تابستان انگار فلفل پاشیده بود روی پوست شهر، آتشین و بی رحم!

 بعد تو آمدی و عشق به جای اینکه آرامم کند،

 التهاب تازه ای انداخت به جانم، 

 تنت نزدیک بود و پوستت بوی گرم و شیرینی میداد و من فکر میکردم بعضی آتش ها را اصلاً نباید خاموش کرد... حتی اگر بیرون باران گرفته باشد.