خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۲)

نوشته‌شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۳

می‌دانید، من از چهارسالگی تا هفت‌سالگی‌ام را جایی زندگی کرده‌ام که روبه‌روی خانه‌مان تپه‌ای دوست‌داشتنی داشتیم! یعنی از عرض کوچه‌مان که می‌گذشتیم، می‌رسیدیم به تپه‌ای که حالا تهران آن را بلعیده و روی لاشه‌اش صد تا آپارتمان علم شده!

تپه‌ای که آن روزها بهترین دوست من بود؛ با تمام گل‌های ریز زرد و آبی و بنفشش و ملخ‌ها و پروانه‌هایش. عادت داشتم با شیشهٔ دردارم بروم سراغشان، بیندازمشان داخل شیشه، کمی با آن‌ها صحبت کنم و بعد مرخصشان کنم!

عادت داشتم بروم لب رودخانه‌ای که کمی پایین‌تر، در جایی درّه‌مانند، جاری بود و الحق خــــــــــــوب رودخانه‌ای بود! پاچه‌هایم را بالا می‌زدم و لب رودخانه گِل‌بازی می‌کردم؛ بعد، درست وقتی حتی موهایم هم گِلی شده بود، با چند بچه‌خرچنگ برمی‌گشتم خانه!

انصافاً مادر خوبی داشتم که هیچ‌وقت مرا از کودکی‌کردن منع نکرد؛ نه به‌خاطر غرقِ گِل به خانه آمدنم، نه به‌خاطر اینکه بعدازظهرها، وقت خواب بزرگ‌ترها، در حیاط با رضا شلوغ‌بازی درمی‌آوردم و نه به‌خاطر خیلی چیزهای دیگری که جایشان در این پست نیست!

اما این‌همه گفتم تا این را بگویم: آن تپه، در تمام ساعت‌هایی که رویش بازی می‌کردم، ملخ جمع می‌کردم، برای مامانم گل‌های کوچک می‌چیدم، روبه‌آسمان دراز می‌کشیدم و حرکت ابرها ـ چیزی که هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شود ـ را تماشا می‌کردم، یک چیز به من یاد داده بود:

اینکه خدا همین‌جاست! دقیقاً روبه‌رویمان نشسته و کنارمان راه می‌رود!

من سال‌ها خدا را طواف کرده بودم؛ در همان تپه و بعدها، در دوران نوجوانی‌ام، در تمام جمعه‌هایی که به کوه می‌رفتم؛ وقتی در کوچه‌های همدان قدم می‌زدم و در حیاط آرامگاه بوعلی‌سینا، روبه‌روی باد می‌نشستم.

من خدا را بیشتر از خیلی از آن‌هایی که هر سال به مشهد و شاید چند باری هم به حج رفته بودند، دوست داشتم! خدا هم آن‌چنان مرا می‌شناسد، آن‌چنان خـــــــــوب، که می‌داند شوخ‌وشنگ‌بودن، دیوانه‌بودن، عاشق‌بودن، شادبودن، تابوشکن‌بودن و بی‌پروا‌بودن هیچ تضادی با معنویت، دوستِ خدا بودن، آگاه‌بودن، مهربان‌بودن و عاشق همنوع بودن ندارد! نه‌تنها در تضاد نیستند، بلکه هم‌راستا و مکمل یکدیگرند!

می‌دانید، من مطمئن بودم که خدا این سفر را برایم جفت‌وجور کرد؛ نه برای اینکه بروم آنجا پیش او، چون خودش همیشه همین‌جا کنارم بود! نه!

این سفر را هولوپی انداخت در بغلم تا بروم آنجا و بیشتر درک کنم، بیشتر لمس کنم؛ چون چند وقت قبلش با وجود شپش در جیبم از ته دلم یک سفر متفاوت خواسته بودم و چی ازین میتونست متفاوت‌تر برای من باشه!😁