خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱)

سالها پیش یعنی دقیقا سال ۹۲ من خاطرات حج رفتنم رو توی اون وبلاگ قبلی در "بیان" تو ۱۰ قسمت نوشتم!
دست به گیرندههاتون نزنید😁 درست شنیدید من سال ۸۶ رفتم حج عمره! حالا بعد از گذشت تقریبا ۲۰ سال دلم میخواد دوباره اینجا بذارمشون که شما دوستان جدید هم بخونید و خودمم دوباره برام مرور خاطرات بشه 🙃 همین الان که میخونم میبینم لحن نوشتنم چقدر اون زمان فرق میکرده .. این شما و این قسمت اولش :
اصلاً چه شد و از کجا شروع شد؟! چه شد که ما را یکجورهایی به زور فرستادند مکه؟ تا شاید آدم شویم!
دوستی داشتیم (آسیه) که به امید اینکه بنده به راه راست هدایت شوم، نذری کرده بود و خدا سریعاً جواب نذرش را داده بود!
سال دوم دانشگاه بودم آن زمان؛ مهلت ثبتنام برای شرکت در قرعهکشی حج عمره دانشجویی بود! خب، بنده هم که دوست نداشتم از شانس خیلی از دوستانِ بسی مشتاق کم کنم، مثل سال قبل اصلاً سراغش نرفتم!
اما نگو که یکی از دوستان اینجانب، که بسی نگران احوالات بنده بود و مدام ارشادمان میکرد تا مگر به راه راستِ مدنظر ایشان برویم، خوابی برای ما دیده بود!
روز قبل از قرعهکشیِ حج، به ما بند کرد که فردا ما را هم زورکی همراه خودش به سالن اجتماعات ببرد! از او اصرار، از ما انکار! آخر سر رضایت ما را گرفت!
فردایش آمد دنبالمان که مبادا ما بزنیم توی کار پیچاندن و قالش بگذاریم! من با بیمیلی تمام رفتم به سالن شلوغ اجتماعات!
خلاصهی کلام اینکه ما نشستیم و قرعهکشی شروع شد! اول هم اسامی خانمها را میخواندند! قرار بود از بین آن همه جمعیت، نام سیزده نفر را بیرون بیاورند که ده نفر اصلی بودند و سه نفر ذخیره!
یکی از دانشجوها (اکبرزاده) که داوطلب قرعهکشی شده بود، دستش را برد داخل ظرفی که اسمها را انداخته بودند!
همه بچهها وِرد میخواندند، دعا میکردند، ذکر میگفتند یا فقط امیدوارانه انتظار میکشیدند! بنده هم که مثل بز بیخیال نشسته بودم!
اکبرزاده اولین نام را بیرون کشید و کاغذ تاشده را باز کرد و باورتان نمیشود، پشت میکروفن گفت: آزیتا م؛ بعد همه دست زدند!
آسیه هم زارت پرید بغلم! تا قبل از پریدنش اصلاً نفهمیده بودم که اسم مرا گفتند!
به آسیه گفتم: وا! مگه اسم همه دانشجوها را انداختند توی ظرف؟
او هم گفت: نه! من اسمت را نوشتم!
ماندم بگویم غلط کردی یا بگویم چرا؟ و در آخر هم سکوت کردم!
بعد قرار بود هرکس میخواهد برود مدارک تحویل دهد، به همراه ۶۰۰٬۰۰۰ تومان پولی که باید میدادیم!
من هم به آسیه گفتم: من نمیروم! انصراف میدهم تا آن اسامی ذخیره هم خوشحال شوند!
همش قسم بلغور میکرد، زمین و زمان را به هم میدوخت! که نه، باید بروی؛ من نذر کردم، خدا نذرم را ادا کرده!
آقا، ما هرچه بهانه آوردیم، دست از سر ما برنداشت!
سر آخر گفتم: من پولش را ندارم، میفهمی؟!
و اینجا بود که آسیه من را مرامکُش کرد... دهان بنده را مهروموم کرد و ما شدیداً تحت تأثیرش قرار گرفتیم!
آسیه گفت پول سفر مرا میدهد! گفت:
تو دلت پاک است، اما دوست دارم بروی تا راه خودت را پیدا کنی!
البته که من کلاً دیدم به این قضیه، ۱۸۰ درجه با آسیه فرق داشت!
اما تحت تأثیر این همه جفتوجور شدن بودم و فکر میکردم حتماً دلیلی دارد...
در نتیجه، از آنجایی که واقعاً در آن زمان اینجانب پول نداشتم، از آسیه پول را قبول کردم، به شرط قرض!
که هیچوقت هم او قبول نکرد من پسش بدهم؛ من هم ناچار شدم صد هزار تومان به مبلغ فوق اضافه کنم و چند سال بعد، بهعنوان کادوی عروسیاش، به او بدهم!
بدین ترتیب بود که ما عازم سفر شدیم!
ادامه دارد...