وقت بوی‌ خاک و علف...

وقت بوی‌ خاک و علف...

درست موقعی که همهء گلهای باغچه باز شدن، در حالی که آسمون آبیِ آبیِ و خبری از غبار نیست، درست وقتی که نسیمی ملایم می‌وزه و پرنده‌ها آوازهاشون رو باهم سر میدن. درست موقعی که جیک‌جیک گنجشک با چه‌چه بلبل قاطی میشه، تو همون حالی که عشق دوباره پا می‌گیره، وسط آرامش یه آغوش گرم که از آنِ خودته، روی یه تختخواب راحت، زیر یه سقفِ بی‌دغدغه، درست وسط جاهای سبزتر و خوراکیهای خوشمزه‌تر، درست وسطِ هوایی دل‌انگیزتر و مطبوع‌تر، درست بین آدمهای مهربون‌تر و رنگی‌تر، وسط موسیقیهای شادتر و آهنگین‌تر، ترانه‌های عاشقانه‌تر وسطِ بوسه‌های بیشتر، نوشیدنیهای نابتر، ساعتهای خوشتر، در حال نوشیدن قهوه‌های خوش‌عطرتر، زیر بارونهای گرمتر و دلچسب‌تر، رقصیدن با آهنگهای تندتر، حین زل زدن تو مردمک چشم‌هایی با نگاه عمیق‌تر، راه رفتنهای بی‌دغدغه‌تر، خندیدنهای بلندتر، حرف زدنهایِ بی‌قید و بندتر، رفتارهای طبیعی‌تر، تجربه کردنهای عجیب‌تر، لبخندهای بی‌منظورتر، دل بستنهای اتفاقی‌تر... وسطِ وسطِ همهء اتفاقهای خوب و خوبتر تو چقد نزدیکتر! و حس دوست داشتنت چقد بیشتر!!  بهشت و جهنم کجاست؟ که هر جا تو نزدیکتری، بهشت همونجاست!

 

حرفهایی که یه زمانی با گوگل میزدن!

 

وبلاگ بیان یه ابزار خوب آمارگیر داشت، خیلی جامع و دقیق آمار برات می‌گرفت نه مثل اینجا! حتی کلماتی که تو گوگل سرچ شده و به وبلاگت رسیده بودن رو نشون میداد، این لیستِ زیر، لیستی بود که تو سال ۹۳ از ۱۷۰ تا جمله جالبی که سرچ شده بود و به وبلاگ من در اون زمان رسیده بود منتشر کردم! امشب دوباره خوندمشون چقد بعضیاش خنده‌داره🤣🤣🤣🤣

"کلا خوندن کلمات‌ یا جمله های سرچ شده ای که طرف باهاشون به وبلاگ من رسیده همیشه جالب و خنده دار بوده!!!  گفتم یه چندتاییشون رو بذارم شما هم مفیوض شید البته خیلی موارد جالب انگیز تر هم بود که چون اینجا خانواده رد میشه از قرار دادنشان معذور بیدم :)))"

  1. من خیلى سردم. دوس دارم بامزه بشم.
  2. فوتو کامنتای باحال
  3. راه بر طرف کردن دلگیری و بی حوصلگی
  4. داف های له و داغون
  5. بنگاه شوهریابی وثبت نام
  6. مستر لهجه
  7. اینایی ک فقط لایک میکنن کامنت نمیزارن
  8. چون میگذره تحمل میکنم
  9. یه بیمار روانی باید بره بمیره
  10. یاابالفضل چه کنیم که حا جا تمان بر اورده بشه
  11. کلیپ خود را لولو
  12. کلیپ استادسلام
  13. کلاه قرمزی افق های روشن برای خود و دیگران
  14. کامنتای بچهای ک شکست عشقی خوردن
  15. چیکار کنیم کوه بهمون خوش بگذره
  16. چگونه خانمم رو نازش بکشم
  17. چطور خودوم کنترل کنم
  18. چطور با عشقم جنگولک بازی کنم؟
  19. چسبیده بازی دماغ
  20. چرا وقتی غذای سنگین میخورم موهام وز میکنه
  21. چرا توکا پست نمی ذاره؟
  22. چرا ادم های بد بیشتر استرس دارند
  23. چجوری میشه آدم خوبی شد؟
  24. پیدایی شورت
  25. پیام.قربون.دل.مهربونت
  26. پیام حال گیری از عشق سابقت
  27. پست خیلییییییییییییییییییییییی شاد
  28. پررو بودن همکار
  29. پر کردن دهن پولداران
  30. پاک کردن بوی دود زغال وکباب
  31. وبلاگم خعلی خاصه
  32. وبلاگ حرفای غمگین ۱۳۹۳
  33. واویلا به خوشکلی
  34. هیچوقت غذاهام خوشمزه نمیشن، چرا؟
  35. همینجوری جات
  36. نقاشیای ساده سیاه سفید عاشقانه
  37. ناله میکردیواش
  38. ناخنام هم قدنیستن
  39. میخوام لوس نباشم
  40. مهندس تاج پیمانکار اوین در زمان پهلوی
  41. مهربون بودن
  42. منو رها کن و برو عاشق من بی خبره
  43. مناسب ترین فلاسک چایخوری
  44. من از دست کسی ناراحت نمیشم فقط نظرم راجع بهشون عوض میشه
  45. ممنون روز تولدم بیادم بودی وبرام هدیه
  46. مرض بو*سه
  47. مرسی از تمام دوستانی که تولد من یادشون بود
  48. مرد هستو نامردیش...
  49. مراقب تفکرت باش که
  50. متن های بدون پرده
  51. ماجراهای عزیزم ببخشید
  52. وقتی میخام درس بخونم ... لامصب دیوار عجب زل زدنی داره
  53. ماتحت خوشگل
  54. لقب های خوف
  55. لقب تو عشق خوبم
  56. لباس عیدتونو نشون بدید
  57. لاس هم*کار
  58. قلقلک میداد و گیلی گیلی میکرد
  59. قدیمی ترین ادامسی که جویده شد
  60. فیگور یه نفری
  61. فلافلی
  62. فازم طبیعی نیست
  63. عید اومده تا باز مهمونی بگیریم
  64. عکس بانوشته بازی کردن با احساسات یه نفر
  65. عکس اونجا
  66. عواملی که خاستگار جواب نه میدهد
  67. علت نوشته ی گوش وحلق وبینی در تابلوی متخصصان چشم
  68. علت تورفتن الت کودک پسر
  69. عزیزم زندگی دو روز است خوش باشیم
  70. ضایع کردن اونایی که فکر میکنن خوشگلن

     

     

 

ادامه مطلب

۱۲ مهر ۹۶

سالها پیش یه دوستی داشتم فقط تو پاییز و بهار یاد من میفتاد! یعنی یجورایی هر دو همینجوری بودیم! 

هر وقت پاییز یا بهار از راه میرسید یهو می‌دیدیم تقریبا هفته‌ای یبار برنامه میکنیم یه وری میریم! تهرانگردی، موزه ، گالری ، تئاتر یا مثلا سفرهای یه روزه اطراف تهران!  

 

این دو تا فصل که تموم میشد یه مدت طولانی باز از هم خبر نداشتیم😄 نمیدونم ما دوست فصلی حساب میشدیم یا وایب این دوتا فصل مارو رفیق میکرد! 

الان گاهی عکسها رو نگاه میکنم ، تازه یادم میاد یه همچی دوستی داشتم ! نه که بی معرفت باشم، اخیرا هر بار احوالپرسی کردم اونقد فِس و بیحال و درگیر روزمرگی بود که کلا انگار دیگه از هر گونه زندگی استعفا داده! خلاصه که عمر دوستی فصلی ما خیلی وقته تموم شده ولی خاطره‌ها گاه و بیگاه میان! 

تا حالا دوست فصلی داشتید؟ 

تو اگه برای بقیه ملخی برای من میگوی دلبری!

تو اگه برای بقیه ملخی برای من میگوی دلبری!

چند هفته پیش که فصل صید میگو بود به یار گرامی گفتم خیلی دوست‌دارم چند کیلو بگیرم بذارم فریزر، گفت نمیخواد رفیقم میگو گرفته قرار به ما هم بده ! 

حالا میگوهاش🤣🤣🤣🤣

هر بار درست میکنم ، میگم دستش درد نکنه ازین عدس‌های ریزی که آورده!

 درسته اسب پیش‌کشی رو دندون نمی‌شمرن ولی خدایی چرا ویلا ندادی کنار دریا ندادی! من دلم میگو گنده میخواست ! ولی خب از قدیم گفتن مفت باشه کوفت باشه😂😂😂 

+ اگه اون قسمت "ملخ دریایی" قصه‌های مجید رو ندیدید ، ببینید! من هر وقت دلم تنگ میشه یه دور میبینم ، یه دورم باز حسابی حرص میخورم🥲☺️🤪 عاشق این سریال بودم تو بچگی! الانم گاهی نگاه میکنمش.

تو همان هوای ملس من!

تو همان هوای ملس من!

دستانت مثلِ تشعشعِ آفتابِ پشتِ ابر، گرم است ، ابرهای خاکستری دور ذهن و قلبم را می‌شکافد.

نور می‌ریزد به وجودم!  

حتی دنیا رنگی‌تر و طعم‌ها خوشمزه‌تر می‌شوند!

 تو که میایی؛ زندگی، زنده‌گی میشود!

چسب رازی!

تو این هوا چی می‌چسبه؟

اگه سیگاری بودم باید میگفتم :

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف هست 

سیگار بعد چایی، چایی بعد سیگار! 

ولی خب نمیتونم بگم 🤣

 

تو پیر شدی یا من؟

تو پیر شدی یا من؟

دیروز اومدم کلاه شنا رو بذارم سرم که جِر خورد و تا نصف پاره شد! جالبیش اینجا بود که چند روزی بود به دلم افتاده بود دیگه نفس‌های آخرشه، تغییر ظاهری نکرده بود ولی وقتی بهش دست میزدم یه حسی میگفت دیگه انگار پیر شده !!! 

الان میگید یه کلاه شنا چیه که اومده در موردش پست می‌نویسه🤣🤣 عارضم که ایشون اگه یه سال دیگه دووم می‌آورد ۲۰ ساله میشد . سال ۸۵ خریده بودمش .. اون زمان برای اینکه استخر دانشگاه برم  خریدمش و خب در زمان خودش کلاه ارزونی نبود، بعدا فهمیدم که این طفلک speedo اصل بوده و من هیچوقت در شأن و منزلتش بهش بها نداده بودم. 

حتی الان پشیمونم چرا بعد از قریب ۲۰ سال خدمت صادقانه بهم ،باهاش یه عکس نگرفتم هیچوقت🫠😅 در نهایتم زارت انداختمش تو سطل آشغال استخر! 

یار زنگ زده بود میگم کلاه شنام پاره شد امروز، میگه آدمم اینقد کار کنه ، پاره میشه اون که فقط یه کلاه بوده🤣

خلاصه که بدرود کلاهِ جان‌سختِ باوفایم.

امان امان از دل من!

امان امان از دل من!

حالا دیروز گفتم دلم هوای رشت کرده، ولی از اونجاییکه دل من خیلی خجسته‌‌ست هوای شیرازم کرده🤣

مغزم مونده با این دلِ یه بوم و دو هوا چه کنه اصلا! 

شش سال پیش همین اواسط مهر با یار رفته بودیم شیراز ، گوشیم حالا هی عکساشو میاره ، دلُم میخواد! 

۴ شب شیراز بودیم خیلی خوش گذشت، هر چند دوستش اونجا بود و خونه داشت ، من اصرار کردم حداقل دوشب بریم اقامتگاه ، برای تجربه‌اش که خیلی هم خوب شد، بعد اونم دو شبم رفتیم خونه دوستش! 

اینجام اقامتگاه "هفت رنگ" تو محله قدیمی شیرازه، اون تایم هنوز دوچرخه‌های اپلیکیشن "bidood"  هم جمع نشده بود ، چقد سوار شدیم و چقد تو شهر با دوچرخه گشتیم و حال میداد چون تو تهران اصلا نمیشد استفاده کرد ولی برای شیراز خیلی خوب بود. شما بی‌دود یادتونه؟

خلاصه که خوشا شیراز و وضعِ بی‌مثالش ...

۴ تا فیلمی که این اواخر دیدم!

Hamnet (2025)

درباره شکسپیر، همسرش و سوگ از دست دادن پسرشونه.

روزی که دیدمش خودمم روز بدی داشتم، برای همین بیشتر بهم فشار آورد و چند بار گریه کردم. بیشتر با مادره ارتباط گرفتم. ریتمش کمی کند بود ولی به فضای فیلم می‌اومد. باید حوصله فیلم هنری داشته باشی که بتونی ببینیش.

امتیاز من: ۷ از ۱۰

Allied (2016)

یه عاشقانه جاسوسی در جنگ جهانی دوم که کم‌کم پای شک به هویت زن وسط میاد.

برای من دقیقاً نصف عاشقانه بود نصف جاسوسی. زوج اصلی بنظر من خیلی بهم نمیومدن و برد پیت هم یه جاهایی زیادی فیک بازی می‌کرد. ولی واقعا ارزش دیدن داره!

امتیاز من: ۷ از ۱۰

Splitsville (2025)

درباره ازدواج، جدایی و رابطه بازه.

اصلاً به نظرم خنده‌دار نبود، ولی کانسپتش رو دوست داشتم چون یه جاهایی واقعیت‌های پنهان زندگی زناشویی رو نشون میداد و چیزهایی رو اکثرا جرأت بیان کردنش رو ندارن میگفت! بشخصه با موضوعی که مطرح میکنه زاویه ندارم برای همین از هر فیلمی که بخواد بنوعی بیانش کنه خوشم میاد.

امتیاز من: ۶/۵ از ۱۰

Colonia (2015)

یه زن برای نجات مردی که دوستش داره وارد یه فرقه مخوف در شیلی میشه! داستان براساس واقعیته و همینش هست که دیوانه‌کننده است. خیلی رغب‌آوره و حرصم داد، مخصوصاً چون داستان واقعی بوده. اصلا آدم کرک و پری براش نمیمونه! شخصیت زن  هم خیلی کله‌خر قوی دیوانه و عاشق بود.

امتیاز من: ۸ از ۱۰

رشت را به خانه بیار!

رشت را به خانه بیار!

چراغا رو خاموش کن، هوا هوای رشته 🤣

(با صدای رضا صادقی بخونید!)

خدایی پاییز که می‌شه، دلم هوایی می‌شه برای رشت 😁 بدعادت شده دیگه!

یه دوستی داشتم اهل رشت ساکنِ تهران، پاییزها کلید خونه‌شون رو می‌داد دستم و منم یه سر می‌رفتم رشت. یه بارم خودش مرخصی داشت و با هم رفتیم.

پارسال بهار مهاجرت کرد. خودش رفت، ولی عادتِ رشت رو توی دل هوایی من کاشت 😫

طفلک برای همین مهرماه بلیط داره بیاد ایران یه سری بزنه. دلش خیلی تنگ شده، ولی با این اخبار و اوضاع، احتمالاً پروازش کنسل می‌شه. هنوز البته قطعی نکردن و گفتن سه روز مونده به پرواز، خبر نهایی رو می‌دن.

قشنگ می‌فهمم حالش چقدر بده و چقدر دلتنگه.

دیروز بهش می‌گم: «آخه اگه هم بیای، قطعاً برگشتنت داستان داره و اذیت می‌شی.»

می‌گه: «برام مهم نیست، فقط بتونم بیام؛ بقیه‌ش رو یه کاری می‌کنم.»

خلاصه پلن این بود که وقتی اومد، برم رشت ببینمش...

حالا اگه نیاد، من با این دلِ هوایی‌شده چه کنم؟ 😁 پاشم برم رشت از طرفش نایب‌الزیاره بشم؟ اگه بفهمه که خیلیییی غصه می‌خوره! 😂

کاش فحش‌هامون تأثیر داشت... ولی نداره! 🥲

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱۰) پایان

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱۰) پایان

فردا موقع رفتن که شد، سحر جا زد! انگار ترسیده باشه؛ هی می‌گفت: «بی‌خیال، نریم! یارو یه ریگی به کفشش هست!» هر کار کردم با من نیومد. منم تنها پا شدم راه افتادم.

رسیدم فروشگاه. شاگردش تا منو دید گفت که می‌تونم برم تو دفتر. در زدم و وارد اتاق شدم. تیپش کامل عوض شده بود؛ یحتمل به خاطر من که از دشداشه بدم می‌اومد! تیپ اسپرت زده بود... اصلاً شده بود مثل بازیگرای هالیوودی! منم با اون تیپ ننه‌بزرگیم جلوش احساس حقارت می‌کردم!

وقتی خندید و دندون‌های خوشگلشو نشون داد، تازه یادم افتاد که سلام نکردم. بهم گفت: «سلام علیکم.» سلام کردم. گفت: «دیشب منتظر بودم زنگ بزنی! چرا شام رو از دست دادی؟»

گفتم: «اگه رئیس کاروان بفهمه، قرنطینه می‌شم!»

وقتی بلندبلند می‌خندید دلم یه جوری می‌شد! اصلاً از خودم تعجب می‌کردم که چطوری دارم می‌سُرم یعنی! با شیطنت کامل پرسید: «حالا که دشداشه نپوشیدم، یه ذره خوشت اومده؟»

باورم نمی‌شد یه مرد سعودی این‌جوری دلبری کنه! گفتم: «آره، یه ذره شاید!😄»

واسم قهوه آورد، بعدشم یه پاکت Nike آورد داد دستم. توشو نگاه کردم، دیدم یه کوله‌پشتی با بسته‌بندی آک توشه. درش آوردم، گفتم: «این که اون نیست، اون بو می‌داد!»

گفت: «این بهتره.»

کنارش دمپایی لاانگشتی هم بود. گفتم: «اینو که دیگه اصلاً راه نداره بخرم.»

گفت: «کی گفته باید بخریشون؟ فقط باید قبولشون کنی.»

گفتم: «به چه مناسبت؟»

گفت: «ما به کسی که دوست داشته باشیم، کادو زیاد می‌دیم.»

کامل ابتکار عملم رو از دست داده بودم؛ عین ماست نشسته بودم رو مبل! بعد از چند دقیقه سکوت و چند تا لبخند رد و بدل کردن، گفت: «می‌خواستم بهتون بگم من تا الان ازدواج نکردم و جزو معدود مردهای بیست‌ونه‌ساله‌ای هستم که هنوز مجردم. فکر نکنید که موقعیت نبوده. من گرین‌کارت آمریکا هم دارم و هر سال چند ماهی اونجا هستم.»

بعد کلی از خودش، خانواده‌ش، موقعیتش و همه‌چیزش گفت. من که کف کرده بودم! انگار رفته بودم تو یه رمان تخیلی فرود اومده بودم! بعدش پرسید نظر من چیه.

ادامه مطلب

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۹)

خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۹)

نوشته شده درشنبه ۴ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۴۶ 

از آنجا که در مدینه سوغاتی درخورِ اهمیتی برای خاص‌ترین فرد زندگیم نخریده بودم، قصد داشتم در مکه این مهم را به انجام برسانم!

اصلاً فکرتان را منحرف نکنید؛ خاص‌ترین فرد زندگی‌ام در تمام عمرم تا امروز یه نفر بوده، اونم داداشمه! بعله، داداشم! دلم می‌خواست چیزی براش بخرم که هم خیلی مورد استفاده‌اش باشه، هم دوست‌داشتنی!

یه روز با سحر داشتیم در یکی از پاساژها می‌گشتیم که یک فروشگاه خیلی بزرگ از برند NIKE دیدیم. یک کوله‌پشتی قرمز و مشکی پشت ویترینش بود که من خیلی ازش خوشم اومده بود برای برادرم.

خب، از آنجایی که پول زیادی همراهم نداشتم، سعی کرده بودم تا اینجای سفرم بیشتر از حراجی‌ها خرید کنم و کیفیت رو هم اصلاً فدای کمیت نکنم. امید زیادی نداشتم که بتونم اون کوله‌پشتی رو با قیمت مناسب از فروشگاه نایک، که حراج هم نزده بود، بخرم.

به هر حال وارد شدیم و من از فروشنده خواستم کوله‌پشتی رو بده دستم. براندازش کردم؛ خیلی خوب بود. فروشنده هم داشت آپشن‌هاش رو توضیح می‌داد و آخر سر قیمتش رو گفت که الان دقیق یادم نمیاد، ولی حدود ۲۵۰ هزار تومن بود.

در همون حالی که مشغول بررسی‌اش بودم، احساس می‌کردم کیف یه بویی می‌ده! چند بار به فروشنده و سحر گفتم، اما هیچ‌کدومشون احساسش نمی‌کردن. با این حال، هرچه بیشتر می‌گذشت، بیشتر مطمئن می‌شدم که بوی خیلی بدی می‌ده!

متأسفانه یا خوشبختانه هم از اون مدل فقط همون یکی مونده بود. آخر سر گفتم: «با این بوی گندی که می‌ده، این‌قدر نمی‌ارزه. اگه یه تخفیف تُپُل بدید، می‌برمش!»

فروشنده مستأصل شده بود و گفت صبر کنم تا صاحب اصلی فروشگاه رو صدا کنه و ببینه اون چی می‌گه.

وقتی یه مرد جوونِ خیلی خوش‌هیکل، با قد بلند و شونه‌های پهن و خوش‌فرم، و با اون قیافه‌ای که فقط فکر می‌کردم توی شمایل‌های امام‌ها می‌کشن تا بگن امام‌ها علاوه بر سیرت زیبا، صورت زیبا هم داشتن، از اتاق کنار فروشگاه با یه لبخند ملیح و دشداشه سفید اومد بیرون، باورم نمی‌شد که از توی فیلم یا تابلویی بیرون نیومده و واقعاً صاحب اون فروشگاهه!

وقتی داشت به سمتم می‌اومد، احساس می‌کردم با اون چشم‌هاش که انگار مژه‌هاشو دونه‌دونه فِرِ شش‌ماهه زده باشن، منو با اون تیپ مادربزرگیم می‌خوره!

وقتی جلوتر اومد، با لبخند پرسید انگلیسی بلدم یا نه و منم گفتم آره. بعد شروع کرد خیلی قشــــنگ انگلیسی حرف زدن!

بهش گفتم کیف بو می‌ده. اونم کیفو گرفت دستش و بعد خندید. گفتم: «یعنی قبول نداری بو می‌ده؟»

بعد بلندتر خندید و به عربی گفت که من درست مثل سگ عجب شامه تیزی دارم!

منم به انگلیسی بهش گفتم: «من یکم عربی می‌فهمم، پس متأسفانه فهمیدم چی گفتی!»

بعد خودمم خندیدم، چون به حقیقتِ سگی بودن شامه‌ام کاملاً آگاه بودم!

خلاصه گفت درست فهمیدم؛ کیف موقع تخلیه بار یه جایی افتاده و کثیف و بدبو شده و چون نمی‌خواستن از حالت آک دربیاد، نشستنِش، ولی چند روز گذاشتنش توی آفتاب. حالا هم که من با دماغ سگیم بوش رو فهمیدم، می‌تونم به یک‌پنجم قیمت واقعیش بخرمش!

خب، معامله خوبی بود؛ چون با یه شست‌وشو مسئله حل می‌شد، تازه اگر اصلاً برای کسی به‌جز من مسئله حساب می‌شد!

ریال‌های سعودیم تموم شده بود و یورو همراه داشتم، اما محمد اعظم ــ همون پسر خوش‌قیافه‌ای که با اینکه عرب بود، دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید ــ گفت شاگردش می‌ره صرافی و با قیمت مناسب‌تر پول رو چنج می‌کنه و من فعلاً برم توی اتاقش بشینم.

من و سحر رفتیم و در دفترش نشستیم.

.......

 

ادامه مطلب

برای اول مهر!

برای اول مهر!

سال‌ها پیش با مادرم یک شب تو بروکسل (بلژیک) موندیم! هتل خیلی اقتصادی بود و صبحانه نداشت، عازم بودیم و باید میرفتیم یه کشور دیگه ولی خب بی‌قهوه نمیشد، خیلی رندوم یه کافه دیدیم و دوتا قهوه سفارش دادیم، وقتی پیشخدمت آورد دیدیم تو سینی دوتا سیب هم هست ، باور کردنی نیست که آدم گاهی واسه دوتا سیب هم میتونه ذوق کنه 😁

پرسیدیم جریان چیه؟ که گفتن امروز روز اول مدارس هست( البته اونجا اول سپتامبر اول مدارسه) و به همین مناسبت به همه نفری یه سیب هدیه میدیم. حالا چرا سیب؟ چون سیب، نماد دانش و آگاهیه.

وقتی می‌گن سیب نماد دانش و آگاهیه، ریشه‌ش بیشتر برمی‌گرده به برداشتی که از داستان آدم و حوا شکل گرفته. جالبه که توی خود کتاب مقدس اصلاً نگفته اون میوه سیب بوده، فقط گفته میوه‌ی درخت شناختِ خوب و بد. ولی بعدها توی نقاشی‌ها و ادبیات اروپا، این میوه رو بیشتر به شکل سیب نشون دادن و کم‌کم خودِ سیب شد نماد فهمیدن، کشف کردن و از دست دادن اون معصومیت و بی‌خبری اولیه.🍎

ایده‌ش یه جورایی اینه که قبلش آدم توی یه سادگی و بی‌خبری زندگی می‌کرده، ولی بعد از خوردن اون میوه، یه چیزهایی رو می‌فهمه که دیگه نمی‌تونه نفهمیده بگیره. و خب فهمیدن همیشه هم چیزِ راحت و قشنگی نیست، با خودش انتخاب میاره، مسئولیت میاره، شرم و حتی رنج هم میاره.🫠

برای همین سیب می‌تونه نماد اون لحظه‌ای باشه که شروع میکنی به فهمیدن و دیگه راه برگشتی به قبلش نداری. انگار آگاهی همیشه یه بهایی داره.🙃 

متاسفم که تو ایران مدرسه رو جوری طراحی کردن که اکثریت دوسش نداشتن و ندارن و واقعا هم حق دارن ولی مدرسه رفتن میتونه اون روزِ آغاز کشف و شهود و استقلال باشه برای آدم. برای من اینجوری بود و کاش بقیه هم اینجوری تجربه‌اش کنن.