Life before us
«زندگی در پیش رو» از اون کتابهایی بود که تقریباً توی لیست پیشنهادی همهی کتابخونها دیده بودمش و همه هم ازش تعریف میکردن.
وقتی رفتم کامنتهاشو خوندم، دیدم ملت براش نوشتهن «منو نابود کرد»، «سه روز گریه کردم»، «تا مدتها تو شوک بودم» و از این حرفها 😄
از کتابخونه گرفتمش و تو سه روز خوندمش. ترجمهی عالی لیلی گلستان و نثر روان کتاب هم بیتأثیر نبود.

عاشقش نشدم، ولی قشنگ بود. روان بود. خستهکننده نبود؛ که خودش برای من نکتهی خیلی مهمیه، چون وقتی با یه کتاب ارتباط نگیرم، واقعاً زجر میکشم تا تمومش کنم 😄
داستانش پیچش عجیب یا کشف خارقالعادهای نداشت، ولی یه لایهی احساسی آروم زیر کل داستان جریان داشت که دوستش داشتم. رابطهی مومو و مادام رزا واقعی بود. بدون ادا. بدون اینکه هی بخواد زور بزنه «عمیق» به نظر بیاد. تلخ بود، ولی یه طنز ظریف هم توی جریانش وجود داشت.
فقط چیزی که برام جالب بود اینه که خیلیها نوشته بودن انقدر غمگین بوده که نابود شدن.
ولی برای من اونقدری تکاندهنده نبود.
شاید چون ما توی دنیایی زندگی میکنیم که هر روز هزار مدل بیرحمی، تنهایی، فرسودگی و غم میبینیم.
دیگه بعضی دردها توی کتاب، بیشتر آشنا به نظر میرسن تا شوکهکننده.
ولی در کل خوشحالم که خوندمش.
از اون کتابهاست که بعد از تموم شدنش حس میکنی یه مدتی کنار چند آدم تنها زندگی کرده بودی.
شما از رومن گاری چیزی خوندید؟