خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۳)

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۰۵

یعنی چادر سر کردنم وضعیت بسیار بغرنجی داشت! اصلاً بلد نبودم و نیستم که سر کنم!

مصوبه آمده بود که چادر سر کردن برای عمرهٔ دانشجویی اجباری است! خودشان هم یک قواره پارچهٔ چادری داده بودند. چند باری که توی امامزاده صالح و حرم امام رضا چادر سر کرده بودم، به شکر خوردن افتاده بودم! اصلاً کلاً چادر باعث شده بود از قبل هم بی‌حجاب‌تر به نظر بیام؛ همش می‌رفت عقب، لای دست‌وپام گیر می‌کرد، موهام ریخته بود بیرون، روسری‌ام هم که کلاً از سرم افتاده بود...

کلاً وضعیتی شده بود که همین چادر نگذاشته بود ما از محیط معنوی حاکم در این اماکن چیزی حالیمان شود!

از بچگی سؤالی در ذهنمان پَرپَر می‌زد؛ آن هم این بود که آیا خدا و امام‌ها و امامزاده‌هایشان از بقیهٔ افراد ذکور به ما نامحرم‌تر هستند؟!🤷🏻‍♀️

خیلی که بچه بودم فکر می‌کردم بی‌شک خدا مرد است دیگر؛ وگرنه چرا باید وقتی می‌خواهی مدح و نمازش را بگویی، ازش رو بگیری و چادر سر بیندازی؟!

این بود که ما از بچگی با چادر پوشیدن معضل عدیده پیدا کرده بودیم و اصلاً دوست نداشتیم برویم مکه و مدینه و همش باهاش کلنجار برویم و چیزی از دوروبرمان حالیمان نشود!

تا اینکه دوستی به ما پیشنهاد داد:

«چرا چادر ملی نمی‌دوزی؟ سر کردنش خیلی آسان‌تر است و احتیاج نداره کنترلش کنی؛ راحت‌تر خواهی بود!»

آدرس یک خیاط‌خانمِ ماهر در امر چادرملی‌دوزی را هم به ما داد! در آن زمان بهترین اتفاق برای من این بود که کسی پیدا شود و بگوید مصوبه کشک است و اصلاً نمی‌خواهد چادر بپوشید؛ اما بعد از آن، بهترین همین پیشنهاد دوستانهٔ دوستمان بود!

یک قواره پارچه را برداشتیم و با مامانم رفتیم خانهٔ خیاط‌خانم موردنظر. ما را سایز زد و گفت چادرت سه روز دیگر حاضر می‌شود.

روز موعود رفتیم برای گرفتن چادر! خانم خیاط‌باشی خیلی خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. بعد هم که علت چادر دوختن من را فهمیده بود، برایش جالب بود و از آن جالب‌تر اینکه اولین چادر مرا هم می‌دوخت!

خلاصه چادر را انداخت بر تن ما تا اگر عیب‌وایرادی دارد یا قدش بلند است، آن را اصلاح کند.

یهو گفت:

«اِوا، خدا مرگم بده! این‌جوری که تو خوشگل‌تر شدی! یه هلوی سفیدبرفی بپیچی تو کاغذکادوی مشکی، بندازی تو بغل عرب‌ها! خاک عالم، دختر!🤭 رفتی اونجا تو رو خدا مواظب باشی‌ها!»

مامانم هم با خانمه موافق بود که چادر مشکی بسی به ما می‌آید و ممکن است آنجا دزدیده شویم! این وسط فقط خودم هِرهِر می‌خندیدم!

گفتم:

«خیالتان راحت! اولاً برای اینکه دختران مجرد را به عربستان راه بدهند، همهٔ ما را به‌عنوان زن صیغه‌ای حاج‌آقای کاروان محسوب می‌کنند تا ویزایمان صادر شود؛ (نمیدونستید؟) بعد هم خیالتان راحت‌تر، گفته‌اند ده‌چشمی حاج‌آقا از ناموس‌هایش مراقبت می‌کند!»😂

دیگر مامانم و خیاط‌باشی زدند تو کار خنده و حرف‌های خنده‌دار و گاهاً بی‌ناموسی... 😉