ذوق‌مرگ!

باورم نمیشد دیروز بعد از مدتها که چیزی خیلی نتونسته بود خوشحالم کنه، یک عدد تخم‌مرغ کوچولو موچولو بتونه اینقد سرحالم بیاره🥹🥰

من اولین بارم هست که تو زندگیم مرغ دارم، یعنی حتی بچه هم که بودم جوجه نداشتم .. خلاصه که روزهای اول خودمم ازینا میترسیدم🤣 (از تجربیات مرغی‌تون استقبال میکنم)

 کوچولو بودن که اینارو خریدیم و هنوز به تخم نیفتاده بودن، دیروز برای اولین بار یهو یه تخم فسقلی وسط جاشون دیدم یعنی میخواستم کِل بکشم🤣 خیلی حس بامزه و جالبی داشت .. 

۶ تا مرغن، که احتمالا کار اون ۳ تای بزرگتر بوده بین اون سه تا به دوتاشون مشکوکم، چون ما خونه نبودیم که تخم کرده فعلا مادر تخم مجهوله😆

اسمشون هم به ترتیب سلسه مراتب اینه: 

قلدر، مشکی، کبری 😅

گُلی، عسلی و ریزه (این سه تا یه ماه کوچکترن)

بدمست‌های قدیم!

تا حالا این بیت شعر رو از حافظ شنیدی؟ 

ساقی حدیث سرو و گل‌ولاله میرود

 وین بحث با "ثلاثة غساله" میرود

حالا این ثلاثه غساله چیه؟ 

سه پیاله شراب که بوقت صبح نوشند و آن شوینده غمها ، شویندهء فضول تن و مزیل کدورت بشریات باشد. 😁 

سه پیاله شراب اونم وقت صبح؟؟؟؟ بابا این قدیمی‌هام خیلیییی اهل دل بودن انگار! تازه نیستن ببینن غم و کدورت‌های الان چقد سخت و بدترن وگرنه جای سه پیاله برای رفعش باید یه گالُن میخوردن اول صبحی🤣🤣

مزیل*: یعنی دور کننده، رفع کننده

فقط دردشون قطعی اینترنته!

اوکراین دقیقا ۴ سال و ۳ ماهه که جنگه ، تازه خیلی تن به تن! ماهم ۳ ماه زیر بمبارون بودیم که البته هدف مستقیمش خونه‌ها نبوده ! البته نمیشه انکار کرد که قطعا یسری خونه آسیب دیدن! بعد حالا ۸۰ درصد اونایی که میگفتن کاش اینا بزنن ، ما راحت بشیم ، الان همه نوشتن: وای خدا من دیگه توان روحی جنگ ندارم ! 

عزیزم ما خیلی ساله که تو جنگیم... برای همه چیز و کوچکترین چیزها تو جنگیم! این اداها به کسی که تو مدارس ایران بزرگ شده نیومده بخدا! اینقد مرفه بی‌دردطور رفتار نکنین لطفا! جنگ خیلی بده ،خیلی ترسناکه ولی وسط کابوس موندن و از خواب بیدار نشدن و تا همیشه ادامه  پیدا کردن کابوس هم ترسناکه، خیلی ترسناکه!

نه به self Study

دلم برای دانش‌آموز بودن و یادگرفتن یه مهارت یا چیز جدید تنگ شده ! چند وقته یه کرمی به جونم افتاده که دلم میخواد باز یه کلاس و بموقع حضور پیدا کردن و تکلیف و اینا داشته باشم.‌ 

شما پیشنهادی دارید در این سن چی خوبه آدم بره یاد بگیره خیلی خسته‌کننده نباشه و واقعا هم بدرد بخور باشه؟

کوبا!!

از اونجایی که خوندن سفرنامهء مقاصد کمتر رفته شده همیشه جذاب‌تره، در راستای خوندن سری کتابهای "منصور ضابطیان " چشمم خورد به سفرنامه کوبا و زود،تند،سریع از کتابخونه گرفتمش. 

اول از همه باید بگم برام جالب بود که بدونم چرا اسمش رو گذاشته "سباستین " که بعد از خوندن چند صفحه متوجه شدم خانم میزبانش در هاوانا که فقط بلد بوده اسپانیایی حرف بزنه از روی پاسپورتش zabetian رو سباستین خونده و تا اخر یکماه سفرش دیگه همه سباستین صداش میکردن چون انگار خیلی راحتتر بوده تا بگن منصور😁

کتاب جالبی بود .. آدم یجاهاییش شاخ در میورد از چیزهایی که تو کوبا دیده بود و سطح زندگی اونجا.. بنظرم خوندنش اصلا خالی از لطف نیست من تو دو روز خوندمش و واقعا یچیزاییش بشدت تو ذهنم مونده.

اضافه‌کاری گرگینه‌ها...

امشب به ماه نگاه کردی؟

 امشب یه ماهِ کاملِ معمولی نیست، یه "بلو مون" و همزمان یه "میکرو مون"ه. 🌕✨

MicroMoonیعنی ماه از دورترین فاصله‌های خودش به زمین داره نگاه می‌کنه و کمی از ماه کامل همیشگی کوچکتر دیده میشه.

حالا  فکر می‌کنین اگه کسی بهتون نمی‌گفت، متوجه کوچیکتر بودن ماه امشب می‌شدین؟ 🤔🌙

+ BlueMoon برخلاف اسمش اصلا ربطی به آبی بودن نداره منظور وقتی در یک ماه میلادی دو بار ماه کامل داشته باشیم ماه کامل دوم را بلو مون میگن. 

گفته شده تطابق بلومون و میکرومون بعدی سال ۲۰۵۳ اتفاق میفته یعنی ۲۷ سال دیگه .. پس امشب ماه رو خوب نگاه کنید .

من که بعنوان یه گرگینه دارم میرم زوزه بکشم😁😁

Life before us

«زندگی در پیش رو» از اون کتاب‌هایی بود که تقریباً توی لیست پیشنهادی همه‌ی کتاب‌خون‌ها دیده بودمش و همه هم ازش تعریف می‌کردن.

وقتی رفتم کامنت‌هاشو خوندم، دیدم ملت براش نوشته‌ن «منو نابود کرد»، «سه روز گریه کردم»، «تا مدت‌ها تو شوک بودم» و از این حرف‌ها 😄

از کتابخونه گرفتمش و تو سه روز خوندمش. ترجمه‌ی عالی لیلی گلستان و نثر روان کتاب هم بی‌تأثیر نبود.

عاشقش نشدم، ولی قشنگ بود. روان بود. خسته‌کننده نبود؛ که خودش برای من نکته‌ی خیلی مهمیه، چون وقتی با یه کتاب ارتباط نگیرم، واقعاً زجر می‌کشم تا تمومش کنم 😄

داستانش پیچش عجیب یا کشف خارق‌العاده‌ای نداشت، ولی یه لایه‌ی احساسی آروم زیر کل داستان جریان داشت که دوستش داشتم. رابطه‌ی مومو و مادام رزا واقعی بود. بدون ادا. بدون اینکه هی بخواد زور بزنه «عمیق» به نظر بیاد. تلخ بود، ولی یه طنز ظریف هم توی جریانش وجود داشت.

فقط چیزی که برام جالب بود اینه که خیلی‌ها نوشته بودن انقدر غمگین بوده که نابود شدن.

ولی برای من اون‌قدری تکان‌دهنده نبود.

شاید چون ما توی دنیایی زندگی می‌کنیم که هر روز هزار مدل بی‌رحمی، تنهایی، فرسودگی و غم می‌بینیم.

دیگه بعضی دردها توی کتاب، بیشتر آشنا به نظر می‌رسن تا شوکه‌کننده.

ولی در کل خوشحالم که خوندمش.

از اون کتاب‌هاست که بعد از تموم شدنش حس می‌کنی یه مدتی کنار چند آدم تنها زندگی کرده بودی.

شما از رومن گاری چیزی خوندید؟

دلت نخواد!

چندین روز بود یَک جووووری هوس آش کرده بودم که اگه نمی‌پختم و نمیخوردم ، کونِ بچم سیاه میشد🤣🤣🤣🤣.. 

جاتون خالی اونقدم عالی شد که با خوردن دو تا کاسه به مرز ترکیدن رسیدیم.. و هر کدوممون از سمتی افتادیم😁😝

نه مرشد نه مارگاریتا !

مرشد و مارگاریتا؛ کتابی که یسری عاشقش هستن ولی آخرم نفهمیدم چرا؟

نمی‌دونم شاید مشکل از من باشه، ولی «مرشد و مارگاریتا» برای من تبدیل شد به یکی از خسته‌کننده‌ترین تجربه‌های کتاب‌خوانی عمرم. هرچند خودم رو ملزم دونستم که تا آخر بخونمش چون سالها بود اسمش رو می‌شنیدم و انگار برام یه پروژه بود.

این در حالیه که هرجا اسمش میاد، آدم‌ها با حالت مکاشفه‌وار ازش حرف می‌زنن؛ انگار اگر دوستش نداشته باشی، حتما چیزی از ادبیات نمی‌فهمی. یا از دایره روشن فکران عن‌تلکت خارج میشی🤣

ولی من واقعا نتونستم باهاش ارتباط بگیرم.

کتاب برای من بیشتر شبیه مجموعه‌ای از صحنه‌های عجیب و نمادهایی بود که مدام سعی می‌کردن عمیق به نظر برسن، بدون اینکه واقعا احساسی در من ایجاد کنن. یجور آلیس در سرزمین عجایب‌طور.

شخصیت‌ها با اینکه عجیب و نمادین بودن، هیچ‌وقت برام زنده نشدن.

حتی جاهایی که احتمالا باید شوکه می‌شدم یا هیجان‌زده، فقط داشتم صفحات رو رد می‌کردم تا ببینم بالاخره ،کِی قراره جذاب بشه؟

مشکل من با کتاب‌های فلسفی یا سورئال نیست.

اتفاقا فضاسازی‌های تاریک، ذهنی و حتی نمادین رو دوست دارم.

ولی این کتاب برای من بیشتر از اینکه درگیرکننده باشه، نمایشی بود.

مثل کسی که مدام می‌خواد ثابت کنه باهوشه.

بیشتر از خود کتاب، چیزی که اذیتم کرد فضای اطرافش بود، اون مدل ستایش افراطی که باعث میشه خیلی‌ها حتی جرئت نکنن بگن “دوستش نداشتم"

انگار اگر ازش خوشت نیاد،  از حلقه‌ی آدم‌های «فهمیده» 😐حذف میشی.

ولی حقیقت اینه که همه‌ی کتاب‌های مشهور قرار نیست برای همه کار کنن. چون وقتی از دوستم پرسیدم اونم گفت که نتونسته تمومش کنه و اواسط رها کرده.

و به نظرم یکی از صادقانه‌ترین کارهایی که یک آدم کتاب‌خوان می‌تونه بکنه اینه که بگه:

«فهمیدمش، ولی دوستش نداشتم.»

برای من، مرشد و مارگاریتا دقیقا همین بود.

شما چطور؟ این کتاب رو خوندید؟

پرده!

یه زمانی سالیان پیش، برای کلمه "بی‌پرده" که توی عنوان وبلاگ من بود.. روزانه کلی از گوگل بازدیدکننده برای من میومد 🤣 

خواستم بگم بالاخره ایران و ایرانی هم پیشرفت کردن و امیدوار باشیم😁

عینک!🤓

دیروز رفتم چشم‌پزشکی و چشمم یکم ضعیفتر شده و باید عینکم رو عوض کنم🥲 

اینم نتیجه زیاد کتاب خوندن🤣🤣🤣( شوخی) 

 

یک نع برای مارینا!

تو این پست اولین کتابی که از "کارلوس روئیث

ثافون" خوندم رو نوشتم. که خیلی خوشم اومد برای همین رفتم گشتم باز ازش بخونم و "مارینا" رو خریدم.

 

اول از همه اینکه  بنظر مترجمش فامیل اون مترجم کتاب "سایه باد" هست ولی واقعا ترجمه افتضاحه.. اونقد سخت و بدخوان بود که خدا میدونه. 

دوم اینکه یجورایی کتاب نوجوانان حساب میشه و من با اون قسمت تخیلی داستانش اصلا ارتباط نگرفتم. بعد چندین روز خوندمش ولی لذت زیادی نبردم و باعث شد دلم نخواد حالا حالا دیگه از "ثافون" کتابی بخونم.

عَررر...

واقعا مخاطب اینجا رو چجوری میشه زیاد کرد؟ 

اون تایمی که نت کامل قطع بود و پای هیچ کانفیگی وسط نبود اینجا برو و بیا پیدا کرده بود ، ولی الان خیلی سوت و کوره آدم دلزده میشه از نوشتن، تو سرچ گوگل هم که بلاگیکس اصلا نمیاد حتی وقتی اسم وبلاگ رو سرچ میکنی ، جدا چطوری باید مخاطب پیدا کرد؟ 

حداقل تو "بیان" که مینوشتی دلت خوش بود شاید یکی از صد سال پیش یادت بیفته و بیاد بخونتت و واقعا هم تو گوگل همیشه سریع پیدا میشدی. 😭😭 ولی اینجا هر روز بدتر میشه.