خداحافظ قُلدر

وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، این‌بارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت آب خاطرجمع بودم ولی خب دون نهایت برای یه هفته فکر کنم .. خیلی استرس داشتم ، خیلی !! هر شب میگفتم این طفلی‌ها اسیرند.. چه کاری بود آخه! 

دیروز با مسکن تزریقی و هر بدبختی بود ۵ صبح قبل اینکه جاده یکطرفه بشه برگشتم !! بدو رفتم سمت لونه ، کِز کرده بودن ! از دور منو دیدن دویدن دم در من فقط ظرف غذا رو دیدم که خالی خالییییه و محیط لونه که بهم ریخته بود خیلی زیاد، انگار طوفان اومده باشه!ولی خودشون کرده بودن. جایی هم خوابیده بودن که معمولا نمیخوابن دیگه هول بودم رفتم غذا رو آوردم ... میخواستم ظرف رو پر کنم که دیدم اینا چرا ۵ تان😧  >>> برو ادامه...

 

ادامه مطلب

ذوق‌مرگ!

باورم نمیشد دیروز بعد از مدتها که چیزی خیلی نتونسته بود خوشحالم کنه، یک عدد تخم‌مرغ کوچولو موچولو بتونه اینقد سرحالم بیاره🥹🥰

من اولین بارم هست که تو زندگیم مرغ دارم، یعنی حتی بچه هم که بودم جوجه نداشتم .. خلاصه که روزهای اول خودمم ازینا میترسیدم🤣 (از تجربیات مرغی‌تون استقبال میکنم)

 کوچولو بودن که اینارو خریدیم و هنوز به تخم نیفتاده بودن، دیروز برای اولین بار یهو یه تخم فسقلی وسط جاشون دیدم یعنی میخواستم کِل بکشم🤣 خیلی حس بامزه و جالبی داشت .. 

۶ تا مرغن، که احتمالا کار اون ۳ تای بزرگتر بوده بین اون سه تا به دوتاشون مشکوکم، چون ما خونه نبودیم که تخم کرده فعلا مادر تخم مجهوله😆

اسمشون هم به ترتیب سلسه مراتب اینه: 

قلدر، مشکی، کبری 😅

گُلی، عسلی و ریزه (این سه تا یه ماه کوچکترن)