کسی که رفت، کسی که می‌ماند!

هر طرف رو نگاه می‌کنی صدای پای پاییز میاد؛ تو هوا، روی زمین، روی برگ درخت‌ها، توی نوشته‌ها، توی دلِ آدم‌ها... پاییز فصل عشاقه؟ یا فصل مرگ؟

نفهمیدم کِی تابستون گذشت. برای من با درد گذشت... خیلی زیاد. پر از درد جسمانی بود؛ درد جسمی‌ای که درد روانم رو هم چند برابر می‌کرد. سخت بود و با این حال عجیب زود گذشت؛ انگار اصلاً نیومده باشه.

همون اول تابستون یکی از آدم‌هایی که می‌شناختم خودکشی کرد.

دختر جذابی بود، زیبا بود، صد تا خاطرخواه داشت، پدرش عاشقش بود، کلی دوست داشت، اونقد خنده‌رو بود که همیشه لبخند رو لباش بود! تفکرات و طرز فکرمون خیلی جاها شبیه هم بود و هزار ساعت حرف مشترک داشتیم. فقط یه فرق داشتیم؛ من فکر می‌کردم اون، جوری که دلش می‌خواد زندگی می‌کنه، یا حداقل خیلی نزدیک‌تر از منه، و من مثلاً هنوز در قید و بند منطق و عرف گیر کردم.

ولی عجیب، یک شب تصمیم گرفت به رنجِ ملالِ زندگی پایان بده.

شوکه شدم وقتی خبرش رو شنیدم. روزهای زیادی باورم نمی‌شد. همه‌ی دوست‌ها و عزیزانش رو در حیرت فرو برد. ما خیلی با هم درباره‌ی خودکشی حرف زده بودیم، ولی من همیشه آخرش به این نتیجه می‌رسیدم که واقعاً دلم نمی‌خواد برای پایان دادن به رنج خودم، آدم‌هایی رو که دوست دارم گرفتار رنجی کنم که شاید تا آخر عمر باهاشون بمونه.

و هنوز نمی‌دونم اون، شبی که قرص‌ها رو می‌خورد، به چی فکر می‌کرد. آیا رنج عزیزانش رو نمی‌دید؟ آیا می‌دید و دیگه توان فکر کردن بهش رو نداشت؟ تا کجا پیش رفت که دیگه هیچ حسی جلوش رو نگرفت، نمی‌دونم.

شب‌ها که کنار عزیزم دراز می‌کشم، بهش فکر می‌کنم. از خودم می‌پرسم: یعنی رنجش تموم شد؟

تقریباً با هر دردی که می‌کشم یک بار یادش می‌افتم. بعد توی تاریکی صدای نفس‌های یار عزیزم رو می‌شنوم و با خودم فکر می‌کنم من نمی‌خوام یک شب، جای خالیِ نفس‌هام رو برای کسی باقی بذارم.

امیدوارم هیچ‌وقت اونقدر از زندگی دور نشم یا خودخواه نشم ،که صدای نفس‌های کسی که دوستم داره، دیگه به گوشم نرسه.