عزیزِ آووکادو وقتی راهیِ بازار شده باشه، یعنی عزیزِ پاییز هم در راهه! 😌

یه خانم گوگولی تو بازار روز، آووکادو میفروخت. نمیدونست من خودم طلبهی همون نرمها و یکم تیرهشدههام؛ هی میخواست تبلیغ کنه که «اینا رو بخرین!» 😁
خب منم بهجای اینکه پول بیشتر بدم و چند روز صبر کنم آووکادو برسه، همیشه پول کمتر میدم و همون آمادهبهمصرفها رو میخرم!
وسط تعریفهاش یهو گفت: «من خودم هر روز یه دونه کامل میخورم، آووکادو فلانه و بهمانه و خیلی خوبه! یه تومور توی گلوم داشتم، با همین روزی یه آووکادو تو شش ماه خیلی کوچیک شده و دکتر گفته دیگه عمل نمیخواد!»
راست و دروغش با خودش؛ من که همینجوری هم آووکادو دووووس! تبلیغ اضافه نمیخواستم 🤣
از همین الانم نقشه ریختم فردا «گوآکامولی» به راه کنم و با یار بزنیم تو رگ! 😁
این دلبر داخل عکسم نیمرو نیست، مقام شامخ "پنیربرشته" است 😅 شکمو هم خودتونید😝
پن: گوآکامولی یا دیپ آووکادو، یه دیپ مکزیکیه. آووکادوی کاملاً نرم رو له کنید و با پیاز، گشنیز، گوجهفرنگی، آبلیمو، نمک و فلفل خوب مخلوط کنید. بعد حدود ۳۰ دقیقه توی ظرف دربسته بذارید یخچال تا مزهها بهتر به خورد هم برن. بعدشم... حمله! 😋🥑
به یک یا چند نفر استاد خبره در امور قهر کردن نیازمندم !
جهت آموزشِ "چگونه قهر کنیم تا یه لشگر ناز ما را بکشند"

هر روز ساعت هفت و ده دقیقه میرسم. نه هفت، نه هفت و ربع. هفت و ده.
کامپیوتر را روشن میکنم، چای میریزم و تا بالا آمدن سیستم به پنجرهی روبهرو نگاه میکنم. چیز خاصی هم ندارد، دیوار ساختمان کناری است و یک کولر که سه سال است کج نصب شده. اصلا به کجیاش عادت نمیکنم!
گاهی فکر میکنم اگر یک روز نیایم چه اتفاقی میافتد. احتمالاً هیچ. یکی فایلها را پیدا میکند، یکی جواب تلفن را میدهد، فردا هم همهچیز مثل قبل ادامه پیدا میکند.
خودم هم اگر بروم، لابد همین است. یکی میاید!
مهندس دوباره گفت بیا. گفت آنجا حقوقش شاید اول کمتر باشد، ولی کارش بهتر است. گفت شهر کوچکتری است، هوا خوب است، میتوانم بعدازظهرها برای خودم زندگی کنم.
"برای خودم زندگی کنم."
عبارت عجیبی است.
انگار این چیزی که الان دارم زندگی نیست.
البته خیلی هم بد نیست. حقوق سر ماه میآید. بیمه دارم. میز خودم را دارم. حتی صندلیام را هم بالاخره عوض کردند. آدم باید منصف باشد.
فقط صبحها که زنگ ساعت میخورد، چند ثانیه طول میکشد یادم بیاید چرا باید بلند شوم.
پنجشنبه هنوز تموم نشده، من از فکرِ شنبه کلافهام؛ شنبه هم که میرسد، فقط روزها را میشمارم تا دوباره پنجشنبه شود.»
فقط گاهی وسط کار، بیهیچ دلیلی، احساس میکنم اگر همین حالا بلند شوم و از در بروم بیرون، شاید دیگر برنگردم.
ولی نمیروم. هیچوقت نمیروم.
من آدم تصمیمهای ناگهانی نیستم.
تغییر حساب و کتاب دارد. آدم که نمیتواند صرفاً چون از چیزی خسته شده، همهچیز را به هم بریزد. شاید آنجا بدتر بود. شاید پشیمان شدم. شاید همین چیزی که الان ازش ناراضیام، بعداً آرزویم شد.
آدم قدر امنیت را وقتی میفهمد که از دستش بدهد.
این را همه میگویند.
من هم قبول دارم.
احتمالاً.
پیامش هنوز روی گوشیام هست: «تا آخر امشب بهم خبر بده.»
لازم نیست تا شب صبر کنم.
جوابم را میدانم.
مینویسم: «ممنون که به فکرم بودی، ولی فعلاً ترجیح میدم شرایط فعلیم رو حفظ کنم.»
ارسال.
خب.
حداقل حالا تکلیف معلوم شد.
فردا هم ساعت هفت و ده دقیقه میرسم.
گوگل فوتوم در حال انفجاره و باید پاکسازی بشه، برای همین هر وقت یه ذره وقت گیر میارم میرم سراغش که چندتا عکس پاک کنم. ولی خب طبیعتاً بهجای پاک کردن، هی چشمم میخوره به کلی عکس و خاطره و نصف وقتم میره برای «یادش بخیر!» گفتن. ☺️

جالب اینجاست که عکسهای سفرها یا اتفاقهای خیلی خاص، اونقدر برام نوستالژیک و دلتنگکننده نیستن. بیشتر عکسهای عادی، یهویی و بیمناسبتن که یههو میزنن یه جایی از آدم.
یه وقتایی فکر میکنیم زندگی باید حتماً یه اتفاق بزرگ داشته باشه تا بشه گفت «خوب بود»؛ یه سفر عجیب، یه موفقیت خفن، یه خبر مهم، یه جشن بزرگ… انگار خیلی وقت داریم و هی روزهامون رو تندتند رد میکنیم تا برسیم به اون روز بهتر، اون جای بهتر، اون زندگی بهتر.
یکی میگفت خوشبختی اصلاً وجود نداره؛ همین که بدبخت نباشی کافیه! باید دنبال «سعادت» بود، نه خوشبختی. یعنی سعی کنی همین لحظهای که توش هستی، تا جای ممکن نیک بگذره. همین. 🌱
چون شاید آخرش بفهمیم خوشبختی هیچوقت یه مقصد مشخص نبوده؛ همین توقفهای کوچیکی بوده که هی از کنارشون رد شدیم.
مثل الانِ من که واقعاً دارم یکی از آرزوهای چند سال پیشم رو زندگی میکنم، ولی با دیدن همین عکس دلم برای روزهایی تنگ شد که میرفتم دور دریاچه آزادی میدویدم، بعد روی چمنها یوگا میکردم، وعده پروتئینیمو میخوردم و خسته برمیگشتم خونه. 🤷🏻♀️
البته احتمالاً بخش مهمی از این نوستالژی هم به این دلیله که توی عکس آسمون تهران آبیه و مغزم خیلی محترمانه پاک کرده که نصف روزها اصلاً نمیشد رفت بیرون، از بس هوا مزخرف بود. 😅
من نمیدونم چرا بعضیامون انتظار داریم با دو تا جرعه آب از صبح تا شب، بدنمون همچنان مثل ساعت کار کنه! 😂

بعد سردرد میگیریم، خستهایم، تمرکز نداریم، پوست خشک میشه، دور چشممون تیرهتر به نظر میاد، شکممون هم قاطی میکنه و آخرش میگیم: «نمیدونم چرا امروز یه جوریم!»
خب شاید چون داری آرومآروم تبدیل به کشمش میشی عزیزُم! 😅
آب فقط برای رفع تشنگی نیست، برای تنظیم دمای بدن، کارکرد کلیهها، گردش خون، هضم و عملکرد مغز لازمه. کمآبی میتونه بعضی ناراحتیهای گوارشی رو تشدید کنه و باعث بشه پوست زیر چشم خشکتر و گودتر دیده بشه و سیاهی دور چشم بیشتر به چشم بیاد. (به خودمم یادآوری میکنم)
من آدم آب گریزیام برای اینکه آب بخورم ۶۰ مدل لیوان بزرگ دارم که منو ترغیب کنه به آب خوردن!
تازه خیلی وقتها آب خالی کافی نیست، و برای جذب بهتر لازمه که "الکترولیت" بنوشیم، حالا اگه دوست داشتید بگید که من بگم اون الکترولیت سادهای که من معمولا خودم درست میکنم و میخورم چیه! که هم آب بدن رو تامین میکنه هم جلوی اشتهای کاذب رو میگیره.
خلاصه: آب بخور؛ تو شتر نیستی که ذخیرهش کنی برای یکشنبه هفتهی بعد! 🐪😂💧
به قول یه دوست قدیمی که دیگه نیست، "هر دری که بازه، الزاماً ارزش نداره آدم ازش رد بشه."

ولی من بهش گفتم ، پشت یسری درها یه دنیای قشنگ و ناشناخته است که ارزشش رو داره!
و پشت بعضی درهام یه "خب که چی؟ من که از اول تقریباً میدونستم… پس دقیقاً دنبال چی رفته بودم؟ "منتظرته😅
ولی بخاطر وجود درهای دوم من از کشف درهای اول کوتاه نمیام! 😁 حتی اگه تعداد درهای "خب که چیگونه" بیشتر از درهای هیجان انگیز باشه!
شاید وارونگیِ زندگی همینجاست، اینکه گاهی با علم به اینکه چیزی احتمالاً همچی جالب هم در نمیاد، باز امتحانش میکنی، فقط برای اینکه مطمئن شی خرِ درونت هنوز زنده است😂
هفت از اون عددهاییه که از قدیم یه جورایی با «کامل شدن» گره خورده، از هفت روز هفته و هفت آسمون گرفته تا هفتسین و هفتخوان و هفت شهر عشق. انگار آدمها از هزاران سال پیش یه چیزی توی این عدد دیده بودن، تموم شدن یه دور و شروع یه دور تازه.
و حالا ما رسیدیم به هفت. 🧿

هفت سال از روزی که "من"و "تو" یواشیواش شد "ما"!
هفت ساله که کنار هم راه میریم و جالبه که عشق ما شبیه جاده نبود که هرچی جلوتر میریم ازش کم بشه، بیشتر شبیه یه درخت بود که هرچی زمان گذشت، ریشههاش بیشتر توی هم گره خورد و عمیقتر فرو رفت🌱💜
پرنده ها رو من از همیشه دوست داشتم، نه از اون دوست داشتن های خیلی علمی و فرهیخته طور، از همون مدل که یه پرنده ی ناناز و ظریف و خوشگل و بلا تو طبیعت می بینم ناخودآگاه دلم ضعف میره براش😁🥰
مخصوصاً وقتی با اون پاهای فسقلی شون اینور و اونور میپرن سرشونو کج میکنن و با قیافه ی کاملاً جدی مشغول زندگی خودشونن و آدم حس میکنه چقدر آزاد و رهان!🤍😊

برای همین وقتی کلاس پرنده نگری رو دیدم حس کردم این یکی واقعاً مال منه. یه کاری که نه برای کاره نه برای پول در آوردنه نه قراره آخرش ازش استفاده ی خاصی بکنم؛ فقط می خوام بیشتر درباره ی چیزی که دوستش دارم بدونم یاد بگیرم به جای اینکه هر موجود پرداری رو ببینم بگم وااای اینو ببین "چقدر نانازه"،😂 کم کم بشناسمش بدونم کیه چه صدایی داره کجا زندگی میکنه و اصلاً اون زندگی کوچیک و بامزه ش چطوری می گذره.
جلسهی اول پرندهنگری رو گذروندم و بیشتر از اینکه حس کنم دارم یه «درس» جدید یاد میگیرم، حس کردم دارم چشمم رو برای دیدن چیزهایی باز میکنم که همیشه دوروبرم بودن و من فقط از کنارشون رد میشدم. شاید قشنگترین قسمتش برای من همین باشه؛ اینکه یکم آرومتر بشم، بیشتر نگاه کنم، بیشتر گوش بدم و این موجودات خوشگل و آزاد رو این بار نه فقط با «وااای چقد بلا» 😂 بلکه واقعاً ببینم و بشناسمشون.🥰
خلاصه که بله، در این سن و سال یه علاقهی جدید هم به علایقم اضافه کردم: پرندهنگری. 🐦
و بعید میدونم از چیزی که اینهمه پر و بال و نانازی توشه پشیمون بشم. :))
اینم برای چالش نقاشی که پارادوکس بلاگفا که نمیشناسمش راه انداخته 😁 ولی دوستان معصومه عزیز و واتوره به بلاگیکس کشوندنش☺️
ممنون از شما برای این چالش که باعث شد یه دستی به قلمها ببرم ، هعییییی...

امروز اومدم وبلاگها رو باز کردم، دیدم چند نفر با جملاتی در مایههای «دیگه نیستم»، «بدرود»، «خداحافظ برای همیشه» و احتمالاً پخش موسیقی تیتراژ در پسزمینه، از اینجا رفتن. 😄
فارغ از اینکه دعوا چی بوده و حق با کی بوده، یه سؤال برام پیش اومد، ما از وبلاگ میتونیم لفت بدیم، از زندگی واقعی چی؟🤔 اگه راه حلی برای این دارید لطفا به من بگید چون من اولین نفر میخوام لفت بدم ازش!

اونجا که نمیشه هر بار کسی برخلاف میلمون حرف زد، رفتاری کرد که خوشمون نیومد یا کلاً روی اعصابمون قدم زد، گزینهی خروج رو بزنیم و بگیم «بدرود دوستان، موفق باشید.» آدمهای اطرافمون همیشه انتخاب ما نیستن و قرار هم نیست همه مطابق سلیقهی ما رفتار کنن. بیشتر چیزهای زندگی خارج از کنترل ما هستن! فحشم زشته, باشه، ولی ما به کلمات تو ذهنمون وزن میدیم! تصمیم اینکه ازش ناراحت بشیم با ماست!
نصیحت نیست، سبک زندگی خودمه چون برای من دنیای واقعی و آدمهاش خیلی خیلی غیر قابل تحمله اما مجبورم که باشم و لفتی وجود نداره!
شاید بخشی از زندگی همین باشه که یاد بگیریم گاهی از کنار بعضی چیزها رد بشیم، بعضی حرفها رو زیادی جدی نگیریم و برای هر اتفاقی چمدون نبندیم. نه اینکه هر رفتار بدی رو تحمل کنیم، فقط هر ناراحتیای هم لزوماً ارزش رفتن نداره. ادم اومده برای ناراحت شدن! ناراحت میشیم ، یکم فرصت میدیم و دوباره میریم برای ناراحتی بعدی! مگه غیر اینه؟!
یه کم تابآوری، یه کم بیخیالی و شاید کمی هم شوخطبعی، زندگی رو قابلتحملتر میکنه.
بالاخره اینجا دکمهی «خروج» داره، زندگی متأسفانه هنوز این آپدیت رو دریافت نکرده. 😄
حال و هوای این چند روز وبلاگها دقیقاً همین عکسه!
یه عالمه گوجه و پیاز و فلفل و شلوغی، چندتا قلچماقِ بزنبهادر هم از تو قاب زل زدن هر حرفی بزنی بیان پایین. 😂
یکی داد میزنه، یکی قهر میکنه، یکی افشاگری میکنه، یکی از ناکجاآباد میاد وسط دعوا میره رو مخت دعوای جدید راه بندازه...
منم یه گوشه وایسادم فقط دیزیمو میخوام، ولی ظاهراً دیزی فقط سنگی سنگی سنگی !
مرسی اَه!

خب اوقات عزیز زحمت کشید رفت توی وبلاگ من چرخ زد و از لابهلای نوشتههام یه "من" درآورد، منم گفتم چرا یکطرفه؟ 😁 گهی پشت به زین و گهی زین به پشت😆

رفتم توی "اوقات بیوقت" و تا جایی که حوصله و چشم یاری کرد، خوندم و اونایی که قبلا نخونده بودم...
اولین چیزی که فهمیدم اینه که صاحب این وبلاگ اصولاً استعداد عجیبی در ساده رد شدن از کنار هیچچیز نداره! 😂
یعنی من اگه یه استکان چای ببینم نهایتاً میگم چای با رفیق حال میده. ایشون همون استکان رو میبینه، یاد گذر زمان، تنهایی انسان، هستی و احتمالاً کامو میفته و تا چای رو بخوره سه صفحه مطلب ازش دراومده! 😅
کلاً با آدمی طرفیم که ذهنش خاموشی نداره.
هر اتفاقی باید یه دور بره توی دستگاه تحلیل، از چند زاویه بررسی بشه، یه خاطره از بیست سال پیش بهش وصل بشه، یه ذره فلسفه روش پاشیده بشه و بعد تازه اجازه خروج پیدا کنه. 😁
ولی چیزی که بعد از خوندن یه عالمه از نوشتههاش برام جالب شد این بود که پشت این همه تحلیل و فلسفه و کلمه، یه آدم خیلی زمینیتر نشسته.
آدمی که یه عالمه راه رفته، مسیر عوض کرده، انتخاب کرده، اشتباه کرده، عاشق شده، دل کنده، برگشته، دوباره شروع کرده و خوشبختانه خیلی هم اصرار نداره گذشتهش رو اتو بکشه و نسخه آبرومندش رو تحویل ملت بده.
اتفاقاً جاهایی که نسخههای قدیمی خودش رو دست میندازه برای من از بامزهترین قسمتهای وبلاگه. چون به نظرم همهمون وقتی به خودِ بیست سال پیشمون نگاه میکنیم، یه جاهایی دلمون میخواد بغلش کنیم و یه جاهایی هم یقهشو بگیریم بگیم: "تو دقیقاً چه مرگت بود؟!" 😂
ادامه مطلب
دو تا کتاب خوشگل دارم که لاشون هم باز نکردم!
همش تقصیر شماست👊🏻😅
تابستان انگار فلفل پاشیده بود روی پوست شهر، آتشین و بی رحم!
بعد تو آمدی و عشق به جای اینکه آرامم کند،
التهاب تازه ای انداخت به جانم،
تنت نزدیک بود و پوستت بوی گرم و شیرینی میداد و من فکر میکردم بعضی آتش ها را اصلاً نباید خاموش کرد... حتی اگر بیرون باران گرفته باشد.
