پرنده ها رو من از همیشه دوست داشتم، نه از اون دوست داشتن های خیلی علمی و فرهیخته طور، از همون مدل که یه پرنده ی ناناز و ظریف و خوشگل و بلا تو طبیعت می بینم ناخودآگاه دلم ضعف میره براش😁🥰

 مخصوصاً وقتی با اون پاهای فسقلی شون اینور و اونور میپرن سرشونو کج میکنن و با قیافه ی کاملاً جدی مشغول زندگی خودشونن و آدم حس میکنه چقدر آزاد و رهان!🤍😊

برای همین وقتی کلاس پرنده نگری رو دیدم حس کردم این یکی واقعاً مال منه. یه کاری که نه برای کاره نه برای پول در آوردنه نه قراره آخرش ازش استفاده ی خاصی بکنم؛ فقط می خوام بیشتر درباره ی چیزی که دوستش دارم بدونم یاد بگیرم به جای اینکه هر موجود پرداری رو ببینم بگم وااای اینو ببین "چقدر نانازه"،😂 کم کم بشناسمش بدونم کیه چه صدایی داره کجا زندگی میکنه و اصلاً اون زندگی کوچیک و بامزه ش چطوری می گذره.

جلسه‌ی اول پرنده‌نگری رو گذروندم و بیشتر از اینکه حس کنم دارم یه «درس» جدید یاد می‌گیرم، حس کردم دارم چشمم رو برای دیدن چیزهایی باز می‌کنم که همیشه دوروبرم بودن و من فقط از کنارشون رد می‌شدم. شاید قشنگ‌ترین قسمتش برای من همین باشه؛ اینکه یکم آروم‌تر بشم، بیشتر نگاه کنم، بیشتر گوش بدم و این موجودات خوشگل و آزاد رو این بار نه فقط با «وااای چقد بلا» 😂 بلکه واقعاً ببینم و بشناسمشون.🥰

خلاصه که بله، در این سن و سال یه علاقه‌ی جدید هم به علایقم اضافه کردم: پرنده‌نگری. 🐦

و بعید می‌دونم از چیزی که این‌همه پر و بال و نانازی توشه پشیمون بشم. :))