این کتاب "چادر کردیم رفتیم تماشا" رو دوست داشتم، یه سفرنامهء واقعی هست که از روی نسخهء خطی چاپ شده، مربوط به زمان قاجار که یه خانمی نوشته که از کرمان به سفر حج واجب میره. جزئیات زندگی شخصیش اصلا داخلش نیست مثلا آدم نمیفهمه چند سالشه یا چند تا بچه داره یا چه فامیلیت با بقیه داره ولی تقریبا یه روزنوشت از سفر داره و خیلی جالبه که آدم متوجه میشه اون زمان چطور بوده، تقریبا یکسال سفر حجش طول میکشه و یکسال هم میاد تهران میمونه و نمیدونم چکاره بوده که کلی آشنای خان و خانزاده داشته و با اندرونی شاه و خود شاه هم در ارتباط بوده برای همین یه مقدارم در این رابطه ها نوشته. خیلی جملات تکراری داره و یسری لغات و نثر قدیمی ... اما برای من جذاب و جالب بود.
شما تا حالا کتابی خوندید که از روی نسخه خطی چاپ شده باشه؟
این جز کتابهایی بود که شما معرفی کرده بودید ولی متاسفانه اصلاااااا دوسش نداشتم، یعنی با اینکه موضوع جالبی داشت ، اینکه هیتلر یهو تو سال ۲۰۱۱ یجایی تو برلین بیدار بشه و برگرده به این دنیا و وارد جامعه بشه ولی اصلا نثر جذابی نداشت.
۷۰ درصد کتاب مکالمات داخل کلهء هیتلر بود که خب رسما یسری هجو و مثلا طنز تلخ سیاسی بود که برای خواننده ایرانی بنظرم جالب نبود. خیلی جون کندم تا کتاب رو بخونم. هیچ هیجانی نداشت. ازش یه فیلم هم ساختن حالا فیلمش هم میخوام ببینم امیدوارم که فیلمش جذابتر باشه؟
اولین رمان بلندی (۷۵۵ صفحه) که اوایل شروع جنگ بعد از مدتها شروع کردم به خوندنش کتاب "سایهء باد" نوشته کارلوس روئیث ثافون بود. حالا چجوری اصلا رسیدم به این کتاب جالب بود، تو اون پستی که گذاشتم و از شما خواستم بهم کتاب معرفی کنید یه نفر اسم "سیرک شبانه" رو آورده بود ، رفتم که اونو بخرم ولی وقتی نمونه رو خوندم خیلی جذب نشدم بعد داخل کامنتهای اون یه نفر نوشته بود اگه اینو دوست داشتید سایه باد رو حتما بخونید، خلاصه رفتم سراغ این و خیلی جذب شدم و خریدمش و تند تند ادامهاش دادم .. اون اوایل جنگ رو خدایی برام چقد راحت کرده بود چون غرق قصه میشدم و اصلا یادم میرفت زیر بمبارانم.. ترجمه خیلی خوبی هم داشت.
بعدا فهمیدم که این نویسنده اسپانیایی چقد معروف هست و مخصوصا با همین کتابش در ۲۰۱۱ چقد ترکونده و ۱۵ میلیون نسخه اش، تو سراسر جهان فروش رفته. سبک کتابهاش گوتیک، معمایی و پلیسی و گاهی هم کمی تخیلی میشه.
متاسفانه خیلی زود تو سن ۵۵ سالگی بر اثر سرطان روده بزرگ در سال ۲۰۲۰ فوت کرده که یعنی دیگه قرار نیست شاهکاری ازش بیاد.
+🥲دیگه برای پستهای معرفی کتاب کامنت نمیذارید!؟ یعنی حال نمیکنید؟
بیشتر ادمها حمید جبلی رو بواسطه کلاهقرمزی و پسرخاله میشناسن ولی کلی فیلم و نمایشنامه نوشته و بازی کرده.
نمیدونم چه چیز دلنشینی در مورد این آدم هست که همه کارهاش یه شیرینی و سادگی و ملاحت خاصی داره .
یکی از فیلمهاش که انگار تا ابد از وجود آدم بیرون نمیره مثلا "خواب سفید" بود.
من واقعا نمیدونستم خاطرات خودش رو نوشته و این کتاب دو جلدی "پسر بچه شصتساله" داستانهای واقعی خاطرات حدود ۵ سال زندگی خودشه. از حدود ۴،۵ سالگی تا کلاس دومش.کتابهای طولانیای نیستن و قصه قصه هستن. ولی برای من شیرین بود خیلییییی. مثل آبنباتی که تو دهن بذاری و یه مدت کوتاهی کامت رو شیرین کنه. هم اینکه خاطرات مال تاریخ جذابیه، دهه چهل!هم اینکه مال حمید جبلیه. آقای جبلی رو خیلی دوسش دارم با خوندن این خاطراتش بیشترم شد. حیف که چندین ساله دیگه از دیدنش محرومیم و کمکار و کمپیداست.
آشنایی من با "دن براون" همون ۲۰ سال پیش بود که کتاب "راز داوینچی"ش ترکوند و دیگه هر جا رو نگاه میکردی این کتاب بود، همون موقع از خوندن اون کتاب اونقد لذت بردم که تا سالهای سال اون حس خوبش باهام موند . چند سال بعدش که فیلمش رو ساختن اونقد از فیلمش بد شنیدم و اونقد فیلم تاریک و سطحی هست که نخواستم ببینمش. بعد راز داوینچی کتاب " دژ دیجیتالی" رو ازش خوندم که بد نبود ولی خب نه مثل راز داوینچی و برای مدتها دیگه یادم رفته بود و از خوندن رمانهای طولانی دور شده بودم تا چند وقت پیش که تو کتابخونه از جلوی دوزخ رد شدم و اسم آشنای دن براون رو دیدم، بدون اینکه اصلا در موردش بدونم برش داشتم و گفتم میخونمش.
دن براون در ۲۲ ژوئن ۱۹۶۴ در شهر کوچک اکستر در ایالت نیوهم پشایر ایالات متحده آمریکا متولد شده که هنوزم با این ثروت بیکران همونجا زندگی میکنه. نویسنده آمریکایی که سبکش معمایی تحقیقاتی و نمادگونه و ایناست. رمان هایی که بر کارکرد سازمان های مخفی متمرکز هستند و مملو از توطئه های پیچیده و پر از رمز و راز هستند. ادعا داره خیلی از چیزهایی که تو رمانها میاره بر پایه حقیقته و از خودش نساخته.
کتاب دوزخ علاوه بر داستان اصلی خودش یه تور تفریحیِ فلورانس، ونیز ، استانبوله. چون داستان تو این سه شهر اتفاق میفته و اینکه من به دستمایه اصلی داستان خیلی علاقهمند بودم. تفکری که پشت داستان هست. و همینطور پایانبندی خاکستری غافلگیرکنندهاش بهترین قسمتشه! اینکه هندی تموم نمیشه .
اگه حوصله خوندن کتاب طولانی ۷۰۰ صفحهای با کلی جزئیات و اطلاعات از موزهها و شهرها و همینطور کلی اطلاعات از دانته و کتاب کمدی الهیش و اینا رو دارید . حتما از خوندن این کتاب لذت میبرید.
همین چند وقت پیشم بالاخره فیلم " DaVinci code" رو نشستیم دیدیم و خب واقعا جالب نبود ! تیره و تار و خیلییی کم جزئیات خوشحالم که اون زمانها طعم خوب کتابش رو با دیدن فیلمش خراب نکردم.
از چند تا از بقیه کتابهاش هم مثل همین دوزخ باز فیلم ساختن ولی چون کارگردانش همون قبلیه من نمیبینم :)
در راستای پست دیروز که گفتم میخوام کتابهایی که خوندم رو معرفی کنم میرسیم به این کتاب خفن ژاپنی "اتاق قرمز" که یه مجموعه داستان کوتاهه متشکل از ۶ داستان .. حالا من سر کنجکاوی گفتم بذار یکم برم تو ادبیات ژاپن بچرخم و یچیز متفاوتی بخونم . نویسنده کتاب "ادو گاوا رانپو" که اون رو بنیانگذار ادبیات پلیسی ژاپن هم میدونن و اینم اسم مستعارشه و اسم واقعیش "هیرائی تارو" هست رو پیدا کردم، جالبیش اینه که این آقا سال ۱۹۶۵ مرده و اون زمان اصلا تو ادبیات ژاپن ژانر اینجوری دارک، پلیسی و جنایی مرسوم نبوده و حتی وقتی فکر میکنی این داستانها رو اون زمانی نوشته که سوشال مدیا نبوده حتی خفنترش هم میکنه.
البته باید بگم اصلا داستانهای این کتاب جنایی پلیسی نیست .
۶ تا داستان بشدت دارک ، سادیستیک و عجیبه .. ینی همه ما ممکنه تو اعماق قلبمون به یسری چیزهای تاریک و عجیب فکر کنیم ولی اینکه یه نفر اینجوری بنویستشون و یهو آخرش سرپیچ نفسگیرت کنه خیلی خفنه. من از کسایی که نمیترسند افکار متفاوت و تابو رو بیان کنن خوشم میاد و این کتاب بشدت اون حس رو داره تازه با وجود سانسور که قطعا توش هست. خیلی کوتاهه کلا ۱۲۸ صفحه و راحت منو جذب کرد.
قطع اینترنت و ادامه پیدا کردنش مزیتی که برای من داشت این بود که تمرکز از دست رفته و اشتیاقم رو برای کتاب خوندن برگردوند. البته فکر میکنم تو این سالها از انتخاب کتابهای جالب هم غافل شده بودم. حالا تصمیم دارم دونه دونه این کتابهایی که خوندم رو اینجا معرفی و نظر و حس خودم رو در موردش بگم.
از اون پست چند تا قبلی که شما چندین تا کتاب بهم معرفی کردید ، کلی کتاب خوندم و مشغول پیدا کردن کتابهای جدیدم بودم ، حتی رفتم کتابخونه عضو شدم و واقعا این یکی از کارهایی بود که خیلی بهم حال داد. یادم رفته بود کتاب گرفتن و خوندن و پس دادن چه حالی میده.
خلاصه یکی از کتابهایی که شما معرفی کرده بودید ، "جای خالی سلوچ" از محمود دولتآبادی بود. همیشه اسمش رو شنیده بودم ولی هیچوقت از دولتآبادی هیچ اثری نخونده بودم . اینو از کتابخونه گرفتم و تقریبا توی ۲۴ ساعت خوندمش.
داستان، کشش داشت ولی هیچی از آزاردهنده بودنش کم نمیکرد. این داستان یجایی از روح منو درد میورد خیلی از خشنونتهای کتاب اذیتم میکرد. با این حساب خیلی سریع تا آخر خوندمش ولی بنظر میرسه من هیچوقت یه فَن پر و پا قرص محمود دولتآبادی نمیشم و دیگه فعلا حسی برای آثار دیگه اش ندارم .. مخصوصا اون توصیفات طول و دراز و شاعرگونهاش که دیگه گاهی منو دچار سرگیجه میکرد.