وقت بوی خاک و علف...

درست موقعی که همهء گلهای باغچه باز شدن، در حالی که آسمون آبیِ آبیِ و خبری از غبار نیست، درست وقتی که نسیمی ملایم میوزه و پرندهها آوازهاشون رو باهم سر میدن. درست موقعی که جیکجیک گنجشک با چهچه بلبل قاطی میشه، تو همون حالی که عشق دوباره پا میگیره، وسط آرامش یه آغوش گرم که از آنِ خودته، روی یه تختخواب راحت، زیر یه سقفِ بیدغدغه، درست وسط جاهای سبزتر و خوراکیهای خوشمزهتر، درست وسطِ هوایی دلانگیزتر و مطبوعتر، درست بین آدمهای مهربونتر و رنگیتر، وسط موسیقیهای شادتر و آهنگینتر، ترانههای عاشقانهتر وسطِ بوسههای بیشتر، نوشیدنیهای نابتر، ساعتهای خوشتر، در حال نوشیدن قهوههای خوشعطرتر، زیر بارونهای گرمتر و دلچسبتر، رقصیدن با آهنگهای تندتر، حین زل زدن تو مردمک چشمهایی با نگاه عمیقتر، راه رفتنهای بیدغدغهتر، خندیدنهای بلندتر، حرف زدنهایِ بیقید و بندتر، رفتارهای طبیعیتر، تجربه کردنهای عجیبتر، لبخندهای بیمنظورتر، دل بستنهای اتفاقیتر... وسطِ وسطِ همهء اتفاقهای خوب و خوبتر تو چقد نزدیکتر! و حس دوست داشتنت چقد بیشتر!! بهشت و جهنم کجاست؟ که هر جا تو نزدیکتری، بهشت همونجاست!