دورِ یک دیگ!

یکی از داییهام تمام دوران کودکی ما، شب اربعین هلیم نذر داشت. کل فامیل خونهش جمع میشدن و یه دیگ گُنده توی حیاطخلوت بار میذاشتن. خونه آپارتمانی بود، ولی بزرگ بود!
تنها شبی بود که ما بچهها اجازه داشتیم تا صبح بیدار بمونیم، آتیش بسوزونیم و کسی هم کاری به کارمون نداشته باشه. بزرگترها تا صبح پای دیگ هلیم مشغول بودن و صبح، یه سفره از این ور خونه تا اون ور خونه برای صبحانه پهن میشد.
هلیم داییم هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت خوشمزه نمیشد! 🥲
گوشتش هم زیاد بود، همهچی هم توش داشت، ولی خوب نبود!
من هزار سال فکر میکردم هلیم غذای خیلی سختیه، چون هلیم داییم هیچوقت خوشمزه نمیشد. بعدتر که آدمبزرگ شدم و خودم هلیم پختم، فهمیدم نه؛ هلیم اونقدرهام سخت نبود. شاید فقط هیچکس بالای اون دیگ حالش رو نداشت یکم دل به کار بده یا دل بسوزونه!
اما حالا که فکر میکنم، مهمتر از مزهی اون هلیم، خودِ دیگ بود؛ دیگی که کلی آدم رو که باقی سال خیلی هم با هم حال نمیکردن، یک شب دور خودش جمع میکرد.
و آتیشی که باعث میشد آدمها، حتی برای چند ساعت، تنها نباشن و دوباره به هم وصل بشن.
شاید آدم همیشه بین آدمهای شبیه خودش زندگی نمیکنه. گاهی فقط یک آتیش، یک سفره، یک بهانه لازمه که چند ساعت حس غریبهبودن کمتر بشه. شاید اگه فقط یکی دو نفر دل بسوزونن دلی بیشتر گرم بشه و هلیمم خوشمزهتر بشه!