نه مرشد نه مارگاریتا !
مرشد و مارگاریتا؛ کتابی که یسری عاشقش هستن ولی آخرم نفهمیدم چرا؟
نمیدونم شاید مشکل از من باشه، ولی «مرشد و مارگاریتا» برای من تبدیل شد به یکی از خستهکنندهترین تجربههای کتابخوانی عمرم. هرچند خودم رو ملزم دونستم که تا آخر بخونمش چون سالها بود اسمش رو میشنیدم و انگار برام یه پروژه بود.
این در حالیه که هرجا اسمش میاد، آدمها با حالت مکاشفهوار ازش حرف میزنن؛ انگار اگر دوستش نداشته باشی، حتما چیزی از ادبیات نمیفهمی. یا از دایره روشن فکران عنتلکت خارج میشی🤣
ولی من واقعا نتونستم باهاش ارتباط بگیرم.

کتاب برای من بیشتر شبیه مجموعهای از صحنههای عجیب و نمادهایی بود که مدام سعی میکردن عمیق به نظر برسن، بدون اینکه واقعا احساسی در من ایجاد کنن. یجور آلیس در سرزمین عجایبطور.
شخصیتها با اینکه عجیب و نمادین بودن، هیچوقت برام زنده نشدن.
حتی جاهایی که احتمالا باید شوکه میشدم یا هیجانزده، فقط داشتم صفحات رو رد میکردم تا ببینم بالاخره ،کِی قراره جذاب بشه؟
مشکل من با کتابهای فلسفی یا سورئال نیست.
اتفاقا فضاسازیهای تاریک، ذهنی و حتی نمادین رو دوست دارم.
ولی این کتاب برای من بیشتر از اینکه درگیرکننده باشه، نمایشی بود.
مثل کسی که مدام میخواد ثابت کنه باهوشه.
بیشتر از خود کتاب، چیزی که اذیتم کرد فضای اطرافش بود، اون مدل ستایش افراطی که باعث میشه خیلیها حتی جرئت نکنن بگن “دوستش نداشتم"
انگار اگر ازش خوشت نیاد، از حلقهی آدمهای «فهمیده» 😐حذف میشی.
ولی حقیقت اینه که همهی کتابهای مشهور قرار نیست برای همه کار کنن. چون وقتی از دوستم پرسیدم اونم گفت که نتونسته تمومش کنه و اواسط رها کرده.
و به نظرم یکی از صادقانهترین کارهایی که یک آدم کتابخوان میتونه بکنه اینه که بگه:
«فهمیدمش، ولی دوستش نداشتم.»
برای من، مرشد و مارگاریتا دقیقا همین بود.
شما چطور؟ این کتاب رو خوندید؟