تو همان هوای ملس من!

دستانت مثلِ تشعشعِ آفتابِ پشتِ ابر، گرم است ، ابرهای خاکستری دور ذهن و قلبم را میشکافد.
نور میریزد به وجودم!
حتی دنیا رنگیتر و طعمها خوشمزهتر میشوند!
تو که میایی؛ زندگی، زندهگی میشود!

دستانت مثلِ تشعشعِ آفتابِ پشتِ ابر، گرم است ، ابرهای خاکستری دور ذهن و قلبم را میشکافد.
نور میریزد به وجودم!
حتی دنیا رنگیتر و طعمها خوشمزهتر میشوند!
تو که میایی؛ زندگی، زندهگی میشود!
تابستان انگار فلفل پاشیده بود روی پوست شهر، آتشین و بی رحم!
بعد تو آمدی و عشق به جای اینکه آرامم کند،
التهاب تازه ای انداخت به جانم،
تنت نزدیک بود و پوستت بوی گرم و شیرینی میداد و من فکر میکردم بعضی آتش ها را اصلاً نباید خاموش کرد... حتی اگر بیرون باران گرفته باشد.
