بعضی روزها یه حرف، یه نگاه، یه رفتار، یه خبر یا حتی یه جملهی ساده از طرف یه دوست منو پرت میکنه به قعر جهنم درونم. میرم تو اون حفرهی سیاه و خالی؛ سرد، نمور.
کمکم کرخت میشم. حتی جسمم هم یارای حرکت نداره. دکتر میگفت بیماری روانتنیه؛ یعنی جسمت ظاهراً چیزیش نیست، ولی جوری مریضاحوالی که انگار داری میمیری.
قبلاً این حالم ممکن بود روزها طول بکشه. الان یه جورایی پذیرفتمش. سعی میکنم از بودنش غصه نخورم. میذارم برم تا تهش، بعد شب که میشه میخوابم و بعد از ساعتها خواب آشفته و دیدن خوابهای عجیبوغریب، شاید صبح بهتر بیدار بشم. گاهی هم چند تا صبح لازم دارم تا دوباره اون پلههایی رو که یهو پایین رفتم، دونهدونه بالا بیام.
یه جا یه جملهی خیلی جالب میگه: «مشکل من این بود که میخواستم اون خلأ بزرگ درونم رو با چیزهای بیرونی پر کنم.»
خیلی تو ذهنم موند. با خودم گفتم اگه یه آدم با اون سطح از شهرت و پول و زندگی و امکانات نتونسته اون خلأ رو با چیزهای بیرونی پر کنه، شاید منم بهتره بهجای جنگیدن با قعر جهنم خودم، وجودش رو بپذیرم.
هر وقت پرت شدم توش، یه گوشه بشینم و منتظر بمونم تا مغزم دوباره یه ترتیبی بچینه و منو از اون زیرزمین نمور بکشه بالا.
پن: عکس مربوط به ورودی آبانبار کاخ شیروانشاه تو باکوئه. ورودی قعر جهنم من اینقدر شیک نیست 😅 بیشتر شبیه چاهه؛ یهو پرت میشی توش.
یکی از داییهام تمام دوران کودکی ما، شب اربعین هلیم نذر داشت. کل فامیل خونهش جمع میشدن و یه دیگ گُنده توی حیاطخلوت بار میذاشتن. خونه آپارتمانی بود، ولی بزرگ بود!
تنها شبی بود که ما بچهها اجازه داشتیم تا صبح بیدار بمونیم، آتیش بسوزونیم و کسی هم کاری به کارمون نداشته باشه. بزرگترها تا صبح پای دیگ هلیم مشغول بودن و صبح، یه سفره از این ور خونه تا اون ور خونه برای صبحانه پهن میشد.
گوشتش هم زیاد بود، همهچی هم توش داشت، ولی خوب نبود!
من هزار سال فکر میکردم هلیم غذای خیلی سختیه، چون هلیم داییم هیچوقت خوشمزه نمیشد. بعدتر که آدمبزرگ شدم و خودم هلیم پختم، فهمیدم نه؛ هلیم اونقدرهام سخت نبود. شاید فقط هیچکس بالای اون دیگ حالش رو نداشت یکم دل به کار بده یا دل بسوزونه!
اما حالا که فکر میکنم، مهمتر از مزهی اون هلیم، خودِ دیگ بود؛ دیگی که کلی آدم رو که باقی سال خیلی هم با هم حال نمیکردن، یک شب دور خودش جمع میکرد.
و آتیشی که باعث میشد آدمها، حتی برای چند ساعت، تنها نباشن و دوباره به هم وصل بشن.
شاید آدم همیشه بین آدمهای شبیه خودش زندگی نمیکنه. گاهی فقط یک آتیش، یک سفره، یک بهانه لازمه که چند ساعت حس غریبهبودن کمتر بشه. شاید اگه فقط یکی دو نفر دل بسوزونن دلی بیشتر گرم بشه و هلیمم خوشمزهتر بشه!