برای چالش نسیم بانو!

هر روز ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم. نه هفت، نه هفت و ربع. هفت و ده.

کامپیوتر را روشن می‌کنم، چای می‌ریزم و تا بالا آمدن سیستم به پنجره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنم. چیز خاصی هم ندارد، دیوار ساختمان کناری است و یک کولر که سه سال است کج نصب شده. اصلا به کجی‌اش عادت نمیکنم!

گاهی فکر می‌کنم اگر یک روز نیایم چه اتفاقی می‌افتد. احتمالاً هیچ. یکی فایل‌ها را پیدا می‌کند، یکی جواب تلفن را می‌دهد، فردا هم همه‌چیز مثل قبل ادامه پیدا می‌کند.

خودم هم اگر بروم، لابد همین است. یکی میاید!

مهندس دوباره گفت بیا. گفت آن‌جا حقوقش شاید اول کمتر باشد، ولی کارش بهتر است. گفت شهر کوچک‌تری است، هوا خوب است، می‌توانم بعدازظهرها برای خودم زندگی کنم.

"برای خودم زندگی کنم."

عبارت عجیبی است.

انگار این چیزی که الان دارم زندگی نیست.

البته خیلی هم بد نیست. حقوق سر ماه می‌آید. بیمه دارم. میز خودم را دارم. حتی صندلی‌ام را هم بالاخره عوض کردند. آدم باید منصف باشد.

فقط صبح‌ها که زنگ ساعت می‌خورد، چند ثانیه طول می‌کشد یادم بیاید چرا باید بلند شوم.

پنجشنبه هنوز تموم نشده، من از فکرِ شنبه کلافه‌ام؛ شنبه هم که می‌رسد، فقط روزها را میشمارم تا دوباره پنجشنبه شود.»

فقط گاهی وسط کار، بی‌هیچ دلیلی، احساس می‌کنم اگر همین حالا بلند شوم و از در بروم بیرون، شاید دیگر برنگردم.

ولی نمی‌روم. هیچوقت نمی‌روم.

من آدم تصمیم‌های ناگهانی نیستم.

تغییر حساب و کتاب دارد. آدم که نمی‌تواند صرفاً چون از چیزی خسته شده، همه‌چیز را به هم بریزد. شاید آن‌جا بدتر بود. شاید پشیمان شدم. شاید همین چیزی که الان ازش ناراضی‌ام، بعداً آرزویم شد.

آدم قدر امنیت را وقتی می‌فهمد که از دستش بدهد.

این را همه می‌گویند.

من هم قبول دارم.

احتمالاً.

پیامش هنوز روی گوشی‌ام هست: «تا آخر امشب بهم خبر بده.»

لازم نیست تا شب صبر کنم.

جوابم را می‌دانم.

می‌نویسم: «ممنون که به فکرم بودی، ولی فعلاً ترجیح می‌دم شرایط فعلیم رو حفظ کنم.»

ارسال.

خب.

حداقل حالا تکلیف معلوم شد.

فردا هم ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم.

ما در زندگی‌های دیگر!

یه حالی از من نپرسید سه هفته نبودم 🥲🥲

موتور کتابخونی‌م ضعیف شده البته نه اینکه کلا خاموش بشه! ولی خب تایمی که اینستا از آدم میگیره گاهی زیاده و از تایمی که میتونی برای کتاب بذاری کم میکنه! (من اونی بودم که از قطعی اینترنت لذت میبردم🤣)شما هم که  از پست‌های کتابی استقبال نکردید. برای همین کتاب خوندم ولی اینجا نذاشتم😄 "قهر قهر تا روز قیامت" 😝

کتاب‌خونه نیمه شب ازون کتابهایی که دیگه خیلی وایرال شده بود، منم که آنتی وایرال🤣 تا الان نرفتم سراغش ولی صوتیش رو گوش کردم و واقعا خوب بود هم کتاب رو دوست داشتم هم صدا و لحن گوینده رو با صدای "نگین خواجه نصیر" 

دوستم میگفت کتاب سخت و سنگینیه در مفهوم!!! برای من اصلا اینجور نبود ... خیلی ملموس خیلی دوست داشتنی بود و از موضوعش لذت بردم.

یک نع برای مارینا!

تو این پست اولین کتابی که از "کارلوس روئیث

ثافون" خوندم رو نوشتم. که خیلی خوشم اومد برای همین رفتم گشتم باز ازش بخونم و "مارینا" رو خریدم.

 

اول از همه اینکه  بنظر مترجمش فامیل اون مترجم کتاب "سایه باد" هست ولی واقعا ترجمه افتضاحه.. اونقد سخت و بدخوان بود که خدا میدونه. 

دوم اینکه یجورایی کتاب نوجوانان حساب میشه و من با اون قسمت تخیلی داستانش اصلا ارتباط نگرفتم. بعد چندین روز خوندمش ولی لذت زیادی نبردم و باعث شد دلم نخواد حالا حالا دیگه از "ثافون" کتابی بخونم.

اسپانیاییِ محبوب!

اولین رمان بلندی (۷۵۵ صفحه) که اوایل شروع جنگ بعد از مدتها شروع کردم به خوندنش کتاب "سایهء باد" نوشته کارلوس روئیث ثافون بود. حالا چجوری اصلا رسیدم به این کتاب جالب بود، تو اون پستی که گذاشتم و از شما خواستم بهم کتاب معرفی کنید یه نفر اسم "سیرک شبانه" رو آورده بود ، رفتم که اونو بخرم ولی وقتی نمونه رو خوندم خیلی جذب نشدم بعد داخل کامنتهای اون یه نفر نوشته بود اگه اینو دوست داشتید سایه باد رو حتما بخونید، خلاصه رفتم سراغ این و خیلی جذب شدم و خریدمش و تند تند ادامه‌اش دادم .. اون اوایل جنگ رو خدایی برام چقد راحت کرده بود چون غرق قصه میشدم و اصلا یادم میرفت زیر بمبارانم.. ترجمه خیلی خوبی هم داشت. 

بعدا فهمیدم که این نویسنده اسپانیایی چقد معروف هست و مخصوصا با همین کتابش در ۲۰۱۱ چقد ترکونده و ۱۵ میلیون نسخه اش، تو سراسر جهان فروش رفته. سبک کتابهاش گوتیک، معمایی و پلیسی و گاهی هم کمی تخیلی میشه. 

متاسفانه خیلی زود تو سن ۵۵ سالگی بر اثر سرطان روده بزرگ در سال ۲۰۲۰ فوت کرده که یعنی دیگه قرار نیست شاهکاری ازش بیاد.

+🥲دیگه برای پستهای معرفی کتاب کامنت نمیذارید!؟ یعنی حال نمیکنید؟ 

حمید جبلی

بیشتر ادمها حمید جبلی رو بواسطه کلاه‌قرمزی و پسرخاله میشناسن ولی کلی فیلم و نمایشنامه نوشته و بازی کرده. 

نمیدونم چه چیز دلنشینی در مورد این آدم هست که همه کارهاش یه شیرینی و سادگی و ملاحت خاصی داره . 

یکی از فیلمهاش که انگار تا ابد از وجود آدم بیرون نمیره مثلا "خواب سفید" بود. 

من واقعا نمیدونستم خاطرات خودش رو نوشته و این کتاب دو جلدی "پسر بچه شصت‌ساله" داستان‌های واقعی خاطرات حدود ۵ سال زندگی خودشه. از حدود ۴،۵ سالگی تا کلاس دومش.کتابهای طولانی‌ای نیستن و قصه قصه هستن. ولی برای من شیرین بود خیلییییی. مثل آب‌نباتی که تو دهن بذاری و یه مدت کوتاهی کامت رو شیرین کنه. هم اینکه خاطرات مال تاریخ جذابیه،  دهه چهل!هم اینکه مال حمید جبلیه. آقای جبلی رو خیلی دوسش دارم با خوندن این خاطراتش بیشترم شد. حیف که چندین ساله دیگه از دیدنش محرومیم و کم‌کار و کم‌پیداست. 

کاش هر جا هست سرش سلامت باشه .

 

موتور کتابخوانی

قطع اینترنت و ادامه پیدا کردنش مزیتی که برای من داشت این بود که تمرکز از دست رفته و اشتیاقم رو برای کتاب خوندن برگردوند.  البته فکر میکنم تو این سالها از انتخاب کتاب‌های جالب هم غافل شده بودم. حالا تصمیم دارم دونه دونه این کتاب‌هایی که خوندم رو اینجا معرفی و نظر و حس خودم رو در موردش بگم.

از اون پست چند تا قبلی که شما چندین تا کتاب بهم معرفی کردید ، کلی کتاب خوندم و مشغول پیدا کردن کتاب‌های جدیدم بودم ، حتی رفتم کتابخونه عضو شدم و واقعا این یکی از کارهایی بود که خیلی بهم حال داد. یادم رفته بود کتاب گرفتن و خوندن و پس دادن چه حالی میده. 

خلاصه یکی از کتاب‌هایی که شما معرفی کرده بودید ، "جای خالی سلوچ" از محمود دولت‌آبادی بود. همیشه اسمش رو شنیده بودم ولی هیچوقت از دولت‌آبادی هیچ اثری نخونده بودم . اینو از کتابخونه گرفتم و تقریبا توی ۲۴ ساعت خوندمش. 

داستان، کشش داشت ولی هیچی از آزاردهنده بودنش کم نمیکرد. این داستان یجایی از روح منو درد میورد خیلی از خشنونت‌های کتاب اذیتم میکرد. با این حساب خیلی سریع تا آخر خوندمش ولی بنظر میرسه من هیچوقت یه فَن پر و پا قرص محمود دولت‌آبادی نمیشم و دیگه فعلا حسی برای آثار دیگه اش ندارم .. مخصوصا اون توصیفات طول و دراز و شاعرگونه‌اش که دیگه گاهی منو دچار سرگیجه میکرد.