خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱۰) پایان

فردا موقع رفتن که شد، سحر جا زد! انگار ترسیده باشه؛ هی می‌گفت: «بی‌خیال، نریم! یارو یه ریگی به کفشش هست!» هر کار کردم با من نیومد. منم تنها پا شدم راه افتادم.

رسیدم فروشگاه. شاگردش تا منو دید گفت که می‌تونم برم تو دفتر. در زدم و وارد اتاق شدم. تیپش کامل عوض شده بود؛ یحتمل به خاطر من که از دشداشه بدم می‌اومد! تیپ اسپرت زده بود... اصلاً شده بود مثل بازیگرای هالیوودی! منم با اون تیپ ننه‌بزرگیم جلوش احساس حقارت می‌کردم!

وقتی خندید و دندون‌های خوشگلشو نشون داد، تازه یادم افتاد که سلام نکردم. بهم گفت: «سلام علیکم.» سلام کردم. گفت: «دیشب منتظر بودم زنگ بزنی! چرا شام رو از دست دادی؟»

گفتم: «اگه رئیس کاروان بفهمه، قرنطینه می‌شم!»

وقتی بلندبلند می‌خندید دلم یه جوری می‌شد! اصلاً از خودم تعجب می‌کردم که چطوری دارم می‌سُرم یعنی! با شیطنت کامل پرسید: «حالا که دشداشه نپوشیدم، یه ذره خوشت اومده؟»

باورم نمی‌شد یه مرد سعودی این‌جوری دلبری کنه! گفتم: «آره، یه ذره شاید!😄»

واسم قهوه آورد، بعدشم یه پاکت Nike آورد داد دستم. توشو نگاه کردم، دیدم یه کوله‌پشتی با بسته‌بندی آک توشه. درش آوردم، گفتم: «این که اون نیست، اون بو می‌داد!»

گفت: «این بهتره.»

کنارش دمپایی لاانگشتی هم بود. گفتم: «اینو که دیگه اصلاً راه نداره بخرم.»

گفت: «کی گفته باید بخریشون؟ فقط باید قبولشون کنی.»

گفتم: «به چه مناسبت؟»

گفت: «ما به کسی که دوست داشته باشیم، کادو زیاد می‌دیم.»

کامل ابتکار عملم رو از دست داده بودم؛ عین ماست نشسته بودم رو مبل! بعد از چند دقیقه سکوت و چند تا لبخند رد و بدل کردن، گفت: «می‌خواستم بهتون بگم من تا الان ازدواج نکردم و جزو معدود مردهای بیست‌ونه‌ساله‌ای هستم که هنوز مجردم. فکر نکنید که موقعیت نبوده. من گرین‌کارت آمریکا هم دارم و هر سال چند ماهی اونجا هستم.»

بعد کلی از خودش، خانواده‌ش، موقعیتش و همه‌چیزش گفت. من که کف کرده بودم! انگار رفته بودم تو یه رمان تخیلی فرود اومده بودم! بعدش پرسید نظر من چیه.

منم گفتم من یه دختر ایرانیم با کلی باورهایی که با عقاید شما فرق داره. گفتم برخلاف ظاهری که الان می‌بینه و مکانی که اومدم، اصلاً آدم مذهبی‌ای نیستم. بهش گفتم با خیلی از قسمت‌های اسلام و قوانین شما مردم عربستان مشکل اساسی دارم. گفتم دختر زیاد سربه‌راهی نیستم، همیشه دنبال دردسر بودم و همرنگ جماعت نبودم. گفتم با محدودیت‌هایی که زن‌های شما دارن، از حجاب گرفته تا حق رأی و رانندگی و... اساسی مشکل دارم.

حالا بماند که گفتن این حرف‌ها به انگلیسی حکم اعمال شاقه رو برام داشت، ولی گفتم!

گوش داد؛ با لبخند هم گوش داد. حرف‌هام که تموم شد، پرسید چند روز دیگه مکه هستم. گفتم چهار روز.

ازم خواست به پدر و مادرم اطلاع بدم تا ردیف کنه چند روز بیشتر اونجا بمونم و با هم بیشتر آشنا بشیم. گفتم: «با این اوصافی که من گفتم هنوزم می‌خوای سر پیشنهادت بمونی؟»

گفت: «آره، چرا که نه؟ اگه از دخترهای سربه‌راه خوشم می‌اومد که هم‌وطن‌های خودم فراوونن.»

گفتم: «دخترهای آمریکایی چی؟»

گفت یه زن شرقی یاغی می‌خواد!(الان دقیق یادم نیست چی گفت ولی مفهوم این بود) گفت از بچگی دوست داشته یه زن ایرانی داشته باشه.

گفتم: «اما زندگی با محدودیت‌های اینجا حتی تو مخیله من نمی‌گنجه. همین الانشم بعد ده روز دارم دیوونه می‌شم، حتی الان که در سفرم!»

گفت اگر ما با هم باشیم، مواقعی که خارج از عربستانیم به حجاب اهمیتی نمی‌ده، اما اینجا خودم بهتر می‌دونم که نمی‌شه. گفت اگر بمونم، ترتیب می‌ده خانواده‌م بیان اونجا و حتی تو هتل خودش اقامت کنن تا من تصمیم قطعی بگیرم.

مثل دیوونه‌ها هاج‌وواج بودم. از یه طرف فکر می‌کردم یه شوخی بزرگه، از یه طرف می‌دیدم اون خیلی مصمم این حرف‌ها رو می‌زنه.

بهش گفتم: «تو که اصلاً منو نمی‌شناسی، چرا من؟ تا الان به چند نفر این حرف‌ها رو زدی؟»

کمی دلخور شد. برای اولین بار لبخندش محو شد. چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «اینو بدون، برعکس شما ایرانی‌ها ما زیاد دروغ نمی‌گیم و من اصلاً دروغ نمی‌گم.»

از حرفی که زده بودم خجالت کشیدم!

ازش پرسیدم: «خب، نظرت راجع به حق چندهمسری تو اسلام چیه؟»

یه فکری کرد؛ انگار می‌خواست واقعیت باورش رو مزه‌مزه کنه و یه طوری بیانش کنه که به کام من زیاد تلخ نیاد. گفت از نظر اون عشق در لحظه میاد و تا وقتی هم که ساکن دلی باشه، عشق دیگه‌ای مهمون نمی‌شه. اما گاهی عشق می‌شه دوست داشتن، عادت، وابستگی. اون موقع‌ست که عشق دیگه‌ای می‌تونه مهمون بشه، اما دوست داشتن و وابستگی و تعهد به فرد قبلی محفوظ خواهد بود و لزوماً عشق نباید تعویض بشه؛ اما اگرم این اتفاق بیفته، دیگه افتاده!

یه کم نگاهش کردم و گفتم: «حرف حسابتو بگو، چرا سخنرانی می‌کنی؟»

گفت: «ما اگر ازدواج کنیم من دوستت خواهم داشت، اما این دروغ بزرگیه که بگم امکان نداره هرگز دیگه به فکر ازدواج با کسی دیگه نیفتم. اما اگر این اتفاق هم بیفته، تو همیشه بانوی اول قلبم خواهی موند.»

حقیقت تلخی بود که شیرین بیانش کرد و صداقت مهم‌ترین جلوه‌ش بود... 

(اون موقع ۱۹ سالم بود و کله‌ام بو قورمه‌سبزی میداد ولی اگه الان با این تجربه زیسته‌ای که دارم این حرفها رو می‌شنیدم خیلی متفاوت درک میکردم)

تفکراتش، طرز رفتارش، منش و حرف‌هاش واقعاً برام جالب بود، اما هنوز فکر می‌کردم یه شوخی بزرگه.

تا روز رفتنم سه بار دیگه دیدمش. یه روزم بالاخره با هزار ترس و استرس پیچوندم و سوار شورولت خوشگلش شدم و باهاش رفتم رستوران. تو رستوران یه گردنبند طلا بهم کادو داد و گفت حتی اگر جوابم منفی باشه، دوست داره اینو یادگاری ازش داشته باشم.

روز آخر بهم گفت حتی می‌تونم برم ایران، فکر و مشورت کنم، زنگ بزنم جواب بدم و حاضره بیاد ایران برای خواستگاری. فقط گفت قول بدم اگر جوابم «نه» بود هم زنگ بزنم و بگم و این پرونده رو ببندم و نذارم باز بمونه تا باعث آزارش بشه.

اون سه چهار روز آخر اصلاً حال عجیبی داشتم. هی با خدا حرف می‌زدم؛ شاید بگه حکمت این اتفاق‌ها چی بوده، اما هنوز که هنوزه هم نفهمیدم!

برگشتم ایران. پاهام که رسید رو زمین اینجا، انگار باورم شد که دیوونه شده بودم؛ شایدم مسخ شده بودم! اصلاً معلوم نبود چه مرگم شده بود!

بعد از یه هفته که یکم عقلم سر جاش اومده بود و از اون فضای تخیلی خارج شدم، بدون اینکه این ماجرا رو به کسی بگم، بهش زنگ زدم و گفتم فکرهامو کردم. با اینکه خیلی ازش خوشم اومده، اما من نمی‌تونم این کارو انجام بدم.

شاید اون‌قدر شجاعت نداشتم؛ شاید تو اون ماجرا روی منِ بچه‌پررو هم کم شده بود! اون بازی تخمی، تخیلی‌تر از این حرف‌ها بود که منِ دیوونه هم بتونم انجامش بدم! شایدم واقعا خیلی کم‌سن و بی تجربه بودم و واقعا شهامت ورود به همچین بازی متفاوتی رو نداشتم!

وقتی بهش گفتم نه، گفت فکرشو می‌کرده، اما ازم ممنونه که واسه چند روزم که شده ضربان قلبشو تند کردم تا مزه دوست داشتن یه نفر رو بفهمه. گفت زن‌های زیادی بودن که دوستش داشتن، اما کسی نبوده که اون دوستش داشته باشه...

اون کوله‌پشتی رو بعد از سه سال داداشم مادرشو آورد جلوی چشمش و به زباله‌دان تاریخ پیوست! دمپایی‌ها هم که یه دوست بامعرفت از ما بلند کرد، گردنبند طلا هم که واسه یه کار فوری‌فورتی فروخته شد...

الان وقتی کارتشو می‌بینم، باورم می‌شه که شاید یه رویا بوده، وقت خوش سحــــــــــــــر!

(البته خیلی ساله که دیگه کارتی هم نیست ، گم شد یجایی میون شلوغیه زندگی)

پایان