خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۴)

نوشته‌شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲:۲۱

ما عازم عربستان شدیم؛ همراه با کلی لباس‌های بسیار خنکی که مامانمان با دقت و وسواس خاصی همه را تهیه کرده بود! لباس‌های احرامی که مامانم خودش با جنس خنک و نازک دوخته بود، چون جنس آماده‌شان را پسند نکرده بود و می‌گفت کلفت و پلاستیکی بودند! و یک کیسه خاکشیر برای جلوگیری از گرمازدگی!!!

ما چادر به سر عازم عربستان شدیم! وقتی هواپیما به مقصد جده در پرواز بود، دختری کنار دستم نشسته بود که تندتند در دفترچه‌یادداشتی می‌نوشت! گفتم:

ـ چه می‌نویسی؟

گفت:

ـ سفرنامه!

دیدم ما هنوز پایمان به عربستان نرسیده، نصف دفترچه‌اش پر شده است! بدانید و آگاه باشید و هی نیایید بگویید من در خاطراتم آب بسته‌ام! ;)

به جده که رسیدیم باید سوار اتوبوس می‌شدیم و پنج‌شش ساعتی می‌رفتیم تا به مدینه برسیم! مسئول کاروانمان هم نامردی نکرد و تا خود مدینه، شش ساعت در اتوبوس با صدای بلند نوار قرآن گذاشت! به خیالش این‌طوری ما خیلی هدایت می‌شدیم و خیلی خوش‌بینانه، در حالتی که میگرنمان بر اثر صدای بلند در زمان طولانی، به‌صورت خــــــــیلی معنوی شدیداً عود کرده بود، وارد مدینه شدیم!

به هتل موردنظر که نامش یادم رفته اما الحق‌والانصاف هتل خوبی بود، دخول کردیم!

من با دو نفر دیگر هم‌اتاق بودم؛ خدیجه که از آن دخترهای خوب و مؤمنی بود که یکی از آرزوهایش آمدن به حج بود. خودش اصلاً چادری بود و مرجع تقلیدش آیت‌الله بهجت!

سحر هم که هم‌دانشگاهی خودم بود و وقتی در مسیر توی اتوبوس بودیم، به من گفته بود که تا حالا نماز نخوانده است و می‌ترسد وسطش تپق بزند! از من پرسیده بود که من نماز را خوب بلدم تا او بخواند و من غلط‌هایش را چک کنم!

اما خب انصافاً بد نبود؛ فقط یک ایراد کوچک داشت در سلام آخر نماز!

خب، سحر آمده بود که در این دو هفته تمام نمازهای نخوانده‌ی عمرش را جبران کند و تا می‌تواند ثواب واجب و مستحبی جمع کند؛ تا بلکه کلی ثواب ذخیره‌سازی کند که اصلاً خودش را تا آخر عمر بیمه کند!

و من!

منی که دست خدایم را گرفته بودم و با هم به عربستان رفته بودیم! از خدایم خواسته بودم که تا آخرش پیشم بماند! به من الهام کند که چه چیز بهتر است؛ دستم را بگیرد و جاهای دیدنی را به من نشان بدهد! مثل همیشه! مثل همه‌ی سفرهای قبلی که خودش را خوب در دل آدم‌ها و مناظر و اتفاق‌های ناخواسته‌ی زیبا نشان داده بود، باز هم نشانم بدهد!

می‌دانید، من مثل سحر نرفته بودم آنجا که گناهانم را پاک کنم؛ چون باور نداشتم خواندن چند رکعت نماز زوری در مکانی خاص می‌تواند اشتباهات گذشته‌مان را، که هیچ تضمینی هم نداده‌ایم دیگر تکرارشان نکنیم، پاک کند!

و می‌دانید، من مثل خدیجه نیامده بودم که موبه‌مو از روی رساله بخوانم و اجرا کنم تا مبادا عمل مستحبی‌ای جا بماند!

من آمده بودم آنجا تا شاید کمی، فقط کمی، خودم و شاید از آن کمتر، خدایم را بیشتر بشناسم!

خدایی که من را دوست داشت، با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایی که داشتم و من دست گرمش را روی شانه‌هایم همیشه احساس می‌کردم! حتی موقعی که بنده‌هایش به من می‌گفتند: «تو آزیِ بدی هستی»، خدا دوستانه دستش را روی شانه‌ی من انداخته بود و به من می‌گفت:

«تو تلفیقی از صفت‌های متناقض هستی، چون بنده‌های من قسمتی از روح مرا دارند؛ مثل من که می‌توانم در اوج رحمان و رحیم بودن، جبار و قهار باشم!»

خداوند همه‌چیزش در عین تعادل، در اوج است! مثل یک خاکستری پررنگ! فقط ما انسان‌ها هستیم که می‌خواهیم یا سیاه باشیم یا سفید! دستمان یک قلم‌مو گرفته‌ایم و اصرار داریم به همه‌چیز و همه‌کس یا سفید بزنیم یا سیاهشان کنیم!

ادامه دارد…