بهرام که گور میگرفتی همه عمر،دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
خب اوقات عزیز زحمت کشید رفت توی وبلاگ من چرخ زد و از لابهلای نوشتههام یه "من" درآورد، منم گفتم چرا یکطرفه؟ 😁 گهی پشت به زین و گهی زین به پشت😆

رفتم توی "اوقات بیوقت" و تا جایی که حوصله و چشم یاری کرد، خوندم و اونایی که قبلا نخونده بودم...
اولین چیزی که فهمیدم اینه که صاحب این وبلاگ اصولاً استعداد عجیبی در ساده رد شدن از کنار هیچچیز نداره! 😂
یعنی من اگه یه استکان چای ببینم نهایتاً میگم چای با رفیق حال میده. ایشون همون استکان رو میبینه، یاد گذر زمان، تنهایی انسان، هستی و احتمالاً کامو میفته و تا چای رو بخوره سه صفحه مطلب ازش دراومده! 😅
کلاً با آدمی طرفیم که ذهنش خاموشی نداره.
هر اتفاقی باید یه دور بره توی دستگاه تحلیل، از چند زاویه بررسی بشه، یه خاطره از بیست سال پیش بهش وصل بشه، یه ذره فلسفه روش پاشیده بشه و بعد تازه اجازه خروج پیدا کنه. 😁
ولی چیزی که بعد از خوندن یه عالمه از نوشتههاش برام جالب شد این بود که پشت این همه تحلیل و فلسفه و کلمه، یه آدم خیلی زمینیتر نشسته.
آدمی که یه عالمه راه رفته، مسیر عوض کرده، انتخاب کرده، اشتباه کرده، عاشق شده، دل کنده، برگشته، دوباره شروع کرده و خوشبختانه خیلی هم اصرار نداره گذشتهش رو اتو بکشه و نسخه آبرومندش رو تحویل ملت بده.
اتفاقاً جاهایی که نسخههای قدیمی خودش رو دست میندازه برای من از بامزهترین قسمتهای وبلاگه. چون به نظرم همهمون وقتی به خودِ بیست سال پیشمون نگاه میکنیم، یه جاهایی دلمون میخواد بغلش کنیم و یه جاهایی هم یقهشو بگیریم بگیم: "تو دقیقاً چه مرگت بود؟!" 😂
ادامه مطلب