خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۸)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۸)

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۳۷

نزدیک‌های کعبه که رسیده بودیم، گفتند چشم‌هایتان را ببندید و آرام‌آرام نزدیک شوید تا جایی که ما بگوییم چشم‌هایتان را باز کنید! از آن‌جایی که راه رفتن در آن ازدحام، با چشمان بسته، از نظر من مضحک بود، من یکی که درست‌وحسابی چشم‌هایم را نبستم!

خب، چشممان به کعبه افتاد. خیلی‌ها ناله زدند، ضجهٔ شوق سر دادند، اشک و زاری و هیجان دوچندان فوران کرد و بعد هم به سجده افتادند. شاید اگر در آن لحظه خودِ خدا را هم می‌دیدند، آن‌قدر هیجان‌زده نمی‌شدند! خب، به هر حال باورها و احوال هر کسی قابل احترام است.

من هم شاید دچار نوعی هیجان شده بودم، اما دقیقاً از جنسش باخبر نبودم. قدمتِ روحی که در آن‌جا جریان داشت برایم جالب بود؛ بنایی که مطمئن بودم خانهٔ خدا نبود، اما جایی بود که سالیان متمادی سیل عظیمی از انرژی‌های سیال را به سمت خودش جمع می‌کرد. درست است، من فکر می‌کردم که چقــــــــــــدر انرژی مثبت در اطراف این مکان جاری است. با تمام سلول‌های بدنم احساس می‌کردم تمام دعاها، تمام نیایش‌ها و عبادت‌ها و تمام هیجانات قلبی افراد،که آن‌جا را به یک مکان خاص تبدیل کرده.

وارد مسیر طواف شدیم. هفت دور به حرف کوتاه به نظر می‌آمد، اما در عمل خیـــــــلی طولانی شد! جمعیت زیاد مانع حرکت راحت و سریع بود و خستگی جسمانی من هم قوز بالای قوز شده بود.

بعد از تمام شدن دور هفتم، رفتیم و در مسیر صفا تا مروه قرار گرفتیم. الحق که مسیر واقعاً طولانی و خسته‌کننده بود، اما آزاردهنده‌ترین قسمتش این بود که وقتی از مروه دور می‌زدیم به سمت صفا، باید از روی تپهٔ اصلی می‌گذشتیم. مروه جایی بود که افراد بعد از تمام شدن هفت دورشان، «تقصیر» انجام می‌دادند؛ یعنی قسمتی از مو و ناخن خودشان را می‌چیدند و متــــــــأسفانه همان‌جا هم روی زمین می‌ریختند!

شاید هر کسی فکر می‌کرد مقدار خیلی ناچیزی مو ریخته، اما تجمع آن همه خرده‌مو روی آن تپه و عبور ما از آن‌جا باعث شد جورابی را که به پا داشتم، وقتی به هتل رسیدم، با اکراه کامل راهی سطل آشغال کنم؛ چون تمام منافذش را خرده‌مو برداشته بود!

بعد از هفت بار طی کردن مسیر صفا تا مروه و برعکس، نوبت طواف نساء رسید. آن‌قدر هوا شرجی و خفه بود که احساس می‌کردم پوست بدنم دارد کنده می‌شود!

یادم می‌آید من حدود نیم‌ساعتی زودتر از خدیجه و سحر به هتل رسیدم و با کله رفتم داخل حمام، زیر آب یخ! از فردایش هم خاکشیر را بستم به شکمم!

شرجی هوا امانم را بریده بود. اصلاً طاقت نداشتم چادر ملی را تن کنم. احساس می‌کردم مرگ خودم را حکماً رقم خواهم زد. این شد که دست به عمل انتحاریِ کشف حجاب زدم!

ظهر فردا، وقتی قرار بود همه در لابی هتل جمع شویم تا راهی تور مکه‌گردی شویم، من شلوار گشاد نخیِ نخودی‌رنگم را همراه با مانتوی سفید و بلند احرامم پوشیدم و روسری سفید نخی بزرگی را هم که داشتم، با دقت سر کردم و زیر چانه‌ام کلیپس زدم! روسری‌ام را دقیقاً مثل مادربزرگم بستم.

خب، جلوی آینه که ایستادم دیدم حجابم واقعاً کامل است، منتها چادری در کار نیست! حتی دیگر از جذابیت چادر هم خبری نبود! تیپم کاملاً کپی برابر اصل مادربزرگم شده بود!

دل را به دریا زدم و بی‌چادر آمدم توی لابی. خودم را آماده کرده بودم که اگر کسی بهم گیر داد، بگویم تحمل این هوا با چادر برایم امکان‌پذیر نیست. اما مدیر کاروان وقتی من را دید، مکثی کرد، نگاهی به سر تا پایم انداخت و از آن‌جایی که خیلی خردمندانه حجابم را بسی کامل حفظیده بودم، چیزی نگفت!

و من شدم تنها حاجیه خانم بی‌چادرِ کاروان!

این شد که شش روز آیندهٔ مکه و هوای بسیار بسیار مزخرفش را تاب آوردم!

برای "مشکی"

برای "مشکی"

در یک ماه گذشته دو تا مرغ از دست دادم. علت مرگ یکی‌شون رو نمی‌دونم، چون وقتی من نبودم اتفاق افتاده بود. اون یکی مریض شد؛ یک روز بی‌حال بود، روز دوم شب بردیمش دکتر. دارو داد، یکم سرحال شد، ولی در نهایت فرداشب دووم نیاورد.

خیلی تجربه اذیت‌کننده‌ای بود. اینکه بی‌حال می‌شن و خیلی مظلوم می‌شن و از اون همه شیطونی چیزی نمی‌مونه. فکر می‌کنن هنوز می‌تونن بپرن، ولی پاشون خالی می‌کنه و می‌افتن. دیدن این حالشون واقعاً رنجم می‌ده.

الان چند روزه که یکی دیگه‌شون مریض شده. پریروز شک داشتم، ولی دیگه دیروز مطمئن شدم حالش خوب نیست. مرغ‌ها یه خاصیتی دارن که تا لحظه آخر خیلی خوب بیماری‌شون رو مخفی می‌کنن؛ یعنی اون لحظه‌ای که تو متوجه می‌شی حالشون بده، معمولاً یعنی حالشون خیلییییی بده!

الان حتی به یکی دیگه‌شون هم شک کردم و امیدوارم فقط توهم باشه. 😫

این یکی مرغم واقعاً خانم‌ترینشونه. همه‌چیزش مودبانه و به‌جا بود. دیشب بردمش دکتر و دکتر گفت آبله مرغی گرفته، ولی خیلی داره برای زندگی مقاومت می‌کنه. 😭😭😭

دکتر گفت اگه مرغ حنایی بود، احتمالاً تا الان مرده بود؛ این مرغ‌های مشکی خیلی تُخسن!

بدترین قسمتش اینه که با این حالش هنوز از من می‌ترسه و مدام تقلا می‌کنه. بعد هی ناتوانیش رو می‌بینم و دلم خون می‌شه. یعنی ده دقیقه که بالای سرش می‌ایستم و تلاشش رو برای ایستادن می‌بینم، اینکه هی می‌خواد بلند شه و دوباره می‌افته، دیگه نمی‌تونم گریه نکنم.

حیوون‌ها وقتی مریض می‌شن خیلی مظلومن. 😭

دیروز هم دوستم و هم دکتر از این حال من برای یه مرغ خنده‌شون گرفته بود. خبر ندارن که من برای حیوون‌های آزاد توی طبیعت هم گاهی گریه می‌کنم؛ این که دیگه موجودیه که مسئولیتش رو به عهده گرفتم و هفت ماهه هر روز پیشمه.

مشکی جانم کاش حرف‌های منو می‌فهمیدی. کاش ازم نمی‌ترسیدی و حداقل یه اعتمادی بهم داشتی.

دارو دادن بهش هم برام عمل شاقه‌ست، چون می‌ترسه و با این حالش هی می‌خواد تقلا کنه و انرژی الکی بسوزونه. دکتر قرص داده، ولی صبح نتونستم بذارمش توی دهنش. امیدوارم قرص شب رو بتونم بهش بدم.

کاش یکی که تجربه مرغ نگه داشتن داره از تجربه‌هاش بهم می‌گفت. من اولین باره که مرغ دارم و دیدن مریض شدن و مردنشون خیلی برام اذیت‌کننده‌ست.

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۷)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۷)

نوشته شده در شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۰۰

از مدینه ما را با کل اسبابمان که در این یک هفته بیشتر هم شده بود، سوار اتوبوس کردند!!!!!! گفته بودن لباس‌های سفید احراممان را بر تن کنیم چون در نرسیده به مکه ما را به مسجد شجره می‌بردند و محرم می‌شدیم!!!!! اما واقعاً یک مُحرمِ خسته و کوفته خوشایند نبود!!!! لااقل برای من که چنین بود!!!!

خستگیِ راه همیشه مرا شکست می‌دهد!!! یعنی کاری می‌کند که شوقِ رسیدن به هدفی که در مقصد دارم را از دست بدهم!!!! همیشه ترجیح می‌دهم طوری برنامه‌ریزی شود که جسمِ خسته‌ام نتواند شوق و اشتیاق روحی‌ام را زایل کند!!!! اما خوب این بار هم دستِ من نبود!

کلی در مسجد شجره برای لبیک گفتن و مُحرم شدن معطل شدیم!!!!! از گشنگی رو به هلاکت بودیم که بستنی‌ای از مغازه خریده و گرچه با شیر شتر درست شده بود و کمی شورمزه، ما را از مرگ حتمی نجات داد!!!!

دوباره سوار اتوبوس شدیم و حدود ساعت نه شب بود که به مکه رسیدیم!!! اول از همه رفتیم هتل تا دست و رویی بشوییم و وسایلمان بگذاریم!!!! شام بخوریم و راهی طواف شویم!!!!

از آنجا که مُحرم شده بودیم نباید به آینه نگاه می‌کردیم!!!!!!! سحر از صبح لنز در چشم‌هایش گذاشته بود و بعد از چهارده ساعت هنوز در چشم‌هایش بود، دیگر چشم‌هایش طاقت نداشت و کاملاً واضح بود که در حالِ فنایش است!!! اما هرچه بهش گفتم که تو به آینه نگاه کن و اینو دربیار، گناهش گردن من!!!! نکرد که نکرد!!!

بهش گفتم کل طواف را نمی‌توانی روی عبادت تمرکز کنی، اما به گوشش نرفت که نرفت!!! همین هم شد که تا دو روز بعدش چشمش کمی عفونت کند و درگیر قطره ریختن و مراقبت شود!!!!

شام را که خوردیم با آن همه خستگی ما را بردن به مسجدالحرام برای انجام اعمال حج!!! تمام مسیر داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که واردِ فاز معنوی شوم و توجهی به خستگی و دردهای جسمانی‌ام و هوای بسیار گرم و شرجی و خفه‌کننده مکه نکنم!!!!(وسط تیرماه بود)

 می‌دانم که ۱۰۰٪ موفق نبودم، اما تلاش خودم را کردم! به مقدسات عالم قسم! تلاش خودم را کردم تا از خودم شوق در کنم!

وارد مسجدالحرام شدیم، خیلی بزرگ بود و به اندازه مسجدالنبی تمیز و زیبا نبود!!!! اگر بدانید، وسط مسجدالحرام سقف ندارد، همان جایی که کعبه در آنجا واقع است، پس تهویهٔ مناسبی هم نداشت!!!!! حدود ساعت یازده شب بود که وارد مسجد شدیم، اما نشانه‌ای از سکون و سکوت و آرامش شب وجود نداشت!!!!!

اعمال حج عمره شامل این‌ها بود: ۷ دور طواف حج عمره به دور کعبه!!!! دو رکعت نماز حج. ۷ دور رفت و آمد بین صفا و مروه، تقصیر (کوتاه کردن قسمتی از مو یا ناخن) و پس از این دوباره ۷ دور طواف نساء و دو رکعت نماز نساء!!!!!

خوب این طواف نساء چه بود!!!؟ می‌گفتند کسی که مُحرم می‌شود برای حج، به تمام زن‌ها و مردهای دنیا نامحرم می‌شود؛ حتی آن‌هایی که الان بهشان محرم است، مثلاً حتی بودن با شوهر یا زن خودش برایش حرام می‌شود و برای اینکه این تأثــــــــــــــــیر خنثی شود!!!! و حاجی بتواند در آینده به آغوش گرم محرمان خویش برگردد و حالش را ببرد، باید طواف و نمازِ نساء را به جا آورد!!!!

وقتی با دل‌دردِ شدید و خستگیِ زیاد در آن هوای بس مزخرف و با آن‌همه پارچه‌مارچه‌ای که به خودم پیچیده بودم و داشتم در آن ازدحام هلاک می‌شدم، به این فکر می‌کردم که باید چقدر راه اضافی بروم تا بعداً بتوانم شـــــــــــوهر کرده و باهاش صفا کنم و اگر نه، تمام طولِ زندگی مشترکم زِنا حساب می‌شود و فردا روزی خدا جیزم می‌کند، با خدا مکالمه و مباحثه می‌کردم که من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ وقتی این حرف‌ها در کَتَّم نمی‌رود که نمی‌رود....

ما را آرام‌آرام به سمتِ کعبه می‌بردند، اما هنوز به جایی نرسیده بودیم که رؤیت شود.....

ادامه دارد.....

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۶)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۶)

نوشته‌شده در دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۵۴

به ما خیلی تأکید شده بود که اصلاً با تاکسی تنها بیرون نرویم و اصلاً از غذاهایی که بیرون، در رستوران‌ها و دکه‌ها یا هر جای دیگری سرو می‌شوند، تناول نکنیم! اما این عمل برای من امکان‌ناپذیر است!!! از نظر من بخشی از فرهنگ یک کشور، غذایش است. بنده هم که صدالبته شکمو می‌باشم و اصلاً راه ندارد که از این قسمتِ فرهنگ یک کشور بگذرم!!!! خلاصه چند باری زیرآبی رفته و غذاهایی تست نمودیم!!!! شکر خدا می‌بینید که هم‌اکنون نیز در خدمت شما می‌باشیم و متأسفانه به ملکوت اعلی نپیوسته‌ایم!!!! :)

اما در مسیر رفتن ما به مسجدالنبی، پاساژ یا بهتر بگویم مرکز خریدی بود به نام «بن داوود» که لیوانی نیز از آنجا خریدیم که هنوز در کمال سلامت به ما خدمت می‌کند! من و سحر چند باری برای خرید به آنجا رفتیم!!!

سحر می‌خواست عطر بخرد که ماشالا عطرفروشی عین قارچ در همه‌جا به چشم می‌خورد و شدیداً هم با هم رقابت داشتند. از قضا پیش یکی‌شان رفته بودیم و من هم چند عطر بو کردم!!! از آنجا که ما اگر قصد خرید چیزی را بکنیم، زیاد اِلّا و بِلّا نمی‌کنیم، سریع دو عطر انتخاب کردیم، اما سحــــــــــــر، من و آقای فروشنده را به حد اعلا سرویس نمود!!!!! تازه می‌خواست یکی را با هزار شک و شبهه انتخاب کند!!!

از آنجایی هم که انگلیسی سحر در حد تیم ملی خوب بود، مدام من مجبور بودم با آقاهه حرف بزنم و هم از اینکه کل مغازه‌اش را سحر روی میز خالی کرده بود، مدام عذرخواهی کنم و شاید حرفی بزنم که کمی طاقتش بیشتر شود و جفت‌پا تو صورتِ سحر نرود!!!! خلاصه بعد از دو ساعت، سحر عطری انتخاب کرد و ما به هتل برگشتیم!!!!

اما روز بعد پشیمون شد و گفت که می‌خواهد عطر را ببرد و عوض کند!!!! به مغازه آقاهه رفتیم، اما برخلاف تصور من، او نه‌تنها از دیدن ما عصبانی نشد، بلکه گل از گلش نیز شکفت!!!!

زِرت پرید دو تا شیشه عطر کوچک آورد و داد به من! گفت که دیروز یادش رفته به من اشانتیون بدهد و گفت می‌توانم یکی دیگر هم با سلیقه خودم انتخاب کنم!!!!! سحر که دوباره مشغول بو کردن عطرهای جدید شده بود، اما بعد از مدتی آقاهه برگشت به من گفت: «شما مجردی؟؟؟؟»

آقا ما رو می‌گی، از بس از این مردهای عرب شنیده بودیم، نزدیک بود سکته ناقص را بزنیم! بعد هم با مِن‌مِن گفتم: «نخیر، بنده متأهلم!!!!»

عاغاهه یه‌دفعه به زبان فارسی اما با لهجه عربی بلند داد زد: «آآآآآآآآآآ لا لا لالا، ایرانی دروغ!!!!! ایرانی دروغ!!!!»

بعد هم شروع کرد عربی، انگلیسی، فارسی قاطی‌پاتی گفتنِ اینکه یه زن دارد و دو تا بچه، اما من خیلی خوشگلم و می‌خواهد من زن دومش شوم!!!!!!!!!!!!! منم تنها سکوت کرده بودم و هی به سحر می‌گفتم: «مگه نمی‌بینی چیا داره می‌گه؟ زود باش خبر مرگت!!!!»

مدام از مزایای اینکه من اگر زنش شوم می‌گفت و اینکه شال زنگاری چقدر به من می‌آید!!! خلاصه منم نصف حرف‌هایش را شنیده، نشنیده، دوباره تکرار کردم که متأهلم!!! اما اون دوباره هم باور نکرد و هی می‌خندید!!!

بعدم شماره‌اش رو به من داد، گفت بروم فِکِر کنم و بعد تماس!!!!! داشتیم از مغازه‌اش می‌اومدیم بیرون که هی دستش را حالت تلفن کرده بود و پشت سر هم می‌گفت:

«جمیله، فِکِر تمـــــــاس، فِکِر تمـــــــاس، فِکِر تمـــــــاس، فِکِر تمـــــــاس...»

 

رونق‌بخشی به سبک مدیران ج.ا

یه مفهومی تو بازاریابی هست به اسم Cannibalization،یعنی یه کسب و کار یا شعبه ی جدید راه میندازی ولی به جای اینکه مشتری تازه بیاره میاد همون مشتری های قبلی خودت رو می بلعه.

مثلاً فرض کن یه بازار کوچیکی داری که کلا چهار نفر توش رفت و آمد میکنن خیلی هم باشکوه نیست، ولی بالاخره همون چهار نفر هستن، چراغش روشنه یه سلام و علیکی هست یه رفت و آمدی هست یه چیزی جریان داره!

بعد یه نفر با خودش میگه این جوری فایده نداره باید به حرکت خفن بزنیم که بازار رونق بگیره. یا حداقل اسمش رو میذاره این!

بعد برای رونق دادن به همون بازار یه بازار جدید یه جای دیگه راه می اندازه! یعنی جای اینکه بیاد بازار قبلی رو بسنجه و یه پلنی بچینه که این بازار رو شور و مشارکت بندازه ، خیلی راحت یه بازار یا شعبه جدید ایجاد می‌کنه با تبلیغات جذاب و ناگهانی!!!

خب مشکل اینجاست که آدم جدید تولید نکرده جمعیت جدید هم از جایی ظاهر نشده ،همون چهار نفر قبلی فقط از این بازار بلند می شن میرن اون یکی بازار! یا حتی هُل داده میشن!

نتیجه ؟

این بخشش هنوز Cannibalization معموليه

بازار اول که همون چهارتا آدم رو هم داشت خالی میشه. بازار دوم هم چیزی بیشتر از همون چهارتا نصیبش نمیشه.

یعنی نه بازار بزرگ تر شده نه رونقی ایجاد شده، نه جماعت بیشتری جمع شده فقط همون جمع کوچیک قبلی رو از یه جا کندن بردن یه جای دیگه که حتی بهش عادتم ندارن.

نسخه ی بامزه ترش وقتیه که بازار از اول هم اون قدر کوچیک بوده که زنده موندنش به حضور همون چند نفر بستگی داشته بعد با این حرکت همون تمرکز نصفه نیمه هم از بین میره و آخرش نه این‌وری بازار درست و حسابی میمونه نه اون وری🤷🏻‍♀️

و آدم از دور به این شاهکار مدیریتی نگاه میکنه و با خودش میگه:

«یعنی واقعاً برای رونق دادن به یه جمع چهار نفره، بهترین ایده این بود برای خوشایند چند نفر، بساط همون بازار قبلی رو هم جمع کنید و بعد همون چهار نفر باقی‌مونده رو بین دو جا پخش کنید؟ شاهکار بود واقعاً.» تچکر تچکر!

من راجع‌به بازار حرف نمیزنم ، این پست رو از اول بخون 😂

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۵)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۵)

نوشته شده در مهر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۰۲

نه اینکه ما در مملکتمان از نعمت مسجد بسی بی‌بهره‌ایم، از این رو اولین بار کاملاً برای رفتن به مسجدالنبی بی‌اشتیاق بودم! خیلی به هتل محل اقامت ما نزدیک بود و ما پیاده می‌رفتیم!!!!

مدینه هم شهر خوب و مرتبی بود و با اینکه سوزان بود، اما چون شرجی نبود ازش راضی بودم!!!! چون پوشیدن آن چادر کیسه‌مانند به اندازه کافی عمل بخارپز کردن را خــــــــوب انجام می‌داد!

به حیاط مسجد که رسیدیم، دروغ گفته‌ام اگر بگویم عظمت حیاطش مرا نگرفت! عکس‌برداری در محوطه آزاد بود، اما در خود مسجد ممنوع!!!!

قسمتی بود که می‌گفتند «روضه رضوان» است و هرکس دو رکعت روی فرش سبزش نماز بخواند، اصلاً اتوماتیک‌وار، بی‌بروبرگرد، زِرتی می‌رود بهشت!!!!!!!!! از بس که شلوغ بود، بنده از یک کیلومتری‌اش رد نمی‌شدم!

اما بقیه مسجد طی مرور زمان به قسمت کهن آن، یعنی روضه رضوان، اضافه شده بود. وقتی از یکی از آن همه در وارد مسجد شدم، دروغ چرا؟! جو باحالی داشت!!!!

آن‌قدر زمین و دیوارش تمیز و هوایش مطبوع بود که اصلاً انگار نه انگار اینجا روزی پنج بار با آن جمعیت عظیم پر و خالی می‌شود!

رفتم نشستم یه گوشه و کاری را انجام دادم که طبق معمول در اماکن مقدس جاهای دیگر هم انجام می‌دهم: مدیتیشن کردم! و انصافاً آن‌قدر جو برای این کار مناسب بود که سریع به ریلکسیشن و خلسه رسیدم!!!!!

اصلاً آن یک هفته‌ای که مدینه بودم، تا پایم را داخل مسجد می‌گذاشتم انگار دلم می‌خواست به یه خواب عمیق بروم!!!!! نمی‌دانم سِرّش چی بود، اما به‌صورت اغراق‌شده‌ای محیط آرام و دل‌چسبی بود!

خب، اما مسجدالنبی جدای از اینکه محیطی برای نماز بود، محل فَشِن‌شوی زنان هم بود!!!

زنانی که در خیابان تنها یک حجم سیاه دیده می‌شدند، در قسمت زنانه مسجد لعبتی می‌شدند و ما اگر وقت می‌گذاشتیم و کمی قبل از اذان به مسجد می‌رفتیم، فرصتی داشتیم که آن لعبت‌های خوشگل را با آن زیورآلات جالب‌انگیزشان حسابی دید بزنیم!!!

اما اذان که می‌دادند ــ و الحق که اذان خوبی می‌دادند؛ کوتاه و مختصر و خوش‌صدا ــ آن روسری‌هایشان را به سر می‌انداختند و نماز را می‌خواندند و می‌رفتند پی زندگیشان!!!!

یک بار که با یکی از خوشگل‌هایشان صحبت می‌کردم، می‌گفت اینجا آمدن تفریح هر روزشان است؛ هم از خانه بیرون می‌آییم، هم دوستانمان را می‌بینیم و هم ثواب نماز جماعت را می‌بریم!!!!

باشد که ما بیاموزیم چگونه دنیا و آخرتمان را به همین راحتی و به همین خوشمزگی بسازیم!

بعــــــــــله!

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۴)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۴)

نوشته‌شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲:۲۱

ما عازم عربستان شدیم؛ همراه با کلی لباس‌های بسیار خنکی که مامانمان با دقت و وسواس خاصی همه را تهیه کرده بود! لباس‌های احرامی که مامانم خودش با جنس خنک و نازک دوخته بود، چون جنس آماده‌شان را پسند نکرده بود و می‌گفت کلفت و پلاستیکی بودند! و یک کیسه خاکشیر برای جلوگیری از گرمازدگی!!!

ما چادر به سر عازم عربستان شدیم! وقتی هواپیما به مقصد جده در پرواز بود، دختری کنار دستم نشسته بود که تندتند در دفترچه‌یادداشتی می‌نوشت! گفتم:

ـ چه می‌نویسی؟

گفت:

ـ سفرنامه!

دیدم ما هنوز پایمان به عربستان نرسیده، نصف دفترچه‌اش پر شده است! بدانید و آگاه باشید و هی نیایید بگویید من در خاطراتم آب بسته‌ام! ;)

به جده که رسیدیم باید سوار اتوبوس می‌شدیم و پنج‌شش ساعتی می‌رفتیم تا به مدینه برسیم! مسئول کاروانمان هم نامردی نکرد و تا خود مدینه، شش ساعت در اتوبوس با صدای بلند نوار قرآن گذاشت! به خیالش این‌طوری ما خیلی هدایت می‌شدیم و خیلی خوش‌بینانه، در حالتی که میگرنمان بر اثر صدای بلند در زمان طولانی، به‌صورت خــــــــیلی معنوی شدیداً عود کرده بود، وارد مدینه شدیم!

به هتل موردنظر که نامش یادم رفته اما الحق‌والانصاف هتل خوبی بود، دخول کردیم!

من با دو نفر دیگر هم‌اتاق بودم؛ خدیجه که از آن دخترهای خوب و مؤمنی بود که یکی از آرزوهایش آمدن به حج بود. خودش اصلاً چادری بود و مرجع تقلیدش آیت‌الله بهجت!

سحر هم که هم‌دانشگاهی خودم بود و وقتی در مسیر توی اتوبوس بودیم، به من گفته بود که تا حالا نماز نخوانده است و می‌ترسد وسطش تپق بزند! از من پرسیده بود که من نماز را خوب بلدم تا او بخواند و من غلط‌هایش را چک کنم!

اما خب انصافاً بد نبود؛ فقط یک ایراد کوچک داشت در سلام آخر نماز!

خب، سحر آمده بود که در این دو هفته تمام نمازهای نخوانده‌ی عمرش را جبران کند و تا می‌تواند ثواب واجب و مستحبی جمع کند؛ تا بلکه کلی ثواب ذخیره‌سازی کند که اصلاً خودش را تا آخر عمر بیمه کند!

و من!

ادامه مطلب

شخصیت بر اساس سلیقه غذایی!

دیروز با gpt وارد یه بحثی شده بودم بهش گفتم بر اساسش یه تست برای من طراحی کن ، که بعد بتونی از روی جوابم منو تحلیل کنی! خیلی باحال بود و نتیجه واقعا نزدیک بود 😁 

تست رو براتون میذارم شما تو کامنتها گزینه‌هاتون رو بذارید، اگه ترجیحی دارید جلوش تو پرانتز بنویسید. منم تحلیل شخصیتتون رو براتون میذارم در جواب.

تست شخصیت‌شناسی با انتخاب‌های غذایی 😁

۱. وقتی وارد رستورانی می‌شی:

الف) همان غذای مطمئن و محبوبم را سفارش می‌دهم.

ب) حتماً یک چیز جدید امتحان می‌کنم.

ج) غذای آشنا، ولی با یک انتخاب کوچکِ جدید.

۲. اگر خیلی گرسنه باشی، بیشتر دلت کدام را می‌خواهد؟

الف) غذای گرم و خانگی

ب) یک میز پر از مزه‌ها و خوراکی‌های مختلف

ج) یک خوراکی خاص و خوشمزه، حتی اگر غذای کامل نباشد.

۳. یک دسر خیلی خوشگل جلویت گذاشته‌اند، ولی مزه‌اش معمولی است:

الف) چون سفارش داده‌ام، تمامش می‌کنم.

ب) چند قاشق می‌خورم و رهایش می‌کنم.

ج) سعی می‌کنم با قهوه، سس یا چیز دیگری خوشمزه‌ترش کنم.

۴. موقع آشپزی معمولاً:

الف) دستور را دقیق و مرحله‌به‌مرحله اجرا می‌کنم.

ب) کاملاً چشمی و با حس خودم جلو می‌روم.

ج) اول طبق دستور می‌روم، بعد تغییرش می‌دهم.

۵. اگر فقط یک خوراکی را بتوانی انتخاب کنی، کدام بیشتر شبیه توست؟

الف) غذایی که از بچگی دوستش داشتم.

ب) یک طعم عجیب که هیچ‌کس دوروبرم امتحان نکرده.

ج) میوه‌ای که فقط چند هفته در سال پیدا می‌شود 😁 

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۳)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۳)

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۰۵

یعنی چادر سر کردنم وضعیت بسیار بغرنجی داشت! اصلاً بلد نبودم و نیستم که سر کنم!

مصوبه آمده بود که چادر سر کردن برای عمرهٔ دانشجویی اجباری است! خودشان هم یک قواره پارچهٔ چادری داده بودند. چند باری که توی امامزاده صالح و حرم امام رضا چادر سر کرده بودم، به شکر خوردن افتاده بودم! اصلاً کلاً چادر باعث شده بود از قبل هم بی‌حجاب‌تر به نظر بیام؛ همش می‌رفت عقب، لای دست‌وپام گیر می‌کرد، موهام ریخته بود بیرون، روسری‌ام هم که کلاً از سرم افتاده بود...

کلاً وضعیتی شده بود که همین چادر نگذاشته بود ما از محیط معنوی حاکم در این اماکن چیزی حالیمان شود!

از بچگی سؤالی در ذهنمان پَرپَر می‌زد؛ آن هم این بود که آیا خدا و امام‌ها و امامزاده‌هایشان از بقیهٔ افراد ذکور به ما نامحرم‌تر هستند؟!🤷🏻‍♀️

خیلی که بچه بودم فکر می‌کردم بی‌شک خدا مرد است دیگر؛ وگرنه چرا باید وقتی می‌خواهی مدح و نمازش را بگویی، ازش رو بگیری و چادر سر بیندازی؟!

این بود که ما از بچگی با چادر پوشیدن معضل عدیده پیدا کرده بودیم و اصلاً دوست نداشتیم برویم مکه و مدینه و همش باهاش کلنجار برویم و چیزی از دوروبرمان حالیمان نشود!

تا اینکه دوستی به ما پیشنهاد داد:

«چرا چادر ملی نمی‌دوزی؟ سر کردنش خیلی آسان‌تر است و احتیاج نداره کنترلش کنی؛ راحت‌تر خواهی بود!»

آدرس یک خیاط‌خانمِ ماهر در امر چادرملی‌دوزی را هم به ما داد! در آن زمان بهترین اتفاق برای من این بود که کسی پیدا شود و بگوید مصوبه کشک است و اصلاً نمی‌خواهد چادر بپوشید؛ اما بعد از آن، بهترین همین پیشنهاد دوستانهٔ دوستمان بود!

یک قواره پارچه را برداشتیم و با مامانم رفتیم خانهٔ خیاط‌خانم موردنظر. ما را سایز زد و گفت چادرت سه روز دیگر حاضر می‌شود.

روز موعود رفتیم برای گرفتن چادر! خانم خیاط‌باشی خیلی خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. بعد هم که علت چادر دوختن من را فهمیده بود، برایش جالب بود و از آن جالب‌تر اینکه اولین چادر مرا هم می‌دوخت!

خلاصه چادر را انداخت بر تن ما تا اگر عیب‌وایرادی دارد یا قدش بلند است، آن را اصلاح کند.

یهو گفت:

«اِوا، خدا مرگم بده! این‌جوری که تو خوشگل‌تر شدی! یه هلوی سفیدبرفی بپیچی تو کاغذکادوی مشکی، بندازی تو بغل عرب‌ها! خاک عالم، دختر!🤭 رفتی اونجا تو رو خدا مواظب باشی‌ها!»

مامانم هم با خانمه موافق بود که چادر مشکی بسی به ما می‌آید و ممکن است آنجا دزدیده شویم! این وسط فقط خودم هِرهِر می‌خندیدم!

گفتم:

«خیالتان راحت! اولاً برای اینکه دختران مجرد را به عربستان راه بدهند، همهٔ ما را به‌عنوان زن صیغه‌ای حاج‌آقای کاروان محسوب می‌کنند تا ویزایمان صادر شود؛ (نمیدونستید؟) بعد هم خیالتان راحت‌تر، گفته‌اند ده‌چشمی حاج‌آقا از ناموس‌هایش مراقبت می‌کند!»😂

دیگر مامانم و خیاط‌باشی زدند تو کار خنده و حرف‌های خنده‌دار و گاهاً بی‌ناموسی... 😉

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۲)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۲)

نوشته‌شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۳

می‌دانید، من از چهارسالگی تا هفت‌سالگی‌ام را جایی زندگی کرده‌ام که روبه‌روی خانه‌مان تپه‌ای دوست‌داشتنی داشتیم! یعنی از عرض کوچه‌مان که می‌گذشتیم، می‌رسیدیم به تپه‌ای که حالا تهران آن را بلعیده و روی لاشه‌اش صد تا آپارتمان علم شده!

تپه‌ای که آن روزها بهترین دوست من بود؛ با تمام گل‌های ریز زرد و آبی و بنفشش و ملخ‌ها و پروانه‌هایش. عادت داشتم با شیشهٔ دردارم بروم سراغشان، بیندازمشان داخل شیشه، کمی با آن‌ها صحبت کنم و بعد مرخصشان کنم!

عادت داشتم بروم لب رودخانه‌ای که کمی پایین‌تر، در جایی درّه‌مانند، جاری بود و الحق خــــــــــــوب رودخانه‌ای بود! پاچه‌هایم را بالا می‌زدم و لب رودخانه گِل‌بازی می‌کردم؛ بعد، درست وقتی حتی موهایم هم گِلی شده بود، با چند بچه‌خرچنگ برمی‌گشتم خانه!

انصافاً مادر خوبی داشتم که هیچ‌وقت مرا از کودکی‌کردن منع نکرد؛ نه به‌خاطر غرقِ گِل به خانه آمدنم، نه به‌خاطر اینکه بعدازظهرها، وقت خواب بزرگ‌ترها، در حیاط با رضا شلوغ‌بازی درمی‌آوردم و نه به‌خاطر خیلی چیزهای دیگری که جایشان در این پست نیست!

اما این‌همه گفتم تا این را بگویم: آن تپه، در تمام ساعت‌هایی که رویش بازی می‌کردم، ملخ جمع می‌کردم، برای مامانم گل‌های کوچک می‌چیدم، روبه‌آسمان دراز می‌کشیدم و حرکت ابرها ـ چیزی که هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شود ـ را تماشا می‌کردم، یک چیز به من یاد داده بود:

اینکه خدا همین‌جاست! دقیقاً روبه‌رویمان نشسته و کنارمان راه می‌رود!

من سال‌ها خدا را طواف کرده بودم؛ در همان تپه و بعدها، در دوران نوجوانی‌ام، در تمام جمعه‌هایی که به کوه می‌رفتم؛ وقتی در کوچه‌های همدان قدم می‌زدم و در حیاط آرامگاه بوعلی‌سینا، روبه‌روی باد می‌نشستم.

من خدا را بیشتر از خیلی از آن‌هایی که هر سال به مشهد و شاید چند باری هم به حج رفته بودند، دوست داشتم! خدا هم آن‌چنان مرا می‌شناسد، آن‌چنان خـــــــــوب، که می‌داند شوخ‌وشنگ‌بودن، دیوانه‌بودن، عاشق‌بودن، شادبودن، تابوشکن‌بودن و بی‌پروا‌بودن هیچ تضادی با معنویت، دوستِ خدا بودن، آگاه‌بودن، مهربان‌بودن و عاشق همنوع بودن ندارد! نه‌تنها در تضاد نیستند، بلکه هم‌راستا و مکمل یکدیگرند!

می‌دانید، من مطمئن بودم که خدا این سفر را برایم جفت‌وجور کرد؛ نه برای اینکه بروم آنجا پیش او، چون خودش همیشه همین‌جا کنارم بود! نه!

این سفر را هولوپی انداخت در بغلم تا بروم آنجا و بیشتر درک کنم، بیشتر لمس کنم؛ چون چند وقت قبلش با وجود شپش در جیبم از ته دلم یک سفر متفاوت خواسته بودم و چی ازین میتونست متفاوت‌تر برای من باشه!😁

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱)

سالها پیش یعنی دقیقا سال ۹۲ من خاطرات حج رفتنم رو توی اون وبلاگ قبلی در "بیان" تو ۱۰ قسمت نوشتم! 

دست به گیرنده‌هاتون نزنید😁 درست شنیدید من سال ۸۶ رفتم حج عمره! حالا بعد از گذشت تقریبا ۲۰ سال دلم میخواد دوباره اینجا بذارمشون که شما دوستان جدید هم بخونید و خودمم دوباره برام مرور خاطرات بشه 🙃 همین الان که میخونم میبینم لحن نوشتنم چقدر اون زمان فرق میکرده .. این شما و این قسمت اولش :

ادامه مطلب

قعر جهنم!

قعر جهنم!

بعضی روزها یه حرف، یه نگاه، یه رفتار، یه خبر یا حتی یه جمله‌ی ساده از طرف یه دوست منو پرت می‌کنه به قعر جهنم درونم. میرم تو اون حفره‌ی سیاه و خالی؛ سرد، نمور.

کم‌کم کرخت می‌شم. حتی جسمم هم یارای حرکت نداره. دکتر می‌گفت بیماری روان‌تنیه؛ یعنی جسمت ظاهراً چیزی‌ش نیست، ولی جوری مریض‌احوالی که انگار داری می‌میری.

قبلاً این حالم ممکن بود روزها طول بکشه. الان یه جورایی پذیرفتمش. سعی می‌کنم از بودنش غصه نخورم. می‌ذارم برم تا تهش، بعد شب که می‌شه می‌خوابم و بعد از ساعت‌ها خواب آشفته و دیدن خواب‌های عجیب‌وغریب، شاید صبح بهتر بیدار بشم. گاهی هم چند تا صبح لازم دارم تا دوباره اون پله‌هایی رو که یهو پایین رفتم، دونه‌دونه بالا بیام.

دارم کتاب صوتی «دوستان، معشوق‌ها و آن چیز بزرگِ وحشتناک»، خاطرات متیو پری، بازیگر نقش چندلر در سریال فرندز، رو گوش می‌دم.

یه جا یه جمله‌ی خیلی جالب می‌گه: «مشکل من این بود که می‌خواستم اون خلأ بزرگ درونم رو با چیزهای بیرونی پر کنم.»

خیلی تو ذهنم موند. با خودم گفتم اگه یه آدم با اون سطح از شهرت و پول و زندگی و امکانات نتونسته اون خلأ رو با چیزهای بیرونی پر کنه، شاید منم بهتره به‌جای جنگیدن با قعر جهنم خودم، وجودش رو بپذیرم.

هر وقت پرت شدم توش، یه گوشه بشینم و منتظر بمونم تا مغزم دوباره یه ترتیبی بچینه و منو از اون زیرزمین نمور بکشه بالا.

پ‌ن: عکس مربوط به ورودی آب‌انبار کاخ شیروان‌شاه تو باکوئه. ورودی قعر جهنم من این‌قدر شیک نیست 😅 بیشتر شبیه چاهه؛ یهو پرت می‌شی توش.

کسی که رفت، کسی که می‌ماند!

کسی که رفت، کسی که می‌ماند!

هر طرف رو نگاه می‌کنی صدای پای پاییز میاد؛ تو هوا، روی زمین، روی برگ درخت‌ها، توی نوشته‌ها، توی دلِ آدم‌ها... پاییز فصل عشاقه؟ یا فصل مرگ؟

نفهمیدم کِی تابستون گذشت. برای من با درد گذشت... خیلی زیاد. پر از درد جسمانی بود؛ درد جسمی‌ای که درد روانم رو هم چند برابر می‌کرد. سخت بود و با این حال عجیب زود گذشت؛ انگار اصلاً نیومده باشه.

همون اول تابستون یکی از آدم‌هایی که می‌شناختم خودکشی کرد.

دختر جذابی بود، زیبا بود، صد تا خاطرخواه داشت، پدرش عاشقش بود، کلی دوست داشت، اونقد خنده‌رو بود که همیشه لبخند رو لباش بود! تفکرات و طرز فکرمون خیلی جاها شبیه هم بود و هزار ساعت حرف مشترک داشتیم. فقط یه فرق داشتیم؛ من فکر می‌کردم اون، جوری که دلش می‌خواد زندگی می‌کنه، یا حداقل خیلی نزدیک‌تر از منه، و من مثلاً هنوز در قید و بند منطق و عرف گیر کردم.

ولی عجیب، یک شب تصمیم گرفت به رنجِ ملالِ زندگی پایان بده.

شوکه شدم وقتی خبرش رو شنیدم. روزهای زیادی باورم نمی‌شد. همه‌ی دوست‌ها و عزیزانش رو در حیرت فرو برد. ما خیلی با هم درباره‌ی خودکشی حرف زده بودیم، ولی من همیشه آخرش به این نتیجه می‌رسیدم که واقعاً دلم نمی‌خواد برای پایان دادن به رنج خودم، آدم‌هایی رو که دوست دارم گرفتار رنجی کنم که شاید تا آخر عمر باهاشون بمونه.

و هنوز نمی‌دونم اون، شبی که قرص‌ها رو می‌خورد، به چی فکر می‌کرد. آیا رنج عزیزانش رو نمی‌دید؟ آیا می‌دید و دیگه توان فکر کردن بهش رو نداشت؟ تا کجا پیش رفت که دیگه هیچ حسی جلوش رو نگرفت، نمی‌دونم.

شب‌ها که کنار عزیزم دراز می‌کشم، بهش فکر می‌کنم. از خودم می‌پرسم: یعنی رنجش تموم شد؟

تقریباً با هر دردی که می‌کشم یک بار یادش می‌افتم. بعد توی تاریکی صدای نفس‌های یار عزیزم رو می‌شنوم و با خودم فکر می‌کنم من نمی‌خوام یک شب، جای خالیِ نفس‌هام رو برای کسی باقی بذارم.

امیدوارم هیچ‌وقت اونقدر از زندگی دور نشم یا خودخواه نشم ،که صدای نفس‌های کسی که دوستم داره، دیگه به گوشم نرسه.

منِ 🍒

منِ 🍒

گیلاسی‌تر از همیشه بودم و تو دلمُ شکوندی، برو حالشو ببر

زن در ریگ روان!

زن در ریگ روان!

وقتی اولین‌بار توی زندگیم رفتم کویر و دیدمش، فهمیدم بعضی جاها رو نمی‌شه با چیزهایی که توی چشم جا می‌شن توضیح داد. کویر فقط دیدنی نبود؛ یک‌جور حس بود، حسی شبیه هیچ حس دیگه‌ای.

سکوتش معمولی نبود. اون‌قدر عمیق و آروم بود که انگار کم‌کم آدم رو می‌بلعید؛ نه با ترس، با یه جور رهایی عجیب. البته اون زمان هنوز از این تورهای شاد و پارتی‌مارتی‌های کویری خبری نبود 😅🥲

انگار تمام صداهایی که سال‌ها توی سرت جمع شده بودن، اونجا دیگه زورشون نمی‌رسید دنبالت بیان.

اولین‌بار که پام رو روی شن‌ها گذاشتم، حس کردم چیزی از زمین به من وصل شد؛ چیزی قدیمی‌تر از فکرکردن و عمیق‌تر از فهمیدن. انگار زمین برای چند لحظه یادم انداخت که قبل از تمام این شلوغی‌ها، نگرانی‌ها و نقش‌هایی که برای خودمون ساختیم، فقط تنی بودیم روی خاک. شن‌ها روی پاهام می‌رقصیدن و چیزی در دلم می‌پیچید.

۱۵ سال گذشته، اما هنوز هر وقت به کویر فکر می‌کنم، بیشتر از منظره‌اش همون حس یادم میاد؛ همون سکونی که من رو بلعید. بعد از اون بارها رفتم کویر و بارها پا روی شن‌ها گذاشتم، اما شاید مثل کسی که اولین‌بار به حج می‌ره، اون مواجههٔ اول همیشه برام یه خاطرهٔ مقدس موند.

توی کامنت‌های پست قبل اسم کویر اومد. دلم براش تنگ بود، تنگ‌تر هم شد؛ گفتم به افتخار این دلتنگی یه پست بذارم 😁

تجربهٔ شما از کویر چطور بوده؟ فقط پارتی‌مارتی یا شما هم همین‌جوری عرفانی‌طور؟ 😅