برای "مشکی"

برای "مشکی"

در یک ماه گذشته دو تا مرغ از دست دادم. علت مرگ یکی‌شون رو نمی‌دونم، چون وقتی من نبودم اتفاق افتاده بود. اون یکی مریض شد؛ یک روز بی‌حال بود، روز دوم شب بردیمش دکتر. دارو داد، یکم سرحال شد، ولی در نهایت فرداشب دووم نیاورد.

خیلی تجربه اذیت‌کننده‌ای بود. اینکه بی‌حال می‌شن و خیلی مظلوم می‌شن و از اون همه شیطونی چیزی نمی‌مونه. فکر می‌کنن هنوز می‌تونن بپرن، ولی پاشون خالی می‌کنه و می‌افتن. دیدن این حالشون واقعاً رنجم می‌ده.

الان چند روزه که یکی دیگه‌شون مریض شده. پریروز شک داشتم، ولی دیگه دیروز مطمئن شدم حالش خوب نیست. مرغ‌ها یه خاصیتی دارن که تا لحظه آخر خیلی خوب بیماری‌شون رو مخفی می‌کنن؛ یعنی اون لحظه‌ای که تو متوجه می‌شی حالشون بده، معمولاً یعنی حالشون خیلییییی بده!

الان حتی به یکی دیگه‌شون هم شک کردم و امیدوارم فقط توهم باشه. 😫

این یکی مرغم واقعاً خانم‌ترینشونه. همه‌چیزش مودبانه و به‌جا بود. دیشب بردمش دکتر و دکتر گفت آبله مرغی گرفته، ولی خیلی داره برای زندگی مقاومت می‌کنه. 😭😭😭

دکتر گفت اگه مرغ حنایی بود، احتمالاً تا الان مرده بود؛ این مرغ‌های مشکی خیلی تُخسن!

بدترین قسمتش اینه که با این حالش هنوز از من می‌ترسه و مدام تقلا می‌کنه. بعد هی ناتوانیش رو می‌بینم و دلم خون می‌شه. یعنی ده دقیقه که بالای سرش می‌ایستم و تلاشش رو برای ایستادن می‌بینم، اینکه هی می‌خواد بلند شه و دوباره می‌افته، دیگه نمی‌تونم گریه نکنم.

حیوون‌ها وقتی مریض می‌شن خیلی مظلومن. 😭

دیروز هم دوستم و هم دکتر از این حال من برای یه مرغ خنده‌شون گرفته بود. خبر ندارن که من برای حیوون‌های آزاد توی طبیعت هم گاهی گریه می‌کنم؛ این که دیگه موجودیه که مسئولیتش رو به عهده گرفتم و هفت ماهه هر روز پیشمه.

مشکی جانم کاش حرف‌های منو می‌فهمیدی. کاش ازم نمی‌ترسیدی و حداقل یه اعتمادی بهم داشتی.

دارو دادن بهش هم برام عمل شاقه‌ست، چون می‌ترسه و با این حالش هی می‌خواد تقلا کنه و انرژی الکی بسوزونه. دکتر قرص داده، ولی صبح نتونستم بذارمش توی دهنش. امیدوارم قرص شب رو بتونم بهش بدم.

کاش یکی که تجربه مرغ نگه داشتن داره از تجربه‌هاش بهم می‌گفت. من اولین باره که مرغ دارم و دیدن مریض شدن و مردنشون خیلی برام اذیت‌کننده‌ست.

خداحافظ قُلدر

وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، این‌بارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت آب خاطرجمع بودم ولی خب دون نهایت برای یه هفته فکر کنم .. خیلی استرس داشتم ، خیلی !! هر شب میگفتم این طفلی‌ها اسیرند.. چه کاری بود آخه! 

دیروز با مسکن تزریقی و هر بدبختی بود ۵ صبح قبل اینکه جاده یکطرفه بشه برگشتم !! بدو رفتم سمت لونه ، کِز کرده بودن ! از دور منو دیدن دویدن دم در من فقط ظرف غذا رو دیدم که خالی خالییییه و محیط لونه که بهم ریخته بود خیلی زیاد، انگار طوفان اومده باشه!ولی خودشون کرده بودن. جایی هم خوابیده بودن که معمولا نمیخوابن دیگه هول بودم رفتم غذا رو آوردم ... میخواستم ظرف رو پر کنم که دیدم اینا چرا ۵ تان😧  >>> برو ادامه...

 

ادامه مطلب

ذوق‌مرگ!

باورم نمیشد دیروز بعد از مدتها که چیزی خیلی نتونسته بود خوشحالم کنه، یک عدد تخم‌مرغ کوچولو موچولو بتونه اینقد سرحالم بیاره🥹🥰

من اولین بارم هست که تو زندگیم مرغ دارم، یعنی حتی بچه هم که بودم جوجه نداشتم .. خلاصه که روزهای اول خودمم ازینا میترسیدم🤣 (از تجربیات مرغی‌تون استقبال میکنم)

 کوچولو بودن که اینارو خریدیم و هنوز به تخم نیفتاده بودن، دیروز برای اولین بار یهو یه تخم فسقلی وسط جاشون دیدم یعنی میخواستم کِل بکشم🤣 خیلی حس بامزه و جالبی داشت .. 

۶ تا مرغن، که احتمالا کار اون ۳ تای بزرگتر بوده بین اون سه تا به دوتاشون مشکوکم، چون ما خونه نبودیم که تخم کرده فعلا مادر تخم مجهوله😆

اسمشون هم به ترتیب سلسه مراتب اینه: 

قلدر، مشکی، کبری 😅

گُلی، عسلی و ریزه (این سه تا یه ماه کوچکترن)