چویی!
من الان یه هفته است چای نخوردم، چای فقط دوتایی میچسبه! با دلبر، با رفیق، خلاصه با یکی باید باشی!

- میخواستم برم تهران، ولی نمِشِد🤷🏻♀️
من الان یه هفته است چای نخوردم، چای فقط دوتایی میچسبه! با دلبر، با رفیق، خلاصه با یکی باید باشی!

یه وقتهایی که دارم تو نت میچرخم مثلا یکی یه کتاب یا فیلمی معرفی کرده! اسکرینشات میگیرم که بعدا برم ببینمش! ولی ۸۰ درصد مواقع یادم میره . چند روز پیش از گوشی عکس پاک میکردم که اسکرین یه فیلم رو دیدم ، رفتم سرچش کردم دیدم عه مینیسریاله! منم که عاشق مینی سریالم . کلا ۵ قسمت بود و بازیگر مورد علاقمم که بود پس سریع شروع کردم به تماشا.

بر اساس یه رمان ساخته شده تاریخِ ماجرا تو دههء ۳۰ آمریکا و رکود اقتصادی و ایناست..
بازی "کیت وینسلت" فوقالعاده است، فیلم سکانسهای جذاب کم نداره! و همینطور تو مخی!😩
یجاهاییش واقعا فکر منو خیلی مشغول میکرد هم بخاطر اینکه من خودم رابطهام با مادرم خیلی دراماتیکه و همش تو کله ام حالت مقایسه ایجاد میشد هم اینکه با خود نقش اول یجاهایی همذاتپنداری میکردم! 😓
خلاصه از دیدنش لذت بردم ولی کلهامم شیری شد🤣 از ۱۰ بهش ۷/۵ میدم . و دیشب بعد دیدن قسمت آخر قشنگ بیخواب شدم😄
و در نهایت ازینکه بچه ندارم خیلی خوشحالم😂😂 برای دلیلش کافیه فیلم رو ببینید .😁
🔸️تقدیم به همه ی آن هایی که درست وقتی باید می بودند، نبودند.

من اصولاً با کتابهای ژاپنی حال میکنم یه فضای خاصی دارن معمولاً آرومن عجله ندارن به جزئیات توجه میکنن و گاهی هم از دل ساده ترین اتفاق ها یه مفهوم عميق در میارن ، تعارف ندارن یهو ممکنه خیلی دارک و اروتیک بشن! که من خوشم میاد😁
کتاب "خانه ای که در آن مرده بودم" اسم خوبی داشت کلی هم تعریف و تمجید شده و جایزه رمان پلیسی هم گرفته!ولی... برای من اینطور نبود.🫤

اگر بخوام نمره بدم، از ۱۰ یه ۶ میگیره. نه انقدر بد که بگم وقتم هدر شد، نه انقدر خوب که تا مدتها خوشحال باشم که خوندمش!
حس من این بود که کتاب خیلی تلاش میکرد مرموز باشه. ولی بیشترش اینجوری بود که همون چیزی بود که خودت از اول حدس زده بودی!
راستش مفهوم خیلی عمیقی هم ازش نگرفتم. اگر بخوام منصف باشم، به نظرم بیشتر میخواست اهمیت خانواده، گذشته و رابطههای خانوادگی رو یادآوری کنه. ولی برای من اونقدر پررنگ نبود که بعد از بستن کتاب هنوز توی ذهنم بچرخه. یعنی نه قسمت پلیسیش خیلی خفن بود و نه وارد مفهوم میشد اونقدرها!
در کل، اگه عاشق فضای آروم و داستانهای ژاپنی باشید، احتمالاً از خوندنش بدتون نمیاد. ولی اگه با دیدن اسم کتاب انتظار یه معمای خفن و یه پایان که فکتون بیفته، دارید... شاید بهتر باشه کمی انتظارتون رو تنظیم کنید.😂
خلاصه اینکه من هنوز از کتابهای ژاپنی خوشم میاد، فقط این یکی جزو اونایی نبود که بخوام سالها بعد هم ازش یاد کنم. بعضی کتابها بعد از تموم شدن، مدتها توی ذهنت زندگی میکنند، این یکی محترمانه وسایلش رو جمع کرد، خداحافظی کرد و رفت!😅
پونزده ساله که هر وقت زندگی خواسته منو لوله کنه بندازه یه گوشه من آخرش برگشتم به یوگا نه اینکه این پونزده سال هر روز مثل شاگرد نمونه تمرین کرده باشم نه! یه وقتایی ولش کردم تنبلی کردم گفتم از شنبه دوباره به روتین برمیگردم ولی اون شنبه هم مثل بقیه شنبه ها نیومده😄 اما هر بار حالم چه از نظر جسمی چه روحی خراب شده دوباره مت یوگام رو پهن کردم و یوگا تنها چیزی بوده که هیچوقت منو ناامید نکرده!🤍

یه باور عجیبی درباره یوگا وجود داره که فکر میکنن یعنی چهارزانو بشینی، چشمتو ببندی، دو تا نفس عمیق بکشی، بگی «اُممم»🕉 و بعد مشکلاتت دود بشن برن هوا! در حالی که مدیتیشن فقط یه بخش کوچیک از یوگاست. یوگا یه ورزش کامله، گاهی در مراحل پیشرفته خیلی هم سخته و کار هر کسی نیست!💁🏻♀️
اتفاقاً اگه یه جلسه یوگای درست انجام بدی، فرداش عضلههایی درد میگیرن که تا اون روز اصلاً نمیدونستی تو بدنت وجود دارن!😂 چون یوگا فقط روی عضلات بزرگ کار نمیکنه، میره سراغ اون عضلات ریز و عمیقی که مسئول نگه داشتن ستون فقرات، لگن، شونهها و کل فرم بدن هستن. هم قدرت میسازه، هم انعطاف، هم تعادل، هم استقامت.👌🏻 خلاصه یه جوری بدن رو از نو تنظیم میکنه.
من خودم از ۲۲ سالگی که تو یه اسبابکشی کمرم آسیب شدید دید ، کمردرد جز لاینفک زندگیم شده! تنها چیزی که قابل تحملش میکنه و باعث شده کارم به عمل نکشه یوگا بوده!🥲
برای همین هر وقت یکی با خنده میگه: «آخه یوگا هم شد ورزش؟» فقط لبخند میزنم.👊🏻 چون معمولاً همون آدم اگه بیاد یه حرکت ساده یوگا رو انجام بده، بعد از سی ثانیه با احترام بیشتری درباره یوگا حرف میزنه!😄
برای من یوگا فقط ورزش نیست، چیزیه که توی این پونزده سال، بیشتر از هر چیز دیگهای کمک کرده با درد، استرس و بالا و پایینهای زندگی کنار بیام. هر وقت از همه جا بریدم، آخرش دوباره برگشتم به همون متی که همیشه بیسروصدا منتظرم بوده و بهم نگفته برگرد همونجایی که این چند وقت بودی!😁 🌱
یار از صبح زنگ زده که اگه باک ماشینت خالیه برو بنزین بزن!
گفتم نصفه! گفت ببر ، باز تهدید کردن زیرساخت و سوخت و فلان!
ولی از صبح بیحالم و حال نداشتم برم بیرون، بعد ازظهر لباس پوشیدم برم باز اونقد لفت دادم که برق رفت ساعت ۴ ! و خب در حیاط باز نمیشه بدون برق! بااینکه صبح چک کرده بودم یادم رفته بود ساعت خاموشی رو! هیچی دیگه الان ک ساعت ۶ هم برق بیاد من مطمئنم اصلا حالش رو ندارم که برم بیرون و پمپ بنزین ، فلذا اگرم زد، دیگه زده🤐 زبونم لال!
ما آخر هفته یه مهمون داشتیم، یه آقایی هست که یجورایی با یار کار میکنه یعنی اون آقا تاجره و شوهر من مشتریاش هست! کلی کپ کپه دبدبه داره ،۳۰ سال بزرگتره و یبار قبلا من دیده بودمش! حدودا یکماه پیش با پسر بزرگش اومده بودن که ویلا بخرن یه شبم پیش ما موندن! من خیلی ازشون خوشم اومد با اینکه سنش بالا بود خیلی آدم باحالی بود😊 و اصلا کنار خودش و پسرش سخت نگذشت! از قضا این هفته با خانومش اومده بود که مثلا کار رو قطعی کنن و شب باز اومدن خونه ما!!!
دیگه چشمتون روز بد نبینه، از دقیقهای که اینا وارد شدن خانومش یه حالت گُداخته و عصبی داشت! من گفتم حالا چون خسته شده و معامله هم بهم خورده بود، بهم ریختهاست یکم خنک بشه و آروم بگیره حتما خوب میشه!
از همون دقیقه اول که نشست هی شروع کرد درددل کردن و انگار نه انگار ما غریبهایم و اینا! باز اینم گذاشتیم رو حساب اینکه اینا دخترشون(۲۵ساله است) یه تصادف سختی داشت و ۵ ماه هست که درگیر هستن و واقعا زنده موندن دخترشون معجزه بود. گفتیم طفلک خسته است و اینا! 💁🏻♀️

گذشت، نشسته بودیم تو حیاط برای شام و اینا هوا هم بهشتی بود مه شده بود خنک ، بخاری هیزمی روشن بود (تو عکس معلومه) هی ما میگفتیم بیاید یکم لذت ببرید بیخیال همه چی، ولی اصلا آروم نمیگرفت، حتی یه قُلپ از آب طالبی که براش درست کرده بودیم نخورد با اینکه که گفت دوست دارم بعدش پاشد رفت که من برم نماز بخونم، گوشی موبایلش رو میز بود و یکی از دوستاش زنگ زد و آقاهه کنار ما نشسته بود گوشی رو برداشت (طرف رو میشناخت)، سلامعلیک کرد و گفت خانومش رفته نماز و ما هم شمالیم میگم بهت زنگ بزنه فلان! خانومه از نماز برگشت فهمید این گوشیش رو جواب داده، آقااااااااااااا مسلمان نشنود ، کافر نبیند یه دعوایی راه انداخت یه دعوایی راه انداخت،🤯🤯 یعنی فحش خشک و آبدار بود که به این مرد میداد! ما اصلا کوپ کرده بودیم چجوری روش میشد! بعد آقاهه میگفت ما ۳۰ ساله همینه زندگیمون! هر روز ، هر دقیقه دعوا !!! منو یارم که اصلا مات مونده بودیم!پری برامون نمونده بود، من خانوم رو بغل کرده بودم مثلا آروم بشه مگه میشد خدا! میگفتم الان چکار کنه، شما بیخیال شی میگفت: فقط لال شه ، بمیره! 🤐 آقاهه هم خدایی چیزی نمیگفت اصلا فقط گفت ببخشید، اینم میگفت ببخشید به چ درد من میخوره!
خلاصه من این خانم رو آوردم تو خونه! دوساعت تمام این فحش داد و از خاطرات ۲۰ سال پیش گفت! هر چی میگفتم باشه حالا این آدم عن بوده قبول، حالا که انتخاب کردی باهاش موندی، گذشته رو فراموش کن الان که این همه خوب شده!🫤 ببین زنگ زده بود به پسر بیچارشون فحش بد میداد میگفت توی "حرومزاده" منو با این کصافط فرستادی شمال😵
تا حالا ندیده بودم مادر به بچه خودش بگه حرومزاده🤣 حالا شاید پدر بتونه بگه یه درصدی ولی آخه مادر🤣
تمام روز فرداش هم که آخر سر اینا رفتن ویلا خریدن(متاسفاااانه خیلی نزدیک ما)، آقاهه تو بنگاه میخواست ویلا رو بزنه به نام زنش،(یعنی قولنامه رو) دوباره زنه شروع کرد ، نههههههه نهههههه من اصلا قبول نمیکنم ، من اصلامال دنیا برام ارزش نداره در صورتی که کل دیشب هی میگفت : اینجوریه اونجوریه ب من هیچی نداده ، طلای منو گرفته فلان بهمان، یعنی ما مات مونده بودیم . اونقد جلو بقیه خدا خدا میکرد آخرم قبول نکرد آقاهه زد به نام دخترش🫠
اونقد عصرش که اینا رفتن، منو شوهرم له و داغون بودیم ازین تنشی که هر لحظه این زن درست میکرد که هر دو اومدیم خونه دو ساعت بیهوش شدیم بعدشم تا ساعتها حرفها و کارهای این زن از مغزمون نمیرفت! 🤕
خدایی دلمون سوخت برای اون آقاهه! گفتیم هر چی اصلا گذشتهء این آدم بوده الان چیزی که داریم میبینیم ازش آرامش و زندگیه! ولی زنش اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست! 🙄
حالا جملهء آخری که موقع خدافظی این خانوم بگه چی خوبه باشه؟
میگه ببخشید ما اینجوری دعوا کردیم، اگه میخواید با ما رابطه داشته باشید باید ما رو بپذیرید ما همینیم!!!
منو میگه تو دلم گفتم ما غلط بکنیم بخوایم! شماااا دلت میخواد با ما رابطه داشته باشید که باید یکم خودت رو اصلاح کنی(ولی خب نگفتم دیگه)
شب به یار میگفتم به آقای "ر" بگو باااااا هر کی دلت میخواد قدمت رو تخم چشم ما، خواهر برادر پسر دختر اصلا دوستدختر، ولییییییی ما از پذیرش خانومت معذوریم! الان ۵ روز باید ریلکس کنم تا انرژی از دست رفته ام و اسپاسم گردنم از دست این زن خوب بشه😵💫
اونقد دلم میخواست منم الان مثل این بچههای بلاگیکسی که آدم تو "گشت و گذار" میبینه ، دغدغهم درس خوندن و پاس شدن و کنکور این چیزها بود🥲
ولی الان بجاش دغدغهم بحران ۴۰ سالگی و حفظ عضلاتم برای دوران پیریه🤣🤣🤣🤣

با توجه به اینکه من الان بیشتر از یکساله که موهام رو حنا میذارم ، تو چند پست قبلی پرسیده بودید چطوری که یه توضیح مختصری دادم !😊 حالا دیشب یکی از شما خیلی پیگیر بود ، اصلا فکرش رو نمیکردم😁
زین رو گفتم کامل توضیح بدم📖
اول از همه باید چند تا نکته بگم :
🔸️حنا روی موی مشکی رنگ خاصی نمیده شاید فقط يكم حالت بور پیدا کنه که با چند بار شستشو میره ، (چون یکی دوبار برای شوهرم گذاشتم، میدونم🤭)
🔸️دوم اینکه تار مو رو کمی ضخیم میکنه اگه موهاتون خشکه و تار کلفتی داره بدردتون نمیخوره ، من موهام خیلی گربه ای و نازکه برای همین جون بهش میده🐱
🔸️چون موهام روشنه و یکمم سفید شده و پایینش هم دکلره داشت ترکیب رنگ نهایی برام مهم بود برای همین بعد از چند بار سعی و خطا به فرمول خودم رسیدم😎

خلاصه داستان تو عکس هست که میتونید سیو کنیدش، برای توضیحات دقیق برو ادامه مطلب⬅️
ادامه مطلباین روزها زیادی بیرفیقم!
واقعا دلم میخواد با یه رفیق همپا و همدل برم دور دور ... بالا بریم، پایین بیایم از روزهای تابستون لذت ببریم ، غیبت کنیم بخندیم.☺️عصرم که میشه و باد خنک میوزه، غذاهای خوشمزه درست کرده باشم و بشینیم رو بالکن بخوریم .😋 اصلا هم به دور گردون و حال دوران کاری نداشته باشیم. 🥲

باورتون میشه تو دنیا کسانی هستند که سرسپرده تخم مرغن و رفتن براش دو جلد کتاب نوشتن😅 و یسری خُلتر از اونام هستن که میرن این کتابها رو میگیرن و میخونن؟ بعد میگن چرا دستگاه تخممرغپز داری🤭

یه چیزی هست که هر کی میفهمه میگه عه واقعا؟🤨 من و شوهرم هیچ وقت عروسی نگرفتیم. ما توی دوران کرونا ازدواج کردیم. البته راستش قبل از اینکه رسماً ازدواج کنیم زندگی مشترکمون، خودش یواش یواش شروع شده بود. یه روز به خودمون اومدیم دیدیم انقدر زیر یه سقف هستیم و کنار هم بودن برامون عادی شده که عملاً زندگی مشترکمون خیلی وقته شروع شده ولی خودمون خبر نداریم🤣

عکس:شیرگاه ۱۴۰۱
بعد هم که دیگه تصمیم گرفتیم رسمیش کنیم ، کرونا اومد و دیگه خبری از جشن و عروسی نبود.😶🌫️
ولی از همون موقع گاهی حرفش بينمون بوده، اینکه یه روز نزدیک سالگرد آشناییمون یه عروسی کوچیک بگیریم که به خودمونم خیلی خوش بگذره، فقط یه جشن خودمونی با آدم های خیلی نزدیک و دوست های صميميمون.☺️
هر سال هم می شینیم تاریخ های رُند رو بررسی میکنیم ۲/۲/۱۴۰۲ از دستمون رفت چون اون موقع بحثش نبود.۳/۳/۱۴۰۳ هم همینطور ، رسیدیم به ۴/۴/۱۴۰۴ که گفتیم وای وسط تابستونه و خیلی گرمه ۵/۵/۱۴۰۵ هم که از اون بدتره (تجربه ثابت کرده هر کی وسط تابستون عروسی گرفته هم خودش هم بقیه رو زجر داده😅) و اصلا فکرش رو نکن.۶/۶ شاید بد نباشه اگه آمادگی داشته باشیم ولی فعلاً داریم به ۷/۷ يا ۸/۸ جدیتر فکر میکنیم که هم تاریخش قشنگه هم هوا خوبه ! از سالگردمون دوره ولی دیگه مهم نیست، مردم گناه نکردن ما تو مرداد آشنا شدیم🤣
فقط یه مشکل کوچولو هست... هر سالی که می گذره انگار یکی دو میلیارد تومن هم به هزینه ی این عروسی کوچولوی ما اضافه میشه( خدا لعنت كنه باعث و بانی رو🤬) واقعا معلوم نیست تا وقتی بالاخره تصمیم قطعی بگیریم این جشن قراره چقدر آب بخوره یهو دیدی بیخیال شدیم رفتیم مسافرت🤣 حالا یه شب تعداد مهمون حساب میکردیم در مختصرترین حالت ممکنه از طرف من ۳۰ نفر از طرف اون ۷۰ نفر ... ولی بازم هر چی از مهمون میکاهی به هزینه می افزایند🤷🏻♀️
خلاصه که ناراحت لباس عروس نپوشیدن خودم نیستم و کلا از بچگی خیلی از آرزوهام نبوده ولی باید یار رو با لباس دامادی ببینم چون دلبر میشه .. 🤭و صد در صد مثل روزای اول دل منو قنج میبره😝
شاید باورتون نشه ولی یکی از کارآمدترین چیزهایی که در یک سال اخیر خریدم ، دستگاه "تخممرغ پزه" 😅
قبلا هر وقت میدیدمش میگفتم واقعا چرااااا؟🤷🏻♀️
اخه کی برای تخممرغ پختن میره پول دستگاه میده اصلا چکاریه..(من) اما از اونجایی که مصرف تخممرغ آبپز تو خونهء ما خیلی زیاده همیشه فکرم درگیرش بود تا بالاخره تحقیق کردم و یکی خریدم. بعد خریدش همش میگفتم چرا همهء این سالها نخریده بودمش😁
حالا مزایاش چیه؟
۱. اینکه تخم مرغ رو با بخارِ آب میپزه و خیلی لطیفتر میشه و اصلا حالت لاستیکی نمیشه.
۲. همیشه پوستش راحت کنده میشه .
۳. خودش تایمر داره و ممکن نیست رو گاز بمونه و یادت بره.
۴. مدل تایمردارش این قابلیت رو داره که راحت تخممرغ عسلی داشته باشی و همیشه یجور در میاد.
۵. جاهایی که گاز نیست میتونی با همین، راحت تخممرغ بپزی و صبحانه ردیفه😅
مثلا همین گزینه ۵ خیلی تو سفر بدرد ما خورد. چون رفته بودیم اقامتگاه و اتاقکه آشپزخونه نداشت ولی با همین فسقل ما راحت صبحونه رو جور میکردیم بدون خطر و خونریزی.. 🤭
باید توجه کنید که فقط بدرد کسی میخوره که تخممرغ آبپز دوست داره و هر روز بهش احتیاج داره وگرنه برای بقیه یه چیز ناکارآمده. (دیدم که میگم)
نکته بعدی اینکه یسری از دستگاهها تایمر ندارن و فقط یه دکمه دارن ک اونو پیشنهاد نمیدم چون مزیت عسلی کردن رو از شما میگیرن.

و اینکه یه سوزن داره که ته تخم مرغ رو باهاش سوراخ میکنید قبل پخت، حتما باید فلزی باشه.
دوستم خریده و سوزن پلاستیکیه و به لعنت خدا نمیارزه😄
امروز ایکس (توییتر سابق) رو که باز میکنی ، ملت افتادن به "اکبری عبدی" فحش میدن!
یسری هم میگن که اره هیچ هنری نداشت جز اینکه روسری سرش کنه آرایش کنه و ادای زن در بیاره که الان هزار نفر تو اینستاگرام اینکارو میکنن!
بنظرم خیلی بی انصافیه! آدمها فارق از همهء اشتباهاتشون، جای بد تاریخ ایستادنشون یا حتی محدودیت عقل و دانششون نباید هنرشون و چیزی که واقعا بودن قضاوت بشه!
اوکی این آدم هر چی که بوده ، در دوران خفقان و نبودن طنز و تابو بودن هزارجور چیز .. کلی خاطرههای زیبا برای ما ساخته!
حالا برای منفعت برای هر دلیلی هر کار دیگهای هم کرده چرا هنرش باید زیر سوال بره!
کلا مردم ما ، مردم صفر و صدن!!! یا یکیو میپرستن یا زیر پا له میکنن! نمیتونن به هیچکس خاکستری نگاه کنن!
بنظر من اکبر عبدی ستاره پرفروغ آسمان سینمای ایران بود که خیلی زودتر از مرگش متاسفانه افول کرد ولی بازم چیزی از ارزشهاش کم نمیکنه! روحش شاد 🌱

+پینوشت: حالا جدای همه نقشهای اکبر عبدی من عاشق "گنجو" تو دزد عروسکها بودم در حالی که بیشتر بچه ها ازش میترسیدند من دلم براش میسوخت 😅 کلا من زیادی از هیچی نمیترسیدم وقتی بچه بودم😁
تو "برق من" چند روز پیش که چک کردم زده بود امروز ۳ مرداد برق ساعت ۶ تا ۸ عصر میره! امروز صبح چک کردم دیدم تغییر کرده، زده ۲ تا ۴!
الان منتظر بودم که برق بره ولی ۲۰ دقیقه از دو گذشته و برق نرفته🤷🏻♀️
حالا بنظرتون همون ۶ قبلی میره؟🔪