گوگل فوتوم در حال انفجاره و باید پاکسازی بشه، برای همین هر وقت یه ذره وقت گیر میارم میرم سراغش که چندتا عکس پاک کنم. ولی خب طبیعتاً به‌جای پاک کردن، هی چشمم می‌خوره به کلی عکس و خاطره و نصف وقتم میره برای «یادش بخیر!» گفتن. ☺️

جالب اینجاست که عکس‌های سفرها یا اتفاق‌های خیلی خاص، اون‌قدر برام نوستالژیک و دلتنگ‌کننده نیستن. بیشتر عکس‌های عادی، یهویی و بی‌مناسبتن که یه‌هو می‌زنن یه جایی از آدم.

یه وقتایی فکر می‌کنیم زندگی باید حتماً یه اتفاق بزرگ داشته باشه تا بشه گفت «خوب بود»؛ یه سفر عجیب، یه موفقیت خفن، یه خبر مهم، یه جشن بزرگ… انگار خیلی وقت داریم و هی روزهامون رو تندتند رد می‌کنیم تا برسیم به اون روز بهتر، اون جای بهتر، اون زندگی بهتر.

یکی می‌گفت خوشبختی اصلاً وجود نداره؛ همین که بدبخت نباشی کافیه! باید دنبال «سعادت» بود، نه خوشبختی. یعنی سعی کنی همین لحظه‌ای که توش هستی، تا جای ممکن نیک بگذره. همین. 🌱

چون شاید آخرش بفهمیم خوشبختی هیچ‌وقت یه مقصد مشخص نبوده؛ همین توقف‌های کوچیکی بوده که هی از کنارشون رد شدیم.

مثل الانِ من که واقعاً دارم یکی از آرزوهای چند سال پیشم رو زندگی می‌کنم، ولی با دیدن همین عکس دلم برای روزهایی تنگ شد که می‌رفتم دور دریاچه آزادی می‌دویدم، بعد روی چمن‌ها یوگا می‌کردم، وعده پروتئینی‌مو می‌خوردم و خسته برمی‌گشتم خونه. 🤷🏻‍♀️

البته احتمالاً بخش مهمی از این نوستالژی هم به این دلیله که توی عکس آسمون تهران آبیه و مغزم خیلی محترمانه پاک کرده که نصف روزها اصلاً نمی‌شد رفت بیرون، از بس هوا مزخرف بود. 😅