زن در ریگ روان!

وقتی اولینبار توی زندگیم رفتم کویر و دیدمش، فهمیدم بعضی جاها رو نمیشه با چیزهایی که توی چشم جا میشن توضیح داد. کویر فقط دیدنی نبود؛ یکجور حس بود، حسی شبیه هیچ حس دیگهای.
سکوتش معمولی نبود. اونقدر عمیق و آروم بود که انگار کمکم آدم رو میبلعید؛ نه با ترس، با یه جور رهایی عجیب. البته اون زمان هنوز از این تورهای شاد و پارتیمارتیهای کویری خبری نبود 😅🥲
انگار تمام صداهایی که سالها توی سرت جمع شده بودن، اونجا دیگه زورشون نمیرسید دنبالت بیان.
اولینبار که پام رو روی شنها گذاشتم، حس کردم چیزی از زمین به من وصل شد؛ چیزی قدیمیتر از فکرکردن و عمیقتر از فهمیدن. انگار زمین برای چند لحظه یادم انداخت که قبل از تمام این شلوغیها، نگرانیها و نقشهایی که برای خودمون ساختیم، فقط تنی بودیم روی خاک. شنها روی پاهام میرقصیدن و چیزی در دلم میپیچید.
۱۵ سال گذشته، اما هنوز هر وقت به کویر فکر میکنم، بیشتر از منظرهاش همون حس یادم میاد؛ همون سکونی که من رو بلعید. بعد از اون بارها رفتم کویر و بارها پا روی شنها گذاشتم، اما شاید مثل کسی که اولینبار به حج میره، اون مواجههٔ اول همیشه برام یه خاطرهٔ مقدس موند.
توی کامنتهای پست قبل اسم کویر اومد. دلم براش تنگ بود، تنگتر هم شد؛ گفتم به افتخار این دلتنگی یه پست بذارم 😁
تجربهٔ شما از کویر چطور بوده؟ فقط پارتیمارتی یا شما هم همینجوری عرفانیطور؟ 😅