درختی به اسمِ "ما"

هفت از اون عددهاییه که از قدیم یه جورایی با «کامل شدن» گره خورده، از هفت روز هفته و هفت آسمون گرفته تا هفت‌سین و هفت‌خوان و هفت شهر عشق. انگار آدم‌ها از هزاران سال پیش یه چیزی توی این عدد دیده بودن، تموم شدن یه دور و شروع یه دور تازه. 

و حالا ما رسیدیم به هفت. 🧿

هفت سال از روزی که "من"و "تو" یواش‌یواش شد "ما"!

هفت ساله که کنار هم راه می‌ریم و جالبه که عشق ما شبیه جاده نبود که هرچی جلوتر می‌ریم ازش کم بشه، بیشتر شبیه یه درخت بود که هرچی زمان گذشت، ریشه‌هاش بیشتر توی هم گره خورد و عمیق‌تر فرو رفت🌱💜

 

دلخوشی‌های بالدار🐦

پرنده ها رو من از همیشه دوست داشتم، نه از اون دوست داشتن های خیلی علمی و فرهیخته طور، از همون مدل که یه پرنده ی ناناز و ظریف و خوشگل و بلا تو طبیعت می بینم ناخودآگاه دلم ضعف میره براش😁🥰

 مخصوصاً وقتی با اون پاهای فسقلی شون اینور و اونور میپرن سرشونو کج میکنن و با قیافه ی کاملاً جدی مشغول زندگی خودشونن و آدم حس میکنه چقدر آزاد و رهان!🤍😊

برای همین وقتی کلاس پرنده نگری رو دیدم حس کردم این یکی واقعاً مال منه. یه کاری که نه برای کاره نه برای پول در آوردنه نه قراره آخرش ازش استفاده ی خاصی بکنم؛ فقط می خوام بیشتر درباره ی چیزی که دوستش دارم بدونم یاد بگیرم به جای اینکه هر موجود پرداری رو ببینم بگم وااای اینو ببین "چقدر نانازه"،😂 کم کم بشناسمش بدونم کیه چه صدایی داره کجا زندگی میکنه و اصلاً اون زندگی کوچیک و بامزه ش چطوری می گذره.

جلسه‌ی اول پرنده‌نگری رو گذروندم و بیشتر از اینکه حس کنم دارم یه «درس» جدید یاد می‌گیرم، حس کردم دارم چشمم رو برای دیدن چیزهایی باز می‌کنم که همیشه دوروبرم بودن و من فقط از کنارشون رد می‌شدم. شاید قشنگ‌ترین قسمتش برای من همین باشه؛ اینکه یکم آروم‌تر بشم، بیشتر نگاه کنم، بیشتر گوش بدم و این موجودات خوشگل و آزاد رو این بار نه فقط با «وااای چقد بلا» 😂 بلکه واقعاً ببینم و بشناسمشون.🥰

خلاصه که بله، در این سن و سال یه علاقه‌ی جدید هم به علایقم اضافه کردم: پرنده‌نگری. 🐦

و بعید می‌دونم از چیزی که این‌همه پر و بال و نانازی توشه پشیمون بشم. :))

چالش نقاشی🌈

اینم برای چالش نقاشی که  پارادوکس بلاگفا که نمیشناسمش راه انداخته 😁 ولی دوستان معصومه عزیز و واتوره به بلاگیکس کشوندنش☺️ 

ممنون از شما برای این چالش که باعث شد یه دستی به قلم‌ها ببرم ، هعییییی... 

?Where's the eject button

امروز اومدم وبلاگ‌ها رو باز کردم، دیدم چند نفر با جملاتی در مایه‌های «دیگه نیستم»، «بدرود»، «خداحافظ برای همیشه» و احتمالاً پخش موسیقی تیتراژ در پس‌زمینه، از اینجا رفتن. 😄

فارغ از اینکه دعوا چی بوده و حق با کی بوده، یه سؤال برام پیش اومد، ما از وبلاگ می‌تونیم لفت بدیم، از زندگی واقعی چی؟🤔 اگه راه حلی برای این دارید لطفا به من بگید چون من اولین نفر میخوام لفت بدم ازش!

اونجا که نمی‌شه هر بار کسی برخلاف میلمون حرف زد، رفتاری کرد که خوشمون نیومد یا کلاً روی اعصابمون قدم زد، گزینه‌ی خروج رو بزنیم و بگیم «بدرود دوستان، موفق باشید.» آدم‌های اطرافمون همیشه انتخاب ما نیستن و قرار هم نیست همه مطابق سلیقه‌ی ما رفتار کنن. بیشتر چیزهای زندگی خارج از کنترل ما هستن! فحشم زشته, باشه، ولی ما به کلمات تو ذهنمون وزن میدیم! تصمیم اینکه ازش ناراحت بشیم با ماست!

نصیحت نیست، سبک زندگی خودمه چون برای من دنیای واقعی و آدمهاش خیلی خیلی غیر قابل تحمله اما مجبورم که باشم و لفتی وجود نداره! 

 شاید بخشی از زندگی همین باشه که یاد بگیریم گاهی از کنار بعضی چیزها رد بشیم، بعضی حرف‌ها رو زیادی جدی نگیریم و برای هر اتفاقی چمدون نبندیم. نه اینکه هر رفتار بدی رو تحمل کنیم، فقط هر ناراحتی‌ای هم لزوماً ارزش رفتن نداره. ادم اومده برای ناراحت شدن! ناراحت میشیم ، یکم فرصت میدیم و دوباره میریم برای ناراحتی بعدی! مگه غیر اینه؟! 

یه کم تاب‌آوری، یه کم بی‌خیالی و شاید کمی هم شوخ‌طبعی، زندگی رو قابل‌تحمل‌تر می‌کنه.

بالاخره اینجا دکمه‌ی «خروج» داره، زندگی متأسفانه هنوز این آپدیت رو دریافت نکرده. 😄

تا اطلاع ثانوی از همه متنفر بیدم!

حال و هوای این چند روز وبلاگ‌ها دقیقاً همین عکسه!

 

یه عالمه گوجه و پیاز و فلفل و شلوغی، چندتا قلچماقِ بزن‌بهادر هم از تو قاب زل زدن هر حرفی  بزنی بیان پایین. 😂

یکی داد می‌زنه، یکی قهر می‌کنه، یکی افشاگری می‌کنه، یکی از ناکجاآباد میاد وسط دعوا میره رو مخت دعوای جدید راه بندازه...

منم یه گوشه وایسادم فقط دیزی‌مو می‌خوام، ولی ظاهراً دیزی فقط سنگی سنگی سنگی !

مرسی اَه!

 

بهرام که گور میگرفتی همه عمر،دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

خب اوقات عزیز زحمت کشید رفت توی وبلاگ من چرخ زد و از لابه‌لای نوشته‌هام یه "من" درآورد، منم گفتم چرا یک‌طرفه؟ 😁 گهی پشت به زین و گهی زین به پشت😆

 

رفتم توی "اوقات بی‌وقت" و تا جایی که حوصله و  چشم یاری کرد، خوندم و اونایی که قبلا نخونده بودم...

اولین چیزی که فهمیدم اینه که صاحب این وبلاگ اصولاً استعداد عجیبی در ساده رد شدن از کنار هیچ‌چیز نداره! 😂

یعنی من اگه یه استکان چای ببینم نهایتاً میگم چای با رفیق حال میده. ایشون همون استکان رو می‌بینه، یاد گذر زمان، تنهایی انسان، هستی و احتمالاً کامو میفته و تا چای رو بخوره سه صفحه مطلب ازش دراومده! 😅

کلاً با آدمی طرفیم که ذهنش خاموشی نداره.

هر اتفاقی باید یه دور بره توی دستگاه تحلیل، از چند زاویه بررسی بشه، یه خاطره از بیست سال پیش بهش وصل بشه، یه ذره فلسفه روش پاشیده بشه و بعد تازه اجازه خروج پیدا کنه. 😁

ولی چیزی که بعد از خوندن یه عالمه از نوشته‌هاش برام جالب شد این بود که پشت این همه تحلیل و فلسفه و کلمه، یه آدم خیلی زمینی‌تر نشسته.

آدمی که یه عالمه راه رفته، مسیر عوض کرده، انتخاب کرده، اشتباه کرده، عاشق شده، دل کنده، برگشته، دوباره شروع کرده و خوشبختانه خیلی هم اصرار نداره گذشته‌ش رو اتو بکشه و نسخه آبرومندش رو تحویل ملت بده.

اتفاقاً جاهایی که نسخه‌های قدیمی خودش رو دست میندازه برای من از بامزه‌ترین قسمت‌های وبلاگه. چون به نظرم همه‌مون وقتی به خودِ بیست سال پیشمون نگاه می‌کنیم، یه جاهایی دلمون می‌خواد بغلش کنیم و یه جاهایی هم یقه‌شو بگیریم بگیم: "تو دقیقاً چه مرگت بود؟!" 😂

 

ادامه مطلب

مقصر!

دو تا کتاب خوشگل دارم که لاشون هم باز نکردم! 

همش تقصیر شماست👊🏻😅

فصلی که من با تو ما شد!

تابستان انگار فلفل پاشیده بود روی پوست شهر، آتشین و بی رحم!

 بعد تو آمدی و عشق به جای اینکه آرامم کند،

 التهاب تازه ای انداخت به جانم، 

 تنت نزدیک بود و پوستت بوی گرم و شیرینی میداد و من فکر میکردم بعضی آتش ها را اصلاً نباید خاموش کرد... حتی اگر بیرون باران گرفته باشد. 

بوی خوشِ دوستی!

یَک‌دانه دوستِ دُردانهء تَک‌دانه دارم که الان قریب به ۱۵ سال هست دوستیم! از همین وبلاگ (البته دقیقا همین نه، اونی که در بیان داشتم با همین نام) دوست شدیم. ازش ۷ سال بزرگترم! آقا من رشد و بالندگی اینو دیدم و چقدر از روند تغییراتش و استقلالش و کارهایی که برای ارتقای خودش با حداقل فرصت و ابزارهایی که داشت ، انجام داد، در این سال‌ها حض وافر بردم! آرزوم بود همیشه نزدیک بودیم.هعیییی🫠

چون همیشه تو دو تا شهر مختلف بودیم( تو این ۱۵ سال اون شهرش ثابت بوده ولی من ۵ تا شهر عوض کردم🤣) بیشتر این مدت دوستیمون دور بوده ولی این وسط کلی خاطره ساختیم سفر داخلی و خارجی(ارمنستان) رفتیم ! مهمونی و گشت و گذار رفتیم. چه مسافت‌ها و کوچه و خیابونهایی که گز نکردیم. 

دیشب با پارتنرش اینجا بودن و امروز رفتن، موقع خداحافظی بهش گفتم هر موقع هر کاری داشتی زنگ بزن. ما دوریم ولی قلبمون خیلی نزدیکه.. 🥲

دوسش دارم و خیلی خوشحالم که این رفاقت رو طولانی حفظ کردیم.👭🏻

این نون خمیرترش هم مامانش برام پخته بود که سوغاتی بیاره!😍 حالا چرا؟ چون دو سال پیش مامانش علاقه‌مند به نون پختن شده بود من بهش گفتم بهش بگو نون خمیرترش درست کنه خیلی مفیدتره.. و خب بلد نبود خلاصه من راهنمایی کردم و یسری فیلم و آموزش فرستادم! الان دیگه استاد شده .. خلاصه به پاس اینکه من تو این مسیر قرارش دادم برام نون فرستاده، عایا این قشنگ و دلبرانه نیست🥰🥰🥰🥰

خداحافظ قُلدر

وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، این‌بارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت آب خاطرجمع بودم ولی خب دون نهایت برای یه هفته فکر کنم .. خیلی استرس داشتم ، خیلی !! هر شب میگفتم این طفلی‌ها اسیرند.. چه کاری بود آخه! 

دیروز با مسکن تزریقی و هر بدبختی بود ۵ صبح قبل اینکه جاده یکطرفه بشه برگشتم !! بدو رفتم سمت لونه ، کِز کرده بودن ! از دور منو دیدن دویدن دم در من فقط ظرف غذا رو دیدم که خالی خالییییه و محیط لونه که بهم ریخته بود خیلی زیاد، انگار طوفان اومده باشه!ولی خودشون کرده بودن. جایی هم خوابیده بودن که معمولا نمیخوابن دیگه هول بودم رفتم غذا رو آوردم ... میخواستم ظرف رو پر کنم که دیدم اینا چرا ۵ تان😧  >>> برو ادامه...

 

ادامه مطلب

شب،پوست،رهایی!

شب بود و تابستون اما گرم؟ نبود،  یه نسیم خنک لابه‌لای علف‌ها می‌پیچید. رفتم تا نزدیک آب و همون‌جا ایستادم. دو دِل بودم! چرا اینجام؟  

اون طرف آب چراغ‌ها روشن بودن. آدم‌ها احتمالاً بلند بلند سلامتی میزدن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، درباره هم نظر می‌دادن، قضاوت می‌کردن، ما خوبیم بقیه بدن... همون بازیِ همیشگی!

ولی از اون فاصله، همه‌شون فقط چندتا چراغ بودن.

دریاچه اُوان

 

فکر کردم کاش همیشه می‌شد همین‌قدر از نگاه آدم‌ها فاصله گرفت. از اون لحظه‌ای که یواش‌یواش شروع می‌کنی خودت رو از چشم بقیه ببینی و قبل از هر کاری حساب کنی ،چقدرش قابل توضیحه، چقدرش قابل دفاعه، چقدرش با تصویری که ازت ساختن جور درمیاد.

یه جایی وسط همین حساب‌وکتاب‌ها ممکنه انقدر نقاب به صورتت اضافه کنی که یه روز خودت هم یادت نیاد زیر همه‌شون چه شکلی بودی.

اون شب خوب بود که صدای جیرجیرک‌ها صدای آدمها رو تو خودش گم میکرد منم چیزی جز یه آغوش نمی‌خواستم از اون آغوش‌هایی که توش لازم نیست چیزی رو توضیح بدی یا نسخه‌ی قابل‌قبول‌تری از خودت باشی. چه خوب که تو بودی و همون‌جا، زیر تاریکی‌ای که ستاره داشت، برای چند دقیقه حس کردم دوباره خودمم. نسیم می‌اومد، آب ، نور چراغ‌های دور رو تکون می‌داد و من بدون نقاب غرق در آغوشت شدم!

ببخشید، گویا خیلی درد داشت!

بعضی وقتا هم یه حرف معمولی می‌زنی، دعوا هم نداری! انتظارم داری از یه آدمی که خودش همه حرفهاش پر از نیش و کنایه‌ست که مفهوم طنز و ایموجیِ خنده رو بفهمه! بعد یهو بدون مقدمه می‌پره پاچه‌تو میگیره! (شفای عاجل برای شما و صبر ایوب برای اطرافیان🤲🏻)

اینجاست که آدم میگه اوه! احتمالا انگشت گذاشتم روی یه نقطه‌ای که مثل اینکه بدجور میسوخته!👌🏻

چون معمولاً سر چیزی که نسوزه و واقعاً مهم نباشه کسی خودشو جر نمیده و به کسی که نمی‌شناسه الکی فحش نمیده!🤷🏻‍♀️ 

 

 من اصلاً دنبال نقطه‌ضعف کسی نبودم. یه چیزی گفتم و رد شدم، بعد واکنشی که گرفتم خودش با فلش و تابلو و چراغ‌گردون اومد گفت: «دقیقاً همین‌جا!»🤣

بعضی وقتا لازم نیست آدم کسی رو بشناسه یا درباره‌ش کنجکاوی کنه، خودش با دو تا جمله ساده، یه تور کامل برات برگزار می‌کنه.

حالا من که قصد کشف و شهود نداشتم،

ولی وقتی یکی خودش نقشه‌ی گنج رو می‌ذاره کف دستِ آدم، بالاخره یه نگاهی به ضربدر قرمزش می‌ندازم. :) ❌️

مرگِ پلاستیکی

چند ماه قبل از اینکه جنگ بشه ، یبار یه خوابی میدیدم که جنگ بودو یار دست منو گرفته بود تو خیابون‌های آشوب، ازین سنگر به اون سنگر فرار میکردیم و داشتیم به سمت جایی حرکت میکردیم .. آدم و آتیش و گلوله از همه جا رو سرمون می‌بارید، تو دست اون یه اسلحه ، مسلسل‌طوری بود یه تفنگ "آبی پلاستیکی تَک تیر" هم داده بود دست من! خیلی سبک ، شبیه اسباب‌بازی😄 تو همون خواب، میگفتم: اخه این یه تیر رو من به کی بزنم ؟ از طرفی بازم تفنگ رو  نگه داشته بودم ، چون بالاخره یه تیرم یه تیر بود.😁

وقتی بیدار شدم خوابم رو برای یار تعریف کرده بودم و هنوزم با جزئیاتش یادم هستش. 

🕕امروز صبح یار میگفت: چکار کنم برات آخه؟ نبینم اینجوری رنج میکشی، گفتم: تنها لطفی که میتونی بکنی اینه که یه گلوله تو مغزم خالی کنی و من رو ازین درد و رنجِ جسمی، روحی و روانی خلاص کنی! بعد برای اینکه جو عوض بشه گفتم ععععع الان فهمیدم اون تفنگ پلاستیکی که دستم داده بودی به چه درد می‌خورد! تَک تیر بود! مخصوص خلاصیِ خودم..⚰️ خلاصه کلی فحشم داد ، منم گفتم ناراحت نباش من اونقد هنوز خودخواه نشدم که خودم رو بکشم و عزیزانم رو دچار رنج بی‌پایان کنم🫣

چونکه "مُرداد" گورِ عشقِ گُلِ خونرنگِ دلِ ما بود!

یه دوستی دارم عاشق تابستونه! همیشه هم من میگم واقعاااااا چرا؟ 😒 اونم میگه دوست دارم ،هوا گرمه خیلی حال میده! جالب توجه هم هست، که تپل هم هست، ماشینم نداره و ‌کلا تو همین گرما کف خیابون و مترو و اتوبوسه! ولی بازم میگه : یاشاسین تابستون!!🤯

منم برعکسم، از روزی که تابستون شروع میشه منتطرم تموم بشه، نه که فکر کنی الان که زن گنده شدم، اینجوری شدم، بچه هم که بودم همین بودم! 😁 اون زمان که عاشق مدرسه و مدرسه رفتن بودم ، ناراحت میشدم که چرا باید سه ماه از مدرسه دور باشم .. از اونجایی که والدین من هیچ برنامه‌ خارج از مدرسه‌ای هم برای تابستان ما در نظر نمیگیرفتن!🥱 یعنی نه ما قرار بود مسافرتی بریم نه کلاسی نه هیچی! تابستون فقط روزهای گرم طولانی بدون مدرسه بود برای من😢، بجز عصرها که تو کوچه با دوچرخه ویراژ میدادم هیچی نداشت🤣 🚴‍♀️

خلاصه تابستون بنظرم فقط برای جهان اولِ بی‌درده، که کتاب دست بگیرن برن لب ساحل لَش کنن!😎 برای ما، فصلِ با لباس بریم سونا خشک و بخار حساب میشه! 🥵

هر کی تابستون رو دوست داره، اعلام کنه یه کادو براش بفرستم🤣👊🏻👊🏻👊🏻