حالا دیروز گفتم دلم هوای رشت کرده، ولی از اونجاییکه دل من خیلی خجستهست هوای شیرازم کرده🤣
مغزم مونده با این دلِ یه بوم و دو هوا چه کنه اصلا!
شش سال پیش همین اواسط مهر با یار رفته بودیم شیراز ، گوشیم حالا هی عکساشو میاره ، دلُم میخواد!
۴ شب شیراز بودیم خیلی خوش گذشت، هر چند دوستش اونجا بود و خونه داشت ، من اصرار کردم حداقل دوشب بریم اقامتگاه ، برای تجربهاش که خیلی هم خوب شد، بعد اونم دو شبم رفتیم خونه دوستش!
اینجام اقامتگاه "هفت رنگ" تو محله قدیمی شیرازه، اون تایم هنوز دوچرخههای اپلیکیشن "bidood" هم جمع نشده بود ، چقد سوار شدیم و چقد تو شهر با دوچرخه گشتیم و حال میداد چون تو تهران اصلا نمیشد استفاده کرد ولی برای شیراز خیلی خوب بود. شما بیدود یادتونه؟
هر طرف رو نگاه میکنی صدای پای پاییز میاد؛ تو هوا، روی زمین، روی برگ درختها، توی نوشتهها، توی دلِ آدمها... پاییز فصل عشاقه؟ یا فصل مرگ؟
نفهمیدم کِی تابستون گذشت. برای من با درد گذشت... خیلی زیاد. پر از درد جسمانی بود؛ درد جسمیای که درد روانم رو هم چند برابر میکرد. سخت بود و با این حال عجیب زود گذشت؛ انگار اصلاً نیومده باشه.
همون اول تابستون یکی از آدمهایی که میشناختم خودکشی کرد.
دختر جذابی بود، زیبا بود، صد تا خاطرخواه داشت، پدرش عاشقش بود، کلی دوست داشت، اونقد خندهرو بود که همیشه لبخند رو لباش بود! تفکرات و طرز فکرمون خیلی جاها شبیه هم بود و هزار ساعت حرف مشترک داشتیم. فقط یه فرق داشتیم؛ من فکر میکردم اون، جوری که دلش میخواد زندگی میکنه، یا حداقل خیلی نزدیکتر از منه، و من مثلاً هنوز در قید و بند منطق و عرف گیر کردم.
ولی عجیب، یک شب تصمیم گرفت به رنجِ ملالِ زندگی پایان بده.
شوکه شدم وقتی خبرش رو شنیدم. روزهای زیادی باورم نمیشد. همهی دوستها و عزیزانش رو در حیرت فرو برد. ما خیلی با هم دربارهی خودکشی حرف زده بودیم، ولی من همیشه آخرش به این نتیجه میرسیدم که واقعاً دلم نمیخواد برای پایان دادن به رنج خودم، آدمهایی رو که دوست دارم گرفتار رنجی کنم که شاید تا آخر عمر باهاشون بمونه.
و هنوز نمیدونم اون، شبی که قرصها رو میخورد، به چی فکر میکرد. آیا رنج عزیزانش رو نمیدید؟ آیا میدید و دیگه توان فکر کردن بهش رو نداشت؟ تا کجا پیش رفت که دیگه هیچ حسی جلوش رو نگرفت، نمیدونم.
شبها که کنار عزیزم دراز میکشم، بهش فکر میکنم. از خودم میپرسم: یعنی رنجش تموم شد؟
تقریباً با هر دردی که میکشم یک بار یادش میافتم. بعد توی تاریکی صدای نفسهای یار عزیزم رو میشنوم و با خودم فکر میکنم من نمیخوام یک شب، جای خالیِ نفسهام رو برای کسی باقی بذارم.
امیدوارم هیچوقت اونقدر از زندگی دور نشم یا خودخواه نشم ،که صدای نفسهای کسی که دوستم داره، دیگه به گوشم نرسه.
وقتی اولینبار توی زندگیم رفتم کویر و دیدمش، فهمیدم بعضی جاها رو نمیشه با چیزهایی که توی چشم جا میشن توضیح داد. کویر فقط دیدنی نبود؛ یکجور حس بود، حسی شبیه هیچ حس دیگهای.
سکوتش معمولی نبود. اونقدر عمیق و آروم بود که انگار کمکم آدم رو میبلعید؛ نه با ترس، با یه جور رهایی عجیب. البته اون زمان هنوز از این تورهای شاد و پارتیمارتیهای کویری خبری نبود 😅🥲
انگار تمام صداهایی که سالها توی سرت جمع شده بودن، اونجا دیگه زورشون نمیرسید دنبالت بیان.
اولینبار که پام رو روی شنها گذاشتم، حس کردم چیزی از زمین به من وصل شد؛ چیزی قدیمیتر از فکرکردن و عمیقتر از فهمیدن. انگار زمین برای چند لحظه یادم انداخت که قبل از تمام این شلوغیها، نگرانیها و نقشهایی که برای خودمون ساختیم، فقط تنی بودیم روی خاک. شنها روی پاهام میرقصیدن و چیزی در دلم میپیچید.
۱۵ سال گذشته، اما هنوز هر وقت به کویر فکر میکنم، بیشتر از منظرهاش همون حس یادم میاد؛ همون سکونی که من رو بلعید. بعد از اون بارها رفتم کویر و بارها پا روی شنها گذاشتم، اما شاید مثل کسی که اولینبار به حج میره، اون مواجههٔ اول همیشه برام یه خاطرهٔ مقدس موند.
توی کامنتهای پست قبل اسم کویر اومد. دلم براش تنگ بود، تنگتر هم شد؛ گفتم به افتخار این دلتنگی یه پست بذارم 😁
تجربهٔ شما از کویر چطور بوده؟ فقط پارتیمارتی یا شما هم همینجوری عرفانیطور؟ 😅
یکی از داییهام تمام دوران کودکی ما، شب اربعین هلیم نذر داشت. کل فامیل خونهش جمع میشدن و یه دیگ گُنده توی حیاطخلوت بار میذاشتن. خونه آپارتمانی بود، ولی بزرگ بود!
تنها شبی بود که ما بچهها اجازه داشتیم تا صبح بیدار بمونیم، آتیش بسوزونیم و کسی هم کاری به کارمون نداشته باشه. بزرگترها تا صبح پای دیگ هلیم مشغول بودن و صبح، یه سفره از این ور خونه تا اون ور خونه برای صبحانه پهن میشد.
گوشتش هم زیاد بود، همهچی هم توش داشت، ولی خوب نبود!
من هزار سال فکر میکردم هلیم غذای خیلی سختیه، چون هلیم داییم هیچوقت خوشمزه نمیشد. بعدتر که آدمبزرگ شدم و خودم هلیم پختم، فهمیدم نه؛ هلیم اونقدرهام سخت نبود. شاید فقط هیچکس بالای اون دیگ حالش رو نداشت یکم دل به کار بده یا دل بسوزونه!
اما حالا که فکر میکنم، مهمتر از مزهی اون هلیم، خودِ دیگ بود؛ دیگی که کلی آدم رو که باقی سال خیلی هم با هم حال نمیکردن، یک شب دور خودش جمع میکرد.
و آتیشی که باعث میشد آدمها، حتی برای چند ساعت، تنها نباشن و دوباره به هم وصل بشن.
شاید آدم همیشه بین آدمهای شبیه خودش زندگی نمیکنه. گاهی فقط یک آتیش، یک سفره، یک بهانه لازمه که چند ساعت حس غریبهبودن کمتر بشه. شاید اگه فقط یکی دو نفر دل بسوزونن دلی بیشتر گرم بشه و هلیمم خوشمزهتر بشه!
دیدی اون لحظهای رو که از گرمای هوا کلافهای؟ هوا مرطوبه، شرجیه، خفهست؛ داغ و عصبیای، شاید حتی گرسنه و خسته هم باشی. بالاخره میرسی به مقصد، ولی هنوز تن و بدنت بیتاب و چسبناکه. هوای اونجا هم دقیقاً اون چیزی نیست که دلت میخواست، ولی خب… بالاخره جایی هست برای نشستن و یک نوشیدنی خنکِ پر از یخ؛ کمی ریلکسکننده، کمی تند، کمی ترش.
جرعهجرعه آرامش رو وارد خونت میکنه. همون بدن خسته و داغی که چند دقیقه قبل تحمل هیچی رو نداشت، کمکم انقباضش رو رها میکنه. انگار محیط قشنگتر میشه، حتی هوا هم از چند دقیقه قبل خنکتر به نظر میاد… حتی اون آدم روبهروت هم زیباتر میشه!
همون لحظه، هزاران بار تقدیم تو باد. ☺️🧡
تو ادامه فقط دستور کوکتل است برای اونایی که به کارشون میاد 😁
از اونجایی که تقریباً هر روز دارم میرم استخر، کمکم همه تیپ آدمهایی که میان دستم اومده! یه سری مسافر و گذریان، یه سری هم مشخصه روتین همیشگیشونه. ۹۹ درصدشونم که شنا نمیکنن؛ فقط تو آب حضور دارن! یعنی حتی دست و پاشونم تکون نمیدن، تنها عضلهای که تو دو ساعت به کار میافته، فکِ مبارکه! 😁
تایلند، جزیره Ko Lan
دیروز برای بار دوم یه نفر رو دیدم که بهنظر میاد چهارشنبهها میاد. شاید روزهای دیگه هم بیاد، ولی من چهارشنبه دیده بودمش. سبک حضورش تو استخر جوریه که تقریباً همه رو معذب میکنه؛ هم خیلی آب به اینور و اونور میپاشه، هم مدام شیرجههای عجیبغریب و غیر اصولی میزنه. اینا تازه بخش «شنا کردن»شه!
وقتی هم میاد قسمت کمعمق، پشتکوارو میزنه، دستهاشو تا جایی که میتونه میبره بالا و بعد با تمام قدرت میکوبه تو آب؛ دقیقاً مثل بچهای که اومده آببازی، با این تفاوت که شعاع پاشش آبش حدود سه متره! چون هیکلش دو برابر منه مثلا! خلاصه جوری رفتار میکنه انگار استخر شخصیشه و بقیه اومدن تماشاچی اینا.
دیروز مسئول استخر چند بار از بالا براش اشاره کرد که این کارو نکن، ولی اصلاً نه نگاه میکرد، نه متوجه میشد. منم یه ربع تحمل کردم. آخر تایمم بود و وقت زیادی برای ورزش نداشتم، دیدم نه، قرار نیست بیخیال بشه.
گفتم: «ببخشید، میشه دستهاتون رو نکوبید تو آب؟»
انگار منتظر همین جمله بود! عینکشو زد بالا و گفت: «چی چی؟»
منم گفتم: «همه ناراحت میشن، عین نهنگ هی آب میپاشی!»
دیگه جیغجیغ شروع شد و منم آخرش گفتم: «چته دیوونه؟» 🤣
همون وسط مسئول استخر رسید و ایشون هم با داد و فریاد اعلام کرد که من بهش گفتهام دیوونه و نهنگ! :)) حالا خودش حدود شصت سالشه و کل ماجرا از یه جمله خیلی ساده شروع شده بود: «لطفاً آب نپاش.»
خلاصه مسئول رسید، منم گفتم من اول خواهش کردم، شما خودت هم دیدی که ایشون چکار کرد، بالاخره از استخر خارج شد و منم نیم ساعت آخر رو تندتند ورزشم رو کردم.
بعد یه خانم دیگه اومد گفت: «قرمز شدی دختر، حرص نخور بابا. دهنبهدهن نشو با این، دیوونهست، یهو دیدی سرتو کرد زیر آب!» 😲
منم گفتم: «من اگه حرفم رو نزنم بیشتر حرص میخورم! همه اذیت میشید، ولی هیچی نمیگید.»
خلاصه در راستای پست دیشب ساغر جون در مورد افراد 《خودمرکزپندار》 ، متاسفانه همه جا پیدا میشن و مخل آسایشن!
گوگل فوتوم در حال انفجاره و باید پاکسازی بشه، برای همین هر وقت یه ذره وقت گیر میارم میرم سراغش که چندتا عکس پاک کنم. ولی خب طبیعتاً بهجای پاک کردن، هی چشمم میخوره به کلی عکس و خاطره و نصف وقتم میره برای «یادش بخیر!» گفتن. ☺️
جالب اینجاست که عکسهای سفرها یا اتفاقهای خیلی خاص، اونقدر برام نوستالژیک و دلتنگکننده نیستن. بیشتر عکسهای عادی، یهویی و بیمناسبتن که یههو میزنن یه جایی از آدم.
یه وقتایی فکر میکنیم زندگی باید حتماً یه اتفاق بزرگ داشته باشه تا بشه گفت «خوب بود»؛ یه سفر عجیب، یه موفقیت خفن، یه خبر مهم، یه جشن بزرگ… انگار خیلی وقت داریم و هی روزهامون رو تندتند رد میکنیم تا برسیم به اون روز بهتر، اون جای بهتر، اون زندگی بهتر.
یکی میگفت خوشبختی اصلاً وجود نداره؛ همین که بدبخت نباشی کافیه! باید دنبال «سعادت» بود، نه خوشبختی. یعنی سعی کنی همین لحظهای که توش هستی، تا جای ممکن نیک بگذره. همین. 🌱
چون شاید آخرش بفهمیم خوشبختی هیچوقت یه مقصد مشخص نبوده؛ همین توقفهای کوچیکی بوده که هی از کنارشون رد شدیم.
مثل الانِ من که واقعاً دارم یکی از آرزوهای چند سال پیشم رو زندگی میکنم، ولی با دیدن همین عکس دلم برای روزهایی تنگ شد که میرفتم دور دریاچه آزادی میدویدم، بعد روی چمنها یوگا میکردم، وعده پروتئینیمو میخوردم و خسته برمیگشتم خونه. 🤷🏻♀️
البته احتمالاً بخش مهمی از این نوستالژی هم به این دلیله که توی عکس آسمون تهران آبیه و مغزم خیلی محترمانه پاک کرده که نصف روزها اصلاً نمیشد رفت بیرون، از بس هوا مزخرف بود. 😅
وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، اینبارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت آب خاطرجمع بودم ولی خب دون نهایت برای یه هفته فکر کنم .. خیلی استرس داشتم ، خیلی !! هر شب میگفتم این طفلیها اسیرند.. چه کاری بود آخه!
دیروز با مسکن تزریقی و هر بدبختی بود ۵ صبح قبل اینکه جاده یکطرفه بشه برگشتم !! بدو رفتم سمت لونه ، کِز کرده بودن ! از دور منو دیدن دویدن دم در من فقط ظرف غذا رو دیدم که خالی خالییییه و محیط لونه که بهم ریخته بود خیلی زیاد، انگار طوفان اومده باشه!ولی خودشون کرده بودن. جایی هم خوابیده بودن که معمولا نمیخوابن دیگه هول بودم رفتم غذا رو آوردم ... میخواستم ظرف رو پر کنم که دیدم اینا چرا ۵ تان😧 >>> برو ادامه...
شب بود و تابستون اما گرم؟ نبود، یه نسیم خنک لابهلای علفها میپیچید. رفتم تا نزدیک آب و همونجا ایستادم. دو دِل بودم! چرا اینجام؟
اون طرف آب چراغها روشن بودن. آدمها احتمالاً بلند بلند سلامتی میزدن، حرف میزدن، میخندیدن، درباره هم نظر میدادن، قضاوت میکردن، ما خوبیم بقیه بدن... همون بازیِ همیشگی!
ولی از اون فاصله، همهشون فقط چندتا چراغ بودن.
دریاچه اُوان
فکر کردم کاش همیشه میشد همینقدر از نگاه آدمها فاصله گرفت. از اون لحظهای که یواشیواش شروع میکنی خودت رو از چشم بقیه ببینی و قبل از هر کاری حساب کنی ،چقدرش قابل توضیحه، چقدرش قابل دفاعه، چقدرش با تصویری که ازت ساختن جور درمیاد.
یه جایی وسط همین حسابوکتابها ممکنه انقدر نقاب به صورتت اضافه کنی که یه روز خودت هم یادت نیاد زیر همهشون چه شکلی بودی.
اون شب خوب بود که صدای جیرجیرکها صدای آدمها رو تو خودش گم میکرد منم چیزی جز یه آغوش نمیخواستم از اون آغوشهایی که توش لازم نیست چیزی رو توضیح بدی یا نسخهی قابلقبولتری از خودت باشی. چه خوب که تو بودی و همونجا، زیر تاریکیای که ستاره داشت، برای چند دقیقه حس کردم دوباره خودمم. نسیم میاومد، آب ، نور چراغهای دور رو تکون میداد و من بدون نقاب غرق در آغوشت شدم!
چند ماه قبل از اینکه جنگ بشه ، یبار یه خوابی میدیدم که جنگ بودو یار دست منو گرفته بود تو خیابونهای آشوب، ازین سنگر به اون سنگر فرار میکردیم و داشتیم به سمت جایی حرکت میکردیم .. آدم و آتیش و گلوله از همه جا رو سرمون میبارید، تو دست اون یه اسلحه ، مسلسلطوری بود یه تفنگ "آبی پلاستیکی تَک تیر" هم داده بود دست من! خیلی سبک ، شبیه اسباببازی😄 تو همون خواب، میگفتم: اخه این یه تیر رو من به کی بزنم ؟ از طرفی بازم تفنگ رو نگه داشته بودم ، چون بالاخره یه تیرم یه تیر بود.😁
وقتی بیدار شدم خوابم رو برای یار تعریف کرده بودم و هنوزم با جزئیاتش یادم هستش.
🕕امروز صبح یار میگفت: چکار کنم برات آخه؟ نبینم اینجوری رنج میکشی، گفتم: تنها لطفی که میتونی بکنی اینه که یه گلوله تو مغزم خالی کنی و من رو ازین درد و رنجِ جسمی، روحی و روانی خلاص کنی! بعد برای اینکه جو عوض بشه گفتم ععععع الان فهمیدم اون تفنگ پلاستیکی که دستم داده بودی به چه درد میخورد! تَک تیر بود! مخصوص خلاصیِ خودم..⚰️ خلاصه کلی فحشم داد ، منم گفتم ناراحت نباش من اونقد هنوز خودخواه نشدم که خودم رو بکشم و عزیزانم رو دچار رنج بیپایان کنم🫣
یه دوستی دارم عاشق تابستونه! همیشه هم من میگم واقعاااااا چرا؟ 😒 اونم میگه دوست دارم ،هوا گرمه خیلی حال میده! جالب توجه هم هست، که تپل هم هست، ماشینم نداره و کلا تو همین گرما کف خیابون و مترو و اتوبوسه! ولی بازم میگه : یاشاسین تابستون!!🤯
منم برعکسم، از روزی که تابستون شروع میشه منتطرم تموم بشه، نه که فکر کنی الان که زن گنده شدم، اینجوری شدم، بچه هم که بودم همین بودم! 😁 اون زمان که عاشق مدرسه و مدرسه رفتن بودم ، ناراحت میشدم که چرا باید سه ماه از مدرسه دور باشم .. از اونجایی که والدین من هیچ برنامه خارج از مدرسهای هم برای تابستان ما در نظر نمیگیرفتن!🥱 یعنی نه ما قرار بود مسافرتی بریم نه کلاسی نه هیچی! تابستون فقط روزهای گرم طولانی بدون مدرسه بود برای من😢، بجز عصرها که تو کوچه با دوچرخه ویراژ میدادم هیچی نداشت🤣 🚴♀️
خلاصه تابستون بنظرم فقط برای جهان اولِ بیدرده، که کتاب دست بگیرن برن لب ساحل لَش کنن!😎 برای ما، فصلِ با لباس بریم سونا خشک و بخار حساب میشه! 🥵
هر کی تابستون رو دوست داره، اعلام کنه یه کادو براش بفرستم🤣👊🏻👊🏻👊🏻
ما آخر هفته یه مهمون داشتیم، یه آقایی هست که یجورایی با یار کار میکنه یعنی اون آقا تاجره و شوهر من مشتریاش هست! کلی کپ کپه دبدبه داره ،۳۰ سال بزرگتره و یبار قبلا من دیده بودمش! حدودا یکماه پیش با پسر بزرگش اومده بودن که ویلا بخرن یه شبم پیش ما موندن! من خیلی ازشون خوشم اومد با اینکه سنش بالا بود خیلی آدم باحالی بود😊 و اصلا کنار خودش و پسرش سخت نگذشت! از قضا این هفته با خانومش اومده بود که مثلا کار رو قطعی کنن و شب باز اومدن خونه ما!!!
دیگه چشمتون روز بد نبینه، از دقیقهای که اینا وارد شدن خانومش یه حالت گُداخته و عصبی داشت! من گفتم حالا چون خسته شده و معامله هم بهم خورده بود، بهم ریختهاست یکم خنک بشه و آروم بگیره حتما خوب میشه!
از همون دقیقه اول که نشست هی شروع کرد درددل کردن و انگار نه انگار ما غریبهایم و اینا! باز اینم گذاشتیم رو حساب اینکه اینا دخترشون(۲۵ساله است) یه تصادف سختی داشت و ۵ ماه هست که درگیر هستن و واقعا زنده موندن دخترشون معجزه بود. گفتیم طفلک خسته است و اینا! 💁🏻♀️
گذشت، نشسته بودیم تو حیاط برای شام و اینا هوا هم بهشتی بود مه شده بود خنک ، بخاری هیزمی روشن بود (تو عکس معلومه) هی ما میگفتیم بیاید یکم لذت ببرید بیخیال همه چی، ولی اصلا آروم نمیگرفت، حتی یه قُلپ از آب طالبی که براش درست کرده بودیم نخورد با اینکه که گفت دوست دارم بعدش پاشد رفت که من برم نماز بخونم، گوشی موبایلش رو میز بود و یکی از دوستاش زنگ زد و آقاهه کنار ما نشسته بود گوشی رو برداشت (طرف رو میشناخت)، سلامعلیک کرد و گفت خانومش رفته نماز و ما هم شمالیم میگم بهت زنگ بزنه فلان! خانومه از نماز برگشت فهمید این گوشیش رو جواب داده، آقااااااااااااا مسلمان نشنود ، کافر نبیند یه دعوایی راه انداخت یه دعوایی راه انداخت،🤯🤯 یعنی فحش خشک و آبدار بود که به این مرد میداد! ما اصلا کوپ کرده بودیم چجوری روش میشد! بعد آقاهه میگفت ما ۳۰ ساله همینه زندگیمون! هر روز ، هر دقیقه دعوا !!! منو یارم که اصلا مات مونده بودیم!پری برامون نمونده بود، من خانوم رو بغل کرده بودم مثلا آروم بشه مگه میشد خدا! میگفتم الان چکار کنه، شما بیخیال شی میگفت: فقط لال شه ، بمیره! 🤐 آقاهه هم خدایی چیزی نمیگفت اصلا فقط گفت ببخشید، اینم میگفت ببخشید به چ درد من میخوره!
خلاصه من این خانم رو آوردم تو خونه! دوساعت تمام این فحش داد و از خاطرات ۲۰ سال پیش گفت! هر چی میگفتم باشه حالا این آدم عن بوده قبول، حالا که انتخاب کردی باهاش موندی، گذشته رو فراموش کن الان که این همه خوب شده!🫤 ببین زنگ زده بود به پسر بیچارشون فحش بد میداد میگفت توی "حرومزاده" منو با این کصافط فرستادی شمال😵
تا حالا ندیده بودم مادر به بچه خودش بگه حرومزاده🤣 حالا شاید پدر بتونه بگه یه درصدی ولی آخه مادر🤣
تمام روز فرداش هم که آخر سر اینا رفتن ویلا خریدن(متاسفاااانه خیلی نزدیک ما)، آقاهه تو بنگاه میخواست ویلا رو بزنه به نام زنش،(یعنی قولنامه رو) دوباره زنه شروع کرد ، نههههههه نهههههه من اصلا قبول نمیکنم ، من اصلامال دنیا برام ارزش نداره در صورتی که کل دیشب هی میگفت : اینجوریه اونجوریه ب من هیچی نداده ، طلای منو گرفته فلان بهمان، یعنی ما مات مونده بودیم . اونقد جلو بقیه خدا خدا میکرد آخرم قبول نکرد آقاهه زد به نام دخترش🫠
اونقد عصرش که اینا رفتن، منو شوهرم له و داغون بودیم ازین تنشی که هر لحظه این زن درست میکرد که هر دو اومدیم خونه دو ساعت بیهوش شدیم بعدشم تا ساعتها حرفها و کارهای این زن از مغزمون نمیرفت! 🤕
خدایی دلمون سوخت برای اون آقاهه! گفتیم هر چی اصلا گذشتهء این آدم بوده الان چیزی که داریم میبینیم ازش آرامش و زندگیه! ولی زنش اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست! 🙄
حالا جملهء آخری که موقع خدافظی این خانوم بگه چی خوبه باشه؟
میگه ببخشید ما اینجوری دعوا کردیم، اگه میخواید با ما رابطه داشته باشید باید ما رو بپذیرید ما همینیم!!!
منو میگه تو دلم گفتم ما غلط بکنیم بخوایم! شماااا دلت میخواد با ما رابطه داشته باشید که باید یکم خودت رو اصلاح کنی(ولی خب نگفتم دیگه)
شب به یار میگفتم به آقای "ر" بگو باااااا هر کی دلت میخواد قدمت رو تخم چشم ما، خواهر برادر پسر دختر اصلا دوستدختر، ولییییییی ما از پذیرش خانومت معذوریم! الان ۵ روز باید ریلکس کنم تا انرژی از دست رفته ام و اسپاسم گردنم از دست این زن خوب بشه😵💫
یه چیزی هست که هر کی میفهمه میگه عه واقعا؟🤨 من و شوهرم هیچ وقت عروسی نگرفتیم. ما توی دوران کرونا ازدواج کردیم. البته راستش قبل از اینکه رسماً ازدواج کنیم زندگی مشترکمون، خودش یواش یواش شروع شده بود. یه روز به خودمون اومدیم دیدیم انقدر زیر یه سقف هستیم و کنار هم بودن برامون عادی شده که عملاً زندگی مشترکمون خیلی وقته شروع شده ولی خودمون خبر نداریم🤣
عکس:شیرگاه ۱۴۰۱
بعد هم که دیگه تصمیم گرفتیم رسمیش کنیم ، کرونا اومد و دیگه خبری از جشن و عروسی نبود.😶🌫️
ولی از همون موقع گاهی حرفش بينمون بوده، اینکه یه روز نزدیک سالگرد آشناییمون یه عروسی کوچیک بگیریم که به خودمونم خیلی خوش بگذره، فقط یه جشن خودمونی با آدم های خیلی نزدیک و دوست های صميميمون.☺️
هر سال هم می شینیم تاریخ های رُند رو بررسی میکنیم ۲/۲/۱۴۰۲ از دستمون رفت چون اون موقع بحثش نبود.۳/۳/۱۴۰۳ هم همینطور ، رسیدیم به ۴/۴/۱۴۰۴ که گفتیم وای وسط تابستونه و خیلی گرمه ۵/۵/۱۴۰۵ هم که از اون بدتره (تجربه ثابت کرده هر کی وسط تابستون عروسی گرفته هم خودش هم بقیه رو زجر داده😅) و اصلا فکرش رو نکن.۶/۶ شاید بد نباشه اگه آمادگی داشته باشیم ولی فعلاً داریم به ۷/۷ يا ۸/۸ جدیتر فکر میکنیم که هم تاریخش قشنگه هم هوا خوبه ! از سالگردمون دوره ولی دیگه مهم نیست، مردم گناه نکردن ما تو مرداد آشنا شدیم🤣
فقط یه مشکل کوچولو هست... هر سالی که می گذره انگار یکی دو میلیارد تومن هم به هزینه ی این عروسی کوچولوی ما اضافه میشه( خدا لعنت كنه باعث و بانی رو🤬) واقعا معلوم نیست تا وقتی بالاخره تصمیم قطعی بگیریم این جشن قراره چقدر آب بخوره یهو دیدی بیخیال شدیم رفتیم مسافرت🤣 حالا یه شب تعداد مهمون حساب میکردیم در مختصرترین حالت ممکنه از طرف من ۳۰ نفر از طرف اون ۷۰ نفر ... ولی بازم هر چی از مهمون میکاهی به هزینه می افزایند🤷🏻♀️
خلاصه که ناراحت لباس عروس نپوشیدن خودم نیستم و کلا از بچگی خیلی از آرزوهام نبوده ولی باید یار رو با لباس دامادی ببینم چون دلبر میشه .. 🤭و صد در صد مثل روزای اول دل منو قنج میبره😝
بیشتر ادمها حمید جبلی رو بواسطه کلاهقرمزی و پسرخاله میشناسن ولی کلی فیلم و نمایشنامه نوشته و بازی کرده.
نمیدونم چه چیز دلنشینی در مورد این آدم هست که همه کارهاش یه شیرینی و سادگی و ملاحت خاصی داره .
یکی از فیلمهاش که انگار تا ابد از وجود آدم بیرون نمیره مثلا "خواب سفید" بود.
من واقعا نمیدونستم خاطرات خودش رو نوشته و این کتاب دو جلدی "پسر بچه شصتساله" داستانهای واقعی خاطرات حدود ۵ سال زندگی خودشه. از حدود ۴،۵ سالگی تا کلاس دومش.کتابهای طولانیای نیستن و قصه قصه هستن. ولی برای من شیرین بود خیلییییی. مثل آبنباتی که تو دهن بذاری و یه مدت کوتاهی کامت رو شیرین کنه. هم اینکه خاطرات مال تاریخ جذابیه، دهه چهل!هم اینکه مال حمید جبلیه. آقای جبلی رو خیلی دوسش دارم با خوندن این خاطراتش بیشترم شد. حیف که چندین ساله دیگه از دیدنش محرومیم و کمکار و کمپیداست.