چند ماه قبل از اینکه جنگ بشه ، یبار یه خوابی میدیدم که جنگ بودو یار دست منو گرفته بود تو خیابون‌های آشوب، ازین سنگر به اون سنگر فرار میکردیم و داشتیم به سمت جایی حرکت میکردیم .. آدم و آتیش و گلوله از همه جا رو سرمون می‌بارید، تو دست اون یه اسلحه ، مسلسل‌طوری بود یه تفنگ "آبی پلاستیکی تَک تیر" هم داده بود دست من! خیلی سبک ، شبیه اسباب‌بازی😄 تو همون خواب، میگفتم: اخه این یه تیر رو من به کی بزنم ؟ از طرفی بازم تفنگ رو  نگه داشته بودم ، چون بالاخره یه تیرم یه تیر بود.😁

وقتی بیدار شدم خوابم رو برای یار تعریف کرده بودم و هنوزم با جزئیاتش یادم هستش. 

🕕امروز صبح یار میگفت: چکار کنم برات آخه؟ نبینم اینجوری رنج میکشی، گفتم: تنها لطفی که میتونی بکنی اینه که یه گلوله تو مغزم خالی کنی و من رو ازین درد و رنجِ جسمی، روحی و روانی خلاص کنی! بعد برای اینکه جو عوض بشه گفتم ععععع الان فهمیدم اون تفنگ پلاستیکی که دستم داده بودی به چه درد می‌خورد! تَک تیر بود! مخصوص خلاصیِ خودم..⚰️ خلاصه کلی فحشم داد ، منم گفتم ناراحت نباش من اونقد هنوز خودخواه نشدم که خودم رو بکشم و عزیزانم رو دچار رنج بی‌پایان کنم🫣