شب بود و تابستون اما گرم؟ نبود،  یه نسیم خنک لابه‌لای علف‌ها می‌پیچید. رفتم تا نزدیک آب و همون‌جا ایستادم. دو دِل بودم! چرا اینجام؟  

اون طرف آب چراغ‌ها روشن بودن. آدم‌ها احتمالاً بلند بلند سلامتی میزدن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، درباره هم نظر می‌دادن، قضاوت می‌کردن، ما خوبیم بقیه بدن... همون بازیِ همیشگی!

ولی از اون فاصله، همه‌شون فقط چندتا چراغ بودن.

دریاچه اُوان

 

فکر کردم کاش همیشه می‌شد همین‌قدر از نگاه آدم‌ها فاصله گرفت. از اون لحظه‌ای که یواش‌یواش شروع می‌کنی خودت رو از چشم بقیه ببینی و قبل از هر کاری حساب کنی ،چقدرش قابل توضیحه، چقدرش قابل دفاعه، چقدرش با تصویری که ازت ساختن جور درمیاد.

یه جایی وسط همین حساب‌وکتاب‌ها ممکنه انقدر نقاب به صورتت اضافه کنی که یه روز خودت هم یادت نیاد زیر همه‌شون چه شکلی بودی.

اون شب خوب بود که صدای جیرجیرک‌ها صدای آدمها رو تو خودش گم میکرد منم چیزی جز یه آغوش نمی‌خواستم از اون آغوش‌هایی که توش لازم نیست چیزی رو توضیح بدی یا نسخه‌ی قابل‌قبول‌تری از خودت باشی. چه خوب که تو بودی و همون‌جا، زیر تاریکی‌ای که ستاره داشت، برای چند دقیقه حس کردم دوباره خودمم. نسیم می‌اومد، آب ، نور چراغ‌های دور رو تکون می‌داد و من بدون نقاب غرق در آغوشت شدم!