پشت ویترین آدمها!

پشت ویترین آدمها!

«من اناری را می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:

خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.»

سهراب

 

یعنی آدم می‌فهمید بالاخره کی دوستت داره، کی ازت بدش میاد، کی حسودیش میشه، کی فقط ادا درمیاره، کی واقعا دلش باهاته.

این‌همه لازم نبود بشینی رفتار آدم‌ها رو زیر و رو کنی، از یه جمله‌شون ده تا معنی دربیاری، آخرشم ندونی داری درست می‌فهمی یا نه!

به نظرم خیلی وقت‌ها چیزی که آدم رو خسته می‌کنه بد بودن آدما نیست، همین نامعلوم بودنشونه. اینکه هی باید حدس بزنی تو دلشون چی می‌گذره.🫠

کاش واقعا دانه‌های دل آدما پیدا بود... حداقل تکلیف آدم زودتر روشن می‌شد.خلاص!

دورِ یک دیگ!

دورِ یک دیگ!

یکی از دایی‌هام تمام دوران کودکی ما، شب اربعین هلیم نذر داشت. کل فامیل خونه‌ش جمع می‌شدن و یه دیگ گُنده توی حیاط‌خلوت بار می‌ذاشتن. خونه آپارتمانی بود، ولی بزرگ بود!

تنها شبی بود که ما بچه‌ها اجازه داشتیم تا صبح بیدار بمونیم، آتیش بسوزونیم و کسی هم کاری به کارمون نداشته باشه. بزرگ‌ترها تا صبح پای دیگ هلیم مشغول بودن و صبح، یه سفره از این ور خونه تا اون ور خونه برای صبحانه پهن می‌شد.

هلیم داییم هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت خوشمزه نمی‌شد! 🥲

گوشتش هم زیاد بود، همه‌چی هم توش داشت، ولی خوب نبود!

 

من هزار سال فکر می‌کردم هلیم غذای خیلی سختیه، چون هلیم داییم هیچ‌وقت خوشمزه نمی‌شد. بعدتر که آدم‌بزرگ شدم و خودم هلیم پختم، فهمیدم نه؛ هلیم اونقدرهام  سخت نبود. شاید فقط هیچ‌کس بالای اون دیگ حالش رو نداشت یکم دل به کار بده یا دل بسوزونه!

اما حالا که فکر می‌کنم، مهم‌تر از مزه‌ی اون هلیم، خودِ دیگ بود؛ دیگی که کلی آدم رو که باقی سال خیلی هم با هم حال نمی‌کردن، یک شب دور خودش جمع می‌کرد.

و آتیشی که باعث می‌شد آدم‌ها، حتی برای چند ساعت، تنها نباشن و دوباره به هم وصل بشن.

شاید آدم همیشه بین آدم‌های شبیه خودش زندگی نمی‌کنه. گاهی فقط یک آتیش، یک سفره، یک بهانه لازمه که چند ساعت حس غریبه‌بودن کمتر بشه. شاید اگه فقط یکی دو نفر دل بسوزونن دلی بیشتر گرم بشه و هلیمم خوشمزه‌تر بشه!

My Mood

من این روزها ، اینجا!

چاره فقط یک چیزه!

دیروز با فاصله‌ی زمانی خیلی کم، دو تا از دوستام پیام داده بودن که درباره‌ی غذا و اینا سؤال کنن!

یکیشون میگه: «تو چطوری می‌تونی آشغال نخوری؟ دلت می‌خواد و نمی‌خوری، یا کلاً دلت هم نمی‌خواد؟ چیکار کنم دلم نخواد؟!»

منم جدای از اینکه حوصله‌ی جواب مفصل و باجزئیات نداشتم، فقط گفتم: «به‌نظر من برای هر خوراکی‌ای که تو بهش میگی آشغال، یه ورژن بهتر و سالم‌تر هم هست؛ فقط باید کون رو تنگ کنی و آماده‌ش کنی!» 🤣

بعدم براش این عکس رو فرستادم و گفتم: «الان دارم همینو می‌خورم. اینو بیشتر دلت می‌خواد یا بندریِ سر خیابون؟»

گفت: «این!» گفتم: «پس تنگ کن!» 😆

سر آخر هم به این نتیجه رسیدیم که مشکل از ذائقه‌اش نبود، از کالیبر بالاش بود! :))

البته من خیلی وقت‌ها واقعاً هوس اون چیزا رو هم نمی‌کنم، چون معمولاً با چیزهای خوشمزه‌تر و مفیدتر خودمو سیر نگه می‌دارم که اصلاً هوسِ بی‌خود سراغم نیاد.

راهکار اصلی من اینه که همیشه یه‌سری غذای خوبِ آماده‌به‌خوردن یا آماده‌به‌طبخِ سریع توی یخچال دارم؛ که وقتی وقت یا حوصله ندارم، مجبور نشم برم سراغ چیزی که انتخاب اولم نیست.

همون Meal Prep معروف؛ فقط با ترجمه‌ی بومی: «از قبل زحمت بکش که بعداً گند نزنی!» 😁

راهکار شما چه می‌باشد؟

کیمیاگر

داستان کتاب «کیمیاگر» کلاً برای من جالب بود؛ نه خودِ داستانش، بلکه چیزی که بین من و این کتاب طی این همه سال اتفاق افتاده! 😄

هزار بار خواسته بودم بخونمش، هزار بار هم یه اتفاقی افتاده بود و نشده بود. از اون طرف هر ور سرت رو می‌چرخوندی، ماشالا اسم کیمیاگر رو می‌دیدی! 😁

تا بالاخره این طلسم چندین‌وچندساله شکست؛ اونم با صدای کی؟

محسن نامجو! 😂

تا تنورش هنوز داغه، گفتم به مناسبتش این پست رو بذارم.

اولاً که اصلاً نمی‌دونستم محسن نامجو کتاب صوتی پر کرده. دوماً برام عجیب بود که تو یه پلتفرم ایرانی مثل طاقچه، خیلی راحت و مجاز گذاشتنش!

(البته با توجه به اتفاقات اخیر این چند روز، مشخص شد چرا و چگونه! 😄)

حالا از حاشیه بگذریم...

نظرم درباره خود کتاب این بود که واقعاً کتابی نبود که بخواد تأثیر خیلی زیادی روم بذاره. درسته که سعی کرده یه نکته نسبتاً عمیق رو در قالب یه داستان ساده بیان کنه، ولی برای من بیشتر از اینکه عمق داشته باشه، کلیشه داشت.

از همون صفحات اول تقریباً می‌فهمی آخرش می‌خواد به کجا برسه و چی بگه؛ و این دقیقاً چیزیه که برای من توی داستان دافعه ایجاد می‌کنه.

«کیمیاگر» عمداً خیلی تمثیلی، ساده و مستقیم نوشته شده و همین باعث شده برای خیلی‌ها الهام‌بخش باشه، اما برای کسی که از داستان انتظار پیچیدگی، غافلگیری، لایه‌مندی یا ابهام بیشتری داره، می‌تونه خیلی زود قابل‌پیش‌بینی و شعاری به نظر برسه.

آره، هزار بار شنیدیم:

گنج پیش خودمونه، گنج خودِ ماییم، فقط کافیه چشم باز کنیم و فلان و بهمان! 😄

ولی اجرای صوتی نامجو برای این داستان بد نبود؛ صدا و موسیقی‌اش حتی یه جاهایی به فضای قصه می‌اومد... البته اگر از اون صداهای زنونه‌ای که درمی‌آورد و واقعاً هم بد در میورد چشم‌پوشی می‌کردی! 🤣

تنِ تب‌دارِ بلادی مِری🍸

دیدی اون لحظه‌ای رو که از گرمای هوا کلافه‌ای؟ هوا مرطوبه، شرجیه، خفه‌ست؛ داغ و عصبی‌ای، شاید حتی گرسنه و خسته هم باشی. بالاخره می‌رسی به مقصد، ولی هنوز تن و بدنت بی‌تاب و چسبناکه. هوای اونجا هم دقیقاً اون چیزی نیست که دلت می‌خواست، ولی خب… بالاخره جایی هست برای نشستن و یک نوشیدنی خنکِ پر از یخ؛ کمی ریلکس‌کننده، کمی تند، کمی ترش.

 

جرعه‌جرعه آرامش رو وارد خونت می‌کنه. همون بدن خسته و داغی که چند دقیقه قبل تحمل هیچی رو نداشت، کم‌کم انقباضش رو رها می‌کنه. انگار محیط قشنگ‌تر میشه، حتی هوا هم از چند دقیقه قبل خنک‌تر به نظر میاد… حتی اون آدم روبه‌روت هم زیباتر میشه!

همون لحظه، هزاران بار تقدیم تو باد. ☺️🧡

تو ادامه فقط دستور کوکتل است برای اونایی که به کارشون میاد 😁 

ادامه مطلب

بوی خاک، طعم زندگی!

اگه بری مغازه، هرگز اون سیب‌زمینی‌های فندقی رو نمی‌خری! ولی اگه خودت کاشته باشیشون و خودت از زیر خاک درشون بیاری، همون فینقیلی‌ها می‌شن خوشمزه‌ترین سیب‌زمینی‌های دنیا! وقتی مثل کره تو دهن آب می‌شن و انگار یه جون به جون‌های آدم اضافه می‌کنن! 😄🥔

۶ ماه گذشت از اون روزی که کاشته بودمشون و الان، وقتی کله‌های طلاییشون رو یکی‌یکی از زیر خاک درمیاری، چه عشقی داره 🥰

انرژیِ از دست رفتهء یک درونگرا!

برای اینکه بدونید چقدر درون‌گرا یا برون‌گرا هستید، اصلاً رفتار ما توی جمع، میزان اجتماعی بودن، خجالتی بودن، خوش‌زبونی یا کم‌حرف بودن ملاک نیست! فقط و فقط یک چیز مهمه: باتری ما کجا شارژ می‌شه؟

آیا توی خلوت و تنهایی خودمون شارژ می‌شیم، یا وقتی توی جمع هستیم انرژی می‌گیریم و شارژ می‌شیم؟

این موضوع کلاً با مقوله‌ی «خوش گذشتن» فرق داره! ممکنه ما توی جمع خیلی خیلی هم بهمون خوش بگذره، ولی در عین حال انرژی از دست بدیم. یا ممکنه توی تنهایی کمی احساس غم کنیم، ولی با این حال ازش انرژی بگیریم. پس به اندازه‌ی همون شارژ شدن، ما درون‌گرا یا برون‌گرا هستیم.

خلاصه که من بعد از دو روز که پشت سر هم توی جمع و معاشرت باشم، روز سوم قشنگ باید بستری بشم!!! 😐🤣

به حدی توی جمع انرژی از دست می‌دم که اصلاً ممکنه شبش احساس سرما و لرز کنم و حالت‌های مریضی سراغم بیاد! جالب اینجاست که هرکی منو توی جمع ببینه میگه: «این دیگه آخرِ اجتماعیه!»

اصلاً عجیبا و غریبا 😐

پ.ن: ترکیب PMS + ماه کامل + حس خیانت از یه دوست صمیمی + دو روز کامل توی جمع بودن رسماً برای من یه ترکیب سمی بود که دیشب کارمو تا مرز تب‌ولرز، عر و قرص آرام‌بخش رسوند!

 

شما کجا باطری‌تون شارژ میشه؟ 

گشنه‌ای یا فقط الکترولیتت کمه؟

این پست تقدیم به "هُما" شاید زین پس با کامنت بیشتر مرا خوشحال نماید😉😁

شاید اسم ORS رو شنیده باشید؛ همون پودر یا قرص جوشانی که وقتی اسهال می‌شیم دکتر میده. ORS یکی از معروف‌ترین الکترولیت‌هاست که کمک می‌کنه قند و املاح بدن، بعد از اینکه با اسهال حسابی به‌هم ریخته، دوباره تنظیم بشه.

اصلاً املاح تو بدن خیلییی مهم‌تر از چیزی‌ان که معمولاً فکر می‌کنیم! یعنی بخش بزرگی از تنظیم کارهای بدن دست همین‌هاست؛ آهن، کلسیم، منیزیم، سدیم، پتاسیم... همین طفلکی‌هایی که خیلی مهجور واقع میشن 😄

تو چندتا پست قبلی که گفته بودم «عزیزان آب بنوشید» اشاره کرده بودم که بعضی وقت‌ها الکترولیت از آب خالی بهتره. چون آب خوردنِ خیلی زیاد هم می‌تونه باعث دفع املاح بشه.

اگه زیاد عرق می‌کنید، فعالیت بدنی زیادی دارید یا مدت زیادی تو محیط گرم هستید، مطمئن باشید بخشی از املاح بدنتون رو هم از دست میدید.

اصلاً چرا عرق شوره؟ 😁 چون پر از املاحه!

خیلی از گرفتگی‌های بدن؛ از گردن و کتف گرفته تا ساق پا و حتی گرفتگی زیاد بعد از ورزش، می‌تونه به کمبود منیزیم مربوط باشه.

منیزیم هم از اون املاحیه که با استرس روانی و جسمانی خیلی زود تو بدن مصرف میشه. ما هم که ماشالا مداوم تحت اضطرابیم! در نتیجه چه ورزش کنید چه نکنید، دارید منیزیم می‌سوزونید :))

حالا تک‌تک مثال‌ها بمونه برای بعد، ولی فعلاً اینو بدونید که خیلی از ریزه‌خواری‌ها و هوس شیرینی، شکلات و حتی چیپس کردن ما می‌تونه به کمبود همین املاح مربوط باشه. مثلا چیپس برای مغز ما یه منبع با سدیم و پتاسیم زیاده! هم شوره هم خود سیب‌زمینی منبع پتاسیم هست .. در نتیجه اگه دیدی حس میکنی اگه چیپس نخوری الساعه میمیری، سیب‌زمینی رو با نمک  آب‌پز کن و بخور که خیلی سالم‌تر از چیپسه!

حالا یکی از چیزهایی که میشه در طول روز خورد تا بفهمیم واقعاً گشنه‌ایم یا فقط یه هوس بیخوده، همین الکترولیت خونگیه که تو ادامه مطلب میذارمش>>>>>>

ادامه مطلب

نهنگ 🐋

از اونجایی که تقریباً هر روز دارم می‌رم استخر، کم‌کم همه تیپ آدم‌هایی که میان دستم اومده! یه سری مسافر و گذری‌ان، یه سری هم مشخصه روتین همیشگی‌شونه. ۹۹ درصدشونم که شنا نمی‌کنن؛ فقط تو آب حضور دارن! یعنی حتی دست و پاشونم تکون نمی‌دن، تنها عضله‌ای که تو دو ساعت به کار می‌افته، فکِ مبارکه! 😁

تایلند، جزیره Ko Lan

 

 

دیروز برای بار دوم یه نفر رو دیدم که به‌نظر میاد چهارشنبه‌ها میاد. شاید روزهای دیگه هم بیاد، ولی من چهارشنبه دیده بودمش. سبک حضورش تو استخر جوریه که تقریباً همه رو معذب می‌کنه؛ هم خیلی آب به این‌ور و اون‌ور می‌پاشه، هم مدام شیرجه‌های عجیب‌غریب و غیر اصولی می‌زنه. اینا تازه بخش «شنا کردن»شه!

وقتی هم میاد قسمت کم‌عمق، پشتک‌وارو می‌زنه، دست‌هاشو تا جایی که می‌تونه می‌بره بالا و بعد با تمام قدرت می‌کوبه تو آب؛ دقیقاً مثل بچه‌ای که اومده آب‌بازی، با این تفاوت که شعاع پاشش آبش حدود سه متره! چون هیکلش دو برابر منه مثلا! خلاصه جوری رفتار می‌کنه انگار استخر شخصیشه و بقیه اومدن تماشاچی اینا.

دیروز مسئول استخر چند بار از بالا براش اشاره کرد که این کارو نکن، ولی اصلاً نه نگاه می‌کرد، نه متوجه می‌شد. منم یه ربع تحمل کردم. آخر تایمم بود و وقت زیادی برای ورزش نداشتم، دیدم نه، قرار نیست بی‌خیال بشه.

گفتم: «ببخشید، می‌شه دست‌هاتون رو نکوبید تو آب؟»

انگار منتظر همین جمله بود! عینکشو زد بالا و گفت: «چی چی؟»

من آروم‌تر گفتم: «می‌شه نکوبید؟ اذیت‌کننده‌ست.»

گفت: «برا چی نکوبم؟ برو اون‌ور!»

گفتم: «هر ور برم آبش میاد، شما نکوب!»

گفت: «دوست دارم، می‌کوبم!»

اینجا دیگه گفتم: «مگه استخر شخصیته؟ مردم‌آزاریه این!»

بعد هم برگشت گفت: «تو مریضی که ناراحت می‌شی!»

منم گفتم: «همه ناراحت می‌شن، عین نهنگ هی آب می‌پاشی!»

دیگه جیغ‌جیغ شروع شد و منم آخرش گفتم: «چته دیوونه؟» 🤣

همون وسط مسئول استخر رسید و ایشون هم با داد و فریاد اعلام کرد که من بهش گفته‌ام دیوونه و نهنگ! :)) حالا خودش حدود شصت سالشه و کل ماجرا از یه جمله خیلی ساده شروع شده بود: «لطفاً آب نپاش.»

خلاصه مسئول رسید، منم گفتم من اول خواهش کردم، شما خودت هم دیدی که ایشون چکار کرد، بالاخره از استخر خارج شد و منم نیم ساعت آخر رو تندتند ورزشم رو کردم.

بعد یه خانم دیگه اومد گفت: «قرمز شدی دختر، حرص نخور بابا. دهن‌به‌دهن نشو با این، دیوونه‌ست، یهو دیدی سرتو کرد زیر آب!» 😲

منم گفتم: «من اگه حرفم رو نزنم بیشتر حرص می‌خورم! همه اذیت می‌شید، ولی هیچی نمی‌گید.»

خلاصه در راستای پست دیشب ساغر جون در مورد افراد 《خودمرکزپندار》 ، متاسفانه همه جا پیدا میشن و مخل آسایشن!

استاد گا !

بالاخره ۱۰ سال یوگا کار کردم، سوالی چیزی بود در خدمتم🤣🤣🤣🤣

نرم و چرب، دقیقاً همون که می‌خوام!

عزیزِ آووکادو وقتی راهیِ بازار شده باشه، یعنی عزیزِ پاییز هم در راهه! 😌

یه خانم گوگولی تو بازار روز، آووکادو می‌فروخت. نمی‌دونست من خودم طلبه‌ی همون نرم‌ها و یکم تیره‌شده‌هام؛ هی می‌خواست تبلیغ کنه که «اینا رو بخرین!» 😁

خب منم به‌جای اینکه پول بیشتر بدم و چند روز صبر کنم آووکادو برسه، همیشه پول کمتر می‌دم و همون آماده‌به‌مصرف‌ها رو می‌خرم!

وسط تعریف‌هاش یهو گفت: «من خودم هر روز یه دونه کامل می‌خورم، آووکادو فلانه و بهمانه و خیلی خوبه! یه تومور توی گلوم داشتم، با همین روزی یه آووکادو تو شش ماه خیلی کوچیک شده و دکتر گفته دیگه عمل نمی‌خواد!»

راست و دروغش با خودش؛ من که همین‌جوری هم آووکادو دووووس! تبلیغ اضافه نمی‌خواستم 🤣

از همین الانم نقشه ریختم فردا «گوآکامولی» به راه کنم و با یار بزنیم تو رگ! 😁

این دلبر داخل عکسم نیمرو نیست، مقام شامخ "پنیربرشته" است 😅 شکمو هم خودتونید😝

پ‌ن: گوآکامولی یا دیپ آووکادو، یه دیپ مکزیکیه. آووکادوی کاملاً نرم رو له کنید و با پیاز، گشنیز، گوجه‌فرنگی، آب‌لیمو، نمک و فلفل خوب مخلوط کنید. بعد حدود ۳۰ دقیقه توی ظرف دربسته بذارید یخچال تا مزه‌ها بهتر به خورد هم برن. بعدشم... حمله! 😋🥑

برای چالش نسیم بانو!

هر روز ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم. نه هفت، نه هفت و ربع. هفت و ده.

کامپیوتر را روشن می‌کنم، چای می‌ریزم و تا بالا آمدن سیستم به پنجره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنم. چیز خاصی هم ندارد، دیوار ساختمان کناری است و یک کولر که سه سال است کج نصب شده. اصلا به کجی‌اش عادت نمیکنم!

گاهی فکر می‌کنم اگر یک روز نیایم چه اتفاقی می‌افتد. احتمالاً هیچ. یکی فایل‌ها را پیدا می‌کند، یکی جواب تلفن را می‌دهد، فردا هم همه‌چیز مثل قبل ادامه پیدا می‌کند.

خودم هم اگر بروم، لابد همین است. یکی میاید!

مهندس دوباره گفت بیا. گفت آن‌جا حقوقش شاید اول کمتر باشد، ولی کارش بهتر است. گفت شهر کوچک‌تری است، هوا خوب است، می‌توانم بعدازظهرها برای خودم زندگی کنم.

"برای خودم زندگی کنم."

عبارت عجیبی است.

انگار این چیزی که الان دارم زندگی نیست.

البته خیلی هم بد نیست. حقوق سر ماه می‌آید. بیمه دارم. میز خودم را دارم. حتی صندلی‌ام را هم بالاخره عوض کردند. آدم باید منصف باشد.

فقط صبح‌ها که زنگ ساعت می‌خورد، چند ثانیه طول می‌کشد یادم بیاید چرا باید بلند شوم.

پنجشنبه هنوز تموم نشده، من از فکرِ شنبه کلافه‌ام؛ شنبه هم که می‌رسد، فقط روزها را میشمارم تا دوباره پنجشنبه شود.»

فقط گاهی وسط کار، بی‌هیچ دلیلی، احساس می‌کنم اگر همین حالا بلند شوم و از در بروم بیرون، شاید دیگر برنگردم.

ولی نمی‌روم. هیچوقت نمی‌روم.

من آدم تصمیم‌های ناگهانی نیستم.

تغییر حساب و کتاب دارد. آدم که نمی‌تواند صرفاً چون از چیزی خسته شده، همه‌چیز را به هم بریزد. شاید آن‌جا بدتر بود. شاید پشیمان شدم. شاید همین چیزی که الان ازش ناراضی‌ام، بعداً آرزویم شد.

آدم قدر امنیت را وقتی می‌فهمد که از دستش بدهد.

این را همه می‌گویند.

من هم قبول دارم.

احتمالاً.

پیامش هنوز روی گوشی‌ام هست: «تا آخر امشب بهم خبر بده.»

لازم نیست تا شب صبر کنم.

جوابم را می‌دانم.

می‌نویسم: «ممنون که به فکرم بودی، ولی فعلاً ترجیح می‌دم شرایط فعلیم رو حفظ کنم.»

ارسال.

خب.

حداقل حالا تکلیف معلوم شد.

فردا هم ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم.