شما بودی چکار میکردی؟
ما آخر هفته یه مهمون داشتیم، یه آقایی هست که یجورایی با یار کار میکنه یعنی اون آقا تاجره و شوهر من مشتریاش هست! کلی کپ کپه دبدبه داره ،۳۰ سال بزرگتره و یبار قبلا من دیده بودمش! حدودا یکماه پیش با پسر بزرگش اومده بودن که ویلا بخرن یه شبم پیش ما موندن! من خیلی ازشون خوشم اومد با اینکه سنش بالا بود خیلی آدم باحالی بود😊 و اصلا کنار خودش و پسرش سخت نگذشت! از قضا این هفته با خانومش اومده بود که مثلا کار رو قطعی کنن و شب باز اومدن خونه ما!!!
دیگه چشمتون روز بد نبینه، از دقیقهای که اینا وارد شدن خانومش یه حالت گُداخته و عصبی داشت! من گفتم حالا چون خسته شده و معامله هم بهم خورده بود، بهم ریختهاست یکم خنک بشه و آروم بگیره حتما خوب میشه!
از همون دقیقه اول که نشست هی شروع کرد درددل کردن و انگار نه انگار ما غریبهایم و اینا! باز اینم گذاشتیم رو حساب اینکه اینا دخترشون(۲۵ساله است) یه تصادف سختی داشت و ۵ ماه هست که درگیر هستن و واقعا زنده موندن دخترشون معجزه بود. گفتیم طفلک خسته است و اینا! 💁🏻♀️

گذشت، نشسته بودیم تو حیاط برای شام و اینا هوا هم بهشتی بود مه شده بود خنک ، بخاری هیزمی روشن بود (تو عکس معلومه) هی ما میگفتیم بیاید یکم لذت ببرید بیخیال همه چی، ولی اصلا آروم نمیگرفت، حتی یه قُلپ از آب طالبی که براش درست کرده بودیم نخورد با اینکه که گفت دوست دارم بعدش پاشد رفت که من برم نماز بخونم، گوشی موبایلش رو میز بود و یکی از دوستاش زنگ زد و آقاهه کنار ما نشسته بود گوشی رو برداشت (طرف رو میشناخت)، سلامعلیک کرد و گفت خانومش رفته نماز و ما هم شمالیم میگم بهت زنگ بزنه فلان! خانومه از نماز برگشت فهمید این گوشیش رو جواب داده، آقااااااااااااا مسلمان نشنود ، کافر نبیند یه دعوایی راه انداخت یه دعوایی راه انداخت،🤯🤯 یعنی فحش خشک و آبدار بود که به این مرد میداد! ما اصلا کوپ کرده بودیم چجوری روش میشد! بعد آقاهه میگفت ما ۳۰ ساله همینه زندگیمون! هر روز ، هر دقیقه دعوا !!! منو یارم که اصلا مات مونده بودیم!پری برامون نمونده بود، من خانوم رو بغل کرده بودم مثلا آروم بشه مگه میشد خدا! میگفتم الان چکار کنه، شما بیخیال شی میگفت: فقط لال شه ، بمیره! 🤐 آقاهه هم خدایی چیزی نمیگفت اصلا فقط گفت ببخشید، اینم میگفت ببخشید به چ درد من میخوره!
خلاصه من این خانم رو آوردم تو خونه! دوساعت تمام این فحش داد و از خاطرات ۲۰ سال پیش گفت! هر چی میگفتم باشه حالا این آدم عن بوده قبول، حالا که انتخاب کردی باهاش موندی، گذشته رو فراموش کن الان که این همه خوب شده!🫤 ببین زنگ زده بود به پسر بیچارشون فحش بد میداد میگفت توی "حرومزاده" منو با این کصافط فرستادی شمال😵
تا حالا ندیده بودم مادر به بچه خودش بگه حرومزاده🤣 حالا شاید پدر بتونه بگه یه درصدی ولی آخه مادر🤣
تمام روز فرداش هم که آخر سر اینا رفتن ویلا خریدن(متاسفاااانه خیلی نزدیک ما)، آقاهه تو بنگاه میخواست ویلا رو بزنه به نام زنش،(یعنی قولنامه رو) دوباره زنه شروع کرد ، نههههههه نهههههه من اصلا قبول نمیکنم ، من اصلامال دنیا برام ارزش نداره در صورتی که کل دیشب هی میگفت : اینجوریه اونجوریه ب من هیچی نداده ، طلای منو گرفته فلان بهمان، یعنی ما مات مونده بودیم . اونقد جلو بقیه خدا خدا میکرد آخرم قبول نکرد آقاهه زد به نام دخترش🫠
اونقد عصرش که اینا رفتن، منو شوهرم له و داغون بودیم ازین تنشی که هر لحظه این زن درست میکرد که هر دو اومدیم خونه دو ساعت بیهوش شدیم بعدشم تا ساعتها حرفها و کارهای این زن از مغزمون نمیرفت! 🤕
خدایی دلمون سوخت برای اون آقاهه! گفتیم هر چی اصلا گذشتهء این آدم بوده الان چیزی که داریم میبینیم ازش آرامش و زندگیه! ولی زنش اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست! 🙄
حالا جملهء آخری که موقع خدافظی این خانوم بگه چی خوبه باشه؟
میگه ببخشید ما اینجوری دعوا کردیم، اگه میخواید با ما رابطه داشته باشید باید ما رو بپذیرید ما همینیم!!!
منو میگه تو دلم گفتم ما غلط بکنیم بخوایم! شماااا دلت میخواد با ما رابطه داشته باشید که باید یکم خودت رو اصلاح کنی(ولی خب نگفتم دیگه)
شب به یار میگفتم به آقای "ر" بگو باااااا هر کی دلت میخواد قدمت رو تخم چشم ما، خواهر برادر پسر دختر اصلا دوستدختر، ولییییییی ما از پذیرش خانومت معذوریم! الان ۵ روز باید ریلکس کنم تا انرژی از دست رفته ام و اسپاسم گردنم از دست این زن خوب بشه😵💫