خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۹)

نوشته شده درشنبه ۴ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۴۶
از آنجا که در مدینه سوغاتی درخورِ اهمیتی برای خاصترین فرد زندگیم نخریده بودم، قصد داشتم در مکه این مهم را به انجام برسانم!
اصلاً فکرتان را منحرف نکنید؛ خاصترین فرد زندگیام در تمام عمرم تا امروز یه نفر بوده، اونم داداشمه! بعله، داداشم! دلم میخواست چیزی براش بخرم که هم خیلی مورد استفادهاش باشه، هم دوستداشتنی!
یه روز با سحر داشتیم در یکی از پاساژها میگشتیم که یک فروشگاه خیلی بزرگ از برند NIKE دیدیم. یک کولهپشتی قرمز و مشکی پشت ویترینش بود که من خیلی ازش خوشم اومده بود برای برادرم.
خب، از آنجایی که پول زیادی همراهم نداشتم، سعی کرده بودم تا اینجای سفرم بیشتر از حراجیها خرید کنم و کیفیت رو هم اصلاً فدای کمیت نکنم. امید زیادی نداشتم که بتونم اون کولهپشتی رو با قیمت مناسب از فروشگاه نایک، که حراج هم نزده بود، بخرم.
به هر حال وارد شدیم و من از فروشنده خواستم کولهپشتی رو بده دستم. براندازش کردم؛ خیلی خوب بود. فروشنده هم داشت آپشنهاش رو توضیح میداد و آخر سر قیمتش رو گفت که الان دقیق یادم نمیاد، ولی حدود ۲۵۰ هزار تومن بود.
در همون حالی که مشغول بررسیاش بودم، احساس میکردم کیف یه بویی میده! چند بار به فروشنده و سحر گفتم، اما هیچکدومشون احساسش نمیکردن. با این حال، هرچه بیشتر میگذشت، بیشتر مطمئن میشدم که بوی خیلی بدی میده!
متأسفانه یا خوشبختانه هم از اون مدل فقط همون یکی مونده بود. آخر سر گفتم: «با این بوی گندی که میده، اینقدر نمیارزه. اگه یه تخفیف تُپُل بدید، میبرمش!»
فروشنده مستأصل شده بود و گفت صبر کنم تا صاحب اصلی فروشگاه رو صدا کنه و ببینه اون چی میگه.
وقتی یه مرد جوونِ خیلی خوشهیکل، با قد بلند و شونههای پهن و خوشفرم، و با اون قیافهای که فقط فکر میکردم توی شمایلهای امامها میکشن تا بگن امامها علاوه بر سیرت زیبا، صورت زیبا هم داشتن، از اتاق کنار فروشگاه با یه لبخند ملیح و دشداشه سفید اومد بیرون، باورم نمیشد که از توی فیلم یا تابلویی بیرون نیومده و واقعاً صاحب اون فروشگاهه!
وقتی داشت به سمتم میاومد، احساس میکردم با اون چشمهاش که انگار مژههاشو دونهدونه فِرِ ششماهه زده باشن، منو با اون تیپ مادربزرگیم میخوره!
وقتی جلوتر اومد، با لبخند پرسید انگلیسی بلدم یا نه و منم گفتم آره. بعد شروع کرد خیلی قشــــنگ انگلیسی حرف زدن!
بهش گفتم کیف بو میده. اونم کیفو گرفت دستش و بعد خندید. گفتم: «یعنی قبول نداری بو میده؟»
بعد بلندتر خندید و به عربی گفت که من درست مثل سگ عجب شامه تیزی دارم!
منم به انگلیسی بهش گفتم: «من یکم عربی میفهمم، پس متأسفانه فهمیدم چی گفتی!»
بعد خودمم خندیدم، چون به حقیقتِ سگی بودن شامهام کاملاً آگاه بودم!
خلاصه گفت درست فهمیدم؛ کیف موقع تخلیه بار یه جایی افتاده و کثیف و بدبو شده و چون نمیخواستن از حالت آک دربیاد، نشستنِش، ولی چند روز گذاشتنش توی آفتاب. حالا هم که من با دماغ سگیم بوش رو فهمیدم، میتونم به یکپنجم قیمت واقعیش بخرمش!
خب، معامله خوبی بود؛ چون با یه شستوشو مسئله حل میشد، تازه اگر اصلاً برای کسی بهجز من مسئله حساب میشد!
ریالهای سعودیم تموم شده بود و یورو همراه داشتم، اما محمد اعظم ــ همون پسر خوشقیافهای که با اینکه عرب بود، دوستداشتنی به نظر میرسید ــ گفت شاگردش میره صرافی و با قیمت مناسبتر پول رو چنج میکنه و من فعلاً برم توی اتاقش بشینم.
من و سحر رفتیم و در دفترش نشستیم.
.......
ادامه مطلب







