قعر جهنم!

قعر جهنم!

بعضی روزها یه حرف، یه نگاه، یه رفتار، یه خبر یا حتی یه جمله‌ی ساده از طرف یه دوست منو پرت می‌کنه به قعر جهنم درونم. میرم تو اون حفره‌ی سیاه و خالی؛ سرد، نمور.

کم‌کم کرخت می‌شم. حتی جسمم هم یارای حرکت نداره. دکتر می‌گفت بیماری روان‌تنیه؛ یعنی جسمت ظاهراً چیزی‌ش نیست، ولی جوری مریض‌احوالی که انگار داری می‌میری.

قبلاً این حالم ممکن بود روزها طول بکشه. الان یه جورایی پذیرفتمش. سعی می‌کنم از بودنش غصه نخورم. می‌ذارم برم تا تهش، بعد شب که می‌شه می‌خوابم و بعد از ساعت‌ها خواب آشفته و دیدن خواب‌های عجیب‌وغریب، شاید صبح بهتر بیدار بشم. گاهی هم چند تا صبح لازم دارم تا دوباره اون پله‌هایی رو که یهو پایین رفتم، دونه‌دونه بالا بیام.

دارم کتاب صوتی «دوستان، معشوق‌ها و آن چیز بزرگِ وحشتناک»، خاطرات متیو پری، بازیگر نقش چندلر در سریال فرندز، رو گوش می‌دم.

یه جا یه جمله‌ی خیلی جالب می‌گه: «مشکل من این بود که می‌خواستم اون خلأ بزرگ درونم رو با چیزهای بیرونی پر کنم.»

خیلی تو ذهنم موند. با خودم گفتم اگه یه آدم با اون سطح از شهرت و پول و زندگی و امکانات نتونسته اون خلأ رو با چیزهای بیرونی پر کنه، شاید منم بهتره به‌جای جنگیدن با قعر جهنم خودم، وجودش رو بپذیرم.

هر وقت پرت شدم توش، یه گوشه بشینم و منتظر بمونم تا مغزم دوباره یه ترتیبی بچینه و منو از اون زیرزمین نمور بکشه بالا.

پ‌ن: عکس مربوط به ورودی آب‌انبار کاخ شیروان‌شاه تو باکوئه. ورودی قعر جهنم من این‌قدر شیک نیست 😅 بیشتر شبیه چاهه؛ یهو پرت می‌شی توش.

خداحافظ قُلدر

وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، این‌بارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت آب خاطرجمع بودم ولی خب دون نهایت برای یه هفته فکر کنم .. خیلی استرس داشتم ، خیلی !! هر شب میگفتم این طفلی‌ها اسیرند.. چه کاری بود آخه! 

دیروز با مسکن تزریقی و هر بدبختی بود ۵ صبح قبل اینکه جاده یکطرفه بشه برگشتم !! بدو رفتم سمت لونه ، کِز کرده بودن ! از دور منو دیدن دویدن دم در من فقط ظرف غذا رو دیدم که خالی خالییییه و محیط لونه که بهم ریخته بود خیلی زیاد، انگار طوفان اومده باشه!ولی خودشون کرده بودن. جایی هم خوابیده بودن که معمولا نمیخوابن دیگه هول بودم رفتم غذا رو آوردم ... میخواستم ظرف رو پر کنم که دیدم اینا چرا ۵ تان😧  >>> برو ادامه...

 

ادامه مطلب