خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۸)

نوشته شده در سهشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۳۷
نزدیکهای کعبه که رسیده بودیم، گفتند چشمهایتان را ببندید و آرامآرام نزدیک شوید تا جایی که ما بگوییم چشمهایتان را باز کنید! از آنجایی که راه رفتن در آن ازدحام، با چشمان بسته، از نظر من مضحک بود، من یکی که درستوحسابی چشمهایم را نبستم!
خب، چشممان به کعبه افتاد. خیلیها ناله زدند، ضجهٔ شوق سر دادند، اشک و زاری و هیجان دوچندان فوران کرد و بعد هم به سجده افتادند. شاید اگر در آن لحظه خودِ خدا را هم میدیدند، آنقدر هیجانزده نمیشدند! خب، به هر حال باورها و احوال هر کسی قابل احترام است.
من هم شاید دچار نوعی هیجان شده بودم، اما دقیقاً از جنسش باخبر نبودم. قدمتِ روحی که در آنجا جریان داشت برایم جالب بود؛ بنایی که مطمئن بودم خانهٔ خدا نبود، اما جایی بود که سالیان متمادی سیل عظیمی از انرژیهای سیال را به سمت خودش جمع میکرد. درست است، من فکر میکردم که چقــــــــــــدر انرژی مثبت در اطراف این مکان جاری است. با تمام سلولهای بدنم احساس میکردم تمام دعاها، تمام نیایشها و عبادتها و تمام هیجانات قلبی افراد،که آنجا را به یک مکان خاص تبدیل کرده.
وارد مسیر طواف شدیم. هفت دور به حرف کوتاه به نظر میآمد، اما در عمل خیـــــــلی طولانی شد! جمعیت زیاد مانع حرکت راحت و سریع بود و خستگی جسمانی من هم قوز بالای قوز شده بود.
بعد از تمام شدن دور هفتم، رفتیم و در مسیر صفا تا مروه قرار گرفتیم. الحق که مسیر واقعاً طولانی و خستهکننده بود، اما آزاردهندهترین قسمتش این بود که وقتی از مروه دور میزدیم به سمت صفا، باید از روی تپهٔ اصلی میگذشتیم. مروه جایی بود که افراد بعد از تمام شدن هفت دورشان، «تقصیر» انجام میدادند؛ یعنی قسمتی از مو و ناخن خودشان را میچیدند و متــــــــأسفانه همانجا هم روی زمین میریختند!
شاید هر کسی فکر میکرد مقدار خیلی ناچیزی مو ریخته، اما تجمع آن همه خردهمو روی آن تپه و عبور ما از آنجا باعث شد جورابی را که به پا داشتم، وقتی به هتل رسیدم، با اکراه کامل راهی سطل آشغال کنم؛ چون تمام منافذش را خردهمو برداشته بود!
بعد از هفت بار طی کردن مسیر صفا تا مروه و برعکس، نوبت طواف نساء رسید. آنقدر هوا شرجی و خفه بود که احساس میکردم پوست بدنم دارد کنده میشود!
یادم میآید من حدود نیمساعتی زودتر از خدیجه و سحر به هتل رسیدم و با کله رفتم داخل حمام، زیر آب یخ! از فردایش هم خاکشیر را بستم به شکمم!
شرجی هوا امانم را بریده بود. اصلاً طاقت نداشتم چادر ملی را تن کنم. احساس میکردم مرگ خودم را حکماً رقم خواهم زد. این شد که دست به عمل انتحاریِ کشف حجاب زدم!
ظهر فردا، وقتی قرار بود همه در لابی هتل جمع شویم تا راهی تور مکهگردی شویم، من شلوار گشاد نخیِ نخودیرنگم را همراه با مانتوی سفید و بلند احرامم پوشیدم و روسری سفید نخی بزرگی را هم که داشتم، با دقت سر کردم و زیر چانهام کلیپس زدم! روسریام را دقیقاً مثل مادربزرگم بستم.
خب، جلوی آینه که ایستادم دیدم حجابم واقعاً کامل است، منتها چادری در کار نیست! حتی دیگر از جذابیت چادر هم خبری نبود! تیپم کاملاً کپی برابر اصل مادربزرگم شده بود!
دل را به دریا زدم و بیچادر آمدم توی لابی. خودم را آماده کرده بودم که اگر کسی بهم گیر داد، بگویم تحمل این هوا با چادر برایم امکانپذیر نیست. اما مدیر کاروان وقتی من را دید، مکثی کرد، نگاهی به سر تا پایم انداخت و از آنجایی که خیلی خردمندانه حجابم را بسی کامل حفظیده بودم، چیزی نگفت!
و من شدم تنها حاجیه خانم بیچادرِ کاروان!
این شد که شش روز آیندهٔ مکه و هوای بسیار بسیار مزخرفش را تاب آوردم!