سالها پیش یه دوستی داشتم فقط تو پاییز و بهار یاد من میفتاد! یعنی یجورایی هر دو همینجوری بودیم!
هر وقت پاییز یا بهار از راه میرسید یهو میدیدیم تقریبا هفتهای یبار برنامه میکنیم یه وری میریم! تهرانگردی، موزه ، گالری ، تئاتر یا مثلا سفرهای یه روزه اطراف تهران!
این دو تا فصل که تموم میشد یه مدت طولانی باز از هم خبر نداشتیم😄 نمیدونم ما دوست فصلی حساب میشدیم یا وایب این دوتا فصل مارو رفیق میکرد!
الان گاهی عکسها رو نگاه میکنم ، تازه یادم میاد یه همچی دوستی داشتم ! نه که بی معرفت باشم، اخیرا هر بار احوالپرسی کردم اونقد فِس و بیحال و درگیر روزمرگی بود که کلا انگار دیگه از هر گونه زندگی استعفا داده! خلاصه که عمر دوستی فصلی ما خیلی وقته تموم شده ولی خاطرهها گاه و بیگاه میان!
سالها پیش با مادرم یک شب تو بروکسل (بلژیک) موندیم! هتل خیلی اقتصادی بود و صبحانه نداشت، عازم بودیم و باید میرفتیم یه کشور دیگه ولی خب بیقهوه نمیشد، خیلی رندوم یه کافه دیدیم و دوتا قهوه سفارش دادیم، وقتی پیشخدمت آورد دیدیم تو سینی دوتا سیب هم هست ، باور کردنی نیست که آدم گاهی واسه دوتا سیب هم میتونه ذوق کنه 😁
پرسیدیم جریان چیه؟ که گفتن امروز روز اول مدارس هست( البته اونجا اول سپتامبر اول مدارسه) و به همین مناسبت به همه نفری یه سیب هدیه میدیم. حالا چرا سیب؟ چون سیب، نماد دانش و آگاهیه.
وقتی میگن سیب نماد دانش و آگاهیه، ریشهش بیشتر برمیگرده به برداشتی که از داستان آدم و حوا شکل گرفته. جالبه که توی خود کتاب مقدس اصلاً نگفته اون میوه سیب بوده، فقط گفته میوهی درخت شناختِ خوب و بد. ولی بعدها توی نقاشیها و ادبیات اروپا، این میوه رو بیشتر به شکل سیب نشون دادن و کمکم خودِ سیب شد نماد فهمیدن، کشف کردن و از دست دادن اون معصومیت و بیخبری اولیه.🍎
ایدهش یه جورایی اینه که قبلش آدم توی یه سادگی و بیخبری زندگی میکرده، ولی بعد از خوردن اون میوه، یه چیزهایی رو میفهمه که دیگه نمیتونه نفهمیده بگیره. و خب فهمیدن همیشه هم چیزِ راحت و قشنگی نیست، با خودش انتخاب میاره، مسئولیت میاره، شرم و حتی رنج هم میاره.🫠
برای همین سیب میتونه نماد اون لحظهای باشه که شروع میکنی به فهمیدن و دیگه راه برگشتی به قبلش نداری. انگار آگاهی همیشه یه بهایی داره.🙃
متاسفم که تو ایران مدرسه رو جوری طراحی کردن که اکثریت دوسش نداشتن و ندارن و واقعا هم حق دارن ولی مدرسه رفتن میتونه اون روزِ آغاز کشف و شهود و استقلال باشه برای آدم. برای من اینجوری بود و کاش بقیه هم اینجوری تجربهاش کنن.
هر طرف رو نگاه میکنی صدای پای پاییز میاد؛ تو هوا، روی زمین، روی برگ درختها، توی نوشتهها، توی دلِ آدمها... پاییز فصل عشاقه؟ یا فصل مرگ؟
نفهمیدم کِی تابستون گذشت. برای من با درد گذشت... خیلی زیاد. پر از درد جسمانی بود؛ درد جسمیای که درد روانم رو هم چند برابر میکرد. سخت بود و با این حال عجیب زود گذشت؛ انگار اصلاً نیومده باشه.
همون اول تابستون یکی از آدمهایی که میشناختم خودکشی کرد.
دختر جذابی بود، زیبا بود، صد تا خاطرخواه داشت، پدرش عاشقش بود، کلی دوست داشت، اونقد خندهرو بود که همیشه لبخند رو لباش بود! تفکرات و طرز فکرمون خیلی جاها شبیه هم بود و هزار ساعت حرف مشترک داشتیم. فقط یه فرق داشتیم؛ من فکر میکردم اون، جوری که دلش میخواد زندگی میکنه، یا حداقل خیلی نزدیکتر از منه، و من مثلاً هنوز در قید و بند منطق و عرف گیر کردم.
ولی عجیب، یک شب تصمیم گرفت به رنجِ ملالِ زندگی پایان بده.
شوکه شدم وقتی خبرش رو شنیدم. روزهای زیادی باورم نمیشد. همهی دوستها و عزیزانش رو در حیرت فرو برد. ما خیلی با هم دربارهی خودکشی حرف زده بودیم، ولی من همیشه آخرش به این نتیجه میرسیدم که واقعاً دلم نمیخواد برای پایان دادن به رنج خودم، آدمهایی رو که دوست دارم گرفتار رنجی کنم که شاید تا آخر عمر باهاشون بمونه.
و هنوز نمیدونم اون، شبی که قرصها رو میخورد، به چی فکر میکرد. آیا رنج عزیزانش رو نمیدید؟ آیا میدید و دیگه توان فکر کردن بهش رو نداشت؟ تا کجا پیش رفت که دیگه هیچ حسی جلوش رو نگرفت، نمیدونم.
شبها که کنار عزیزم دراز میکشم، بهش فکر میکنم. از خودم میپرسم: یعنی رنجش تموم شد؟
تقریباً با هر دردی که میکشم یک بار یادش میافتم. بعد توی تاریکی صدای نفسهای یار عزیزم رو میشنوم و با خودم فکر میکنم من نمیخوام یک شب، جای خالیِ نفسهام رو برای کسی باقی بذارم.
امیدوارم هیچوقت اونقدر از زندگی دور نشم یا خودخواه نشم ،که صدای نفسهای کسی که دوستم داره، دیگه به گوشم نرسه.