اولین رمان بلندی (۷۵۵ صفحه) که اوایل شروع جنگ بعد از مدتها شروع کردم به خوندنش کتاب "سایهء باد" نوشته کارلوس روئیث ثافون بود. حالا چجوری اصلا رسیدم به این کتاب جالب بود، تو اون پستی که گذاشتم و از شما خواستم بهم کتاب معرفی کنید یه نفر اسم "سیرک شبانه" رو آورده بود ، رفتم که اونو بخرم ولی وقتی نمونه رو خوندم خیلی جذب نشدم بعد داخل کامنتهای اون یه نفر نوشته بود اگه اینو دوست داشتید سایه باد رو حتما بخونید، خلاصه رفتم سراغ این و خیلی جذب شدم و خریدمش و تند تند ادامهاش دادم .. اون اوایل جنگ رو خدایی برام چقد راحت کرده بود چون غرق قصه میشدم و اصلا یادم میرفت زیر بمبارانم.. ترجمه خیلی خوبی هم داشت.
بعدا فهمیدم که این نویسنده اسپانیایی چقد معروف هست و مخصوصا با همین کتابش در ۲۰۱۱ چقد ترکونده و ۱۵ میلیون نسخه اش، تو سراسر جهان فروش رفته. سبک کتابهاش گوتیک، معمایی و پلیسی و گاهی هم کمی تخیلی میشه.
متاسفانه خیلی زود تو سن ۵۵ سالگی بر اثر سرطان روده بزرگ در سال ۲۰۲۰ فوت کرده که یعنی دیگه قرار نیست شاهکاری ازش بیاد.
+🥲دیگه برای پستهای معرفی کتاب کامنت نمیذارید!؟ یعنی حال نمیکنید؟
بیشتر ادمها حمید جبلی رو بواسطه کلاهقرمزی و پسرخاله میشناسن ولی کلی فیلم و نمایشنامه نوشته و بازی کرده.
نمیدونم چه چیز دلنشینی در مورد این آدم هست که همه کارهاش یه شیرینی و سادگی و ملاحت خاصی داره .
یکی از فیلمهاش که انگار تا ابد از وجود آدم بیرون نمیره مثلا "خواب سفید" بود.
من واقعا نمیدونستم خاطرات خودش رو نوشته و این کتاب دو جلدی "پسر بچه شصتساله" داستانهای واقعی خاطرات حدود ۵ سال زندگی خودشه. از حدود ۴،۵ سالگی تا کلاس دومش.کتابهای طولانیای نیستن و قصه قصه هستن. ولی برای من شیرین بود خیلییییی. مثل آبنباتی که تو دهن بذاری و یه مدت کوتاهی کامت رو شیرین کنه. هم اینکه خاطرات مال تاریخ جذابیه، دهه چهل!هم اینکه مال حمید جبلیه. آقای جبلی رو خیلی دوسش دارم با خوندن این خاطراتش بیشترم شد. حیف که چندین ساله دیگه از دیدنش محرومیم و کمکار و کمپیداست.
آشنایی من با "دن براون" همون ۲۰ سال پیش بود که کتاب "راز داوینچی"ش ترکوند و دیگه هر جا رو نگاه میکردی این کتاب بود، همون موقع از خوندن اون کتاب اونقد لذت بردم که تا سالهای سال اون حس خوبش باهام موند . چند سال بعدش که فیلمش رو ساختن اونقد از فیلمش بد شنیدم و اونقد فیلم تاریک و سطحی هست که نخواستم ببینمش. بعد راز داوینچی کتاب " دژ دیجیتالی" رو ازش خوندم که بد نبود ولی خب نه مثل راز داوینچی و برای مدتها دیگه یادم رفته بود و از خوندن رمانهای طولانی دور شده بودم تا چند وقت پیش که تو کتابخونه از جلوی دوزخ رد شدم و اسم آشنای دن براون رو دیدم، بدون اینکه اصلا در موردش بدونم برش داشتم و گفتم میخونمش.
دن براون در ۲۲ ژوئن ۱۹۶۴ در شهر کوچک اکستر در ایالت نیوهم پشایر ایالات متحده آمریکا متولد شده که هنوزم با این ثروت بیکران همونجا زندگی میکنه. نویسنده آمریکایی که سبکش معمایی تحقیقاتی و نمادگونه و ایناست. رمان هایی که بر کارکرد سازمان های مخفی متمرکز هستند و مملو از توطئه های پیچیده و پر از رمز و راز هستند. ادعا داره خیلی از چیزهایی که تو رمانها میاره بر پایه حقیقته و از خودش نساخته.
کتاب دوزخ علاوه بر داستان اصلی خودش یه تور تفریحیِ فلورانس، ونیز ، استانبوله. چون داستان تو این سه شهر اتفاق میفته و اینکه من به دستمایه اصلی داستان خیلی علاقهمند بودم. تفکری که پشت داستان هست. و همینطور پایانبندی خاکستری غافلگیرکنندهاش بهترین قسمتشه! اینکه هندی تموم نمیشه .
اگه حوصله خوندن کتاب طولانی ۷۰۰ صفحهای با کلی جزئیات و اطلاعات از موزهها و شهرها و همینطور کلی اطلاعات از دانته و کتاب کمدی الهیش و اینا رو دارید . حتما از خوندن این کتاب لذت میبرید.
همین چند وقت پیشم بالاخره فیلم " DaVinci code" رو نشستیم دیدیم و خب واقعا جالب نبود ! تیره و تار و خیلییی کم جزئیات خوشحالم که اون زمانها طعم خوب کتابش رو با دیدن فیلمش خراب نکردم.
از چند تا از بقیه کتابهاش هم مثل همین دوزخ باز فیلم ساختن ولی چون کارگردانش همون قبلیه من نمیبینم :)
در راستای پست دیروز که گفتم میخوام کتابهایی که خوندم رو معرفی کنم میرسیم به این کتاب خفن ژاپنی "اتاق قرمز" که یه مجموعه داستان کوتاهه متشکل از ۶ داستان .. حالا من سر کنجکاوی گفتم بذار یکم برم تو ادبیات ژاپن بچرخم و یچیز متفاوتی بخونم . نویسنده کتاب "ادو گاوا رانپو" که اون رو بنیانگذار ادبیات پلیسی ژاپن هم میدونن و اینم اسم مستعارشه و اسم واقعیش "هیرائی تارو" هست رو پیدا کردم، جالبیش اینه که این آقا سال ۱۹۶۵ مرده و اون زمان اصلا تو ادبیات ژاپن ژانر اینجوری دارک، پلیسی و جنایی مرسوم نبوده و حتی وقتی فکر میکنی این داستانها رو اون زمانی نوشته که سوشال مدیا نبوده حتی خفنترش هم میکنه.
البته باید بگم اصلا داستانهای این کتاب جنایی پلیسی نیست .
۶ تا داستان بشدت دارک ، سادیستیک و عجیبه .. ینی همه ما ممکنه تو اعماق قلبمون به یسری چیزهای تاریک و عجیب فکر کنیم ولی اینکه یه نفر اینجوری بنویستشون و یهو آخرش سرپیچ نفسگیرت کنه خیلی خفنه. من از کسایی که نمیترسند افکار متفاوت و تابو رو بیان کنن خوشم میاد و این کتاب بشدت اون حس رو داره تازه با وجود سانسور که قطعا توش هست. خیلی کوتاهه کلا ۱۲۸ صفحه و راحت منو جذب کرد.
قطع اینترنت و ادامه پیدا کردنش مزیتی که برای من داشت این بود که تمرکز از دست رفته و اشتیاقم رو برای کتاب خوندن برگردوند. البته فکر میکنم تو این سالها از انتخاب کتابهای جالب هم غافل شده بودم. حالا تصمیم دارم دونه دونه این کتابهایی که خوندم رو اینجا معرفی و نظر و حس خودم رو در موردش بگم.
از اون پست چند تا قبلی که شما چندین تا کتاب بهم معرفی کردید ، کلی کتاب خوندم و مشغول پیدا کردن کتابهای جدیدم بودم ، حتی رفتم کتابخونه عضو شدم و واقعا این یکی از کارهایی بود که خیلی بهم حال داد. یادم رفته بود کتاب گرفتن و خوندن و پس دادن چه حالی میده.
خلاصه یکی از کتابهایی که شما معرفی کرده بودید ، "جای خالی سلوچ" از محمود دولتآبادی بود. همیشه اسمش رو شنیده بودم ولی هیچوقت از دولتآبادی هیچ اثری نخونده بودم . اینو از کتابخونه گرفتم و تقریبا توی ۲۴ ساعت خوندمش.
داستان، کشش داشت ولی هیچی از آزاردهنده بودنش کم نمیکرد. این داستان یجایی از روح منو درد میورد خیلی از خشنونتهای کتاب اذیتم میکرد. با این حساب خیلی سریع تا آخر خوندمش ولی بنظر میرسه من هیچوقت یه فَن پر و پا قرص محمود دولتآبادی نمیشم و دیگه فعلا حسی برای آثار دیگه اش ندارم .. مخصوصا اون توصیفات طول و دراز و شاعرگونهاش که دیگه گاهی منو دچار سرگیجه میکرد.
هر روز که چشمم رو باز میکنم ، ناگهان انگار چیزی از سمت قلبم بالا میآید یک دل آشوبه تیز که یادم میآورد هیچ چیز عادی نیست .. سعی میکنم نفس عمیق بکشم و بخودم بگم آروم! کاری از دست ما ساخته نیست پس فقط سعی کن دوام بیاوری و در پس این ماجرا چیزی ازت باقی مونده باشه! یاد کتابی میفتم که از سرگذشت زندانیان آشویتس گفته بود.. که اون تعدادی که زنده موندن حتی برگشتن ، زندگی کردن،تشکیل خانواده دادن و به عمر طبیعی مردن! تابآوریِ انسان اعجاب انگیزه، اگه ذهنش رو براش آماده کنه و اجازه نده شمشیر دولبه ذهن تیکهپارهاش کنه!
پس نفس میکشم و اجازه میدم رقص نسیم و آفتاب، بوی شکوفههای گیلاس رو وارد ریههام کنه و دلآشوبه رو تخفیف بده. باید مثل گلبرگهای شکوفه بیاراده بود در دست سیال تاریخ! چرا که تاریخ جلو میرود و کاری به ما ندارد.
بالاخره این جنگ اونقد کِش اومد که من تونستم فصل یک فرندز رو کامل ببینم 🤣 سالهای سال هِی شروع کرده بودم ، چند قسمت میدیدم و رها میکردم ولی این بار بالاخره فصل یک کامل شد! اگه جنگ همینجور ادامه داشته باشه بقیه اش هم میبینم ولی قول نمیدم در شرایط عادی بازم بتونم😁 (no offense to friends fans)
واقعا از پرسیدن یکطرفه حالِ "مثلا" دوستام خسته شدم !!! ۹۰ درصدشون در طول این جنگ کلا انگار نه انگار که رفاقتی بوده و فقط بصورت یکطرفه من حالشون رو پرسیدم!!! این جنگ کنار همه چیزاش عیار دوستیها رو هم مشخص کرد! درسته که آدم میفهمه که خیلی تنهاست ولی دقیقش اینه که میفهمه همیشه تنها بوده و فقط فکر میکرده که رفیق داره!
چیزی که دنیای دیجیتال از ما گرفت فقط تمرکز نبود! دوپامین و پاداش لحظهای واهی ، صبر مارو گرفت! صبر مهمترین عنصر طبیعت برای دیدن نتیجه هر چیز و هر کاریه!!!
انگار این روزها مردم به ماکروویو و زودپز خیلی عادت کردن ، همه چیز رو سریع میخوان! یادشون رفته که در قدیم آدم واسه جا افتادن یه آبگوشت هم باید صبر میکرد چه برسه به تغییرات بزرگ ... صبر ! صبر خیلی مهمه ... یه گوشه آرام به انتظار نشستن .. مهمترین مرحلهء دیدن نتیجه است.
سالیان سال نوروز اومده و رفته! طبیعت نو میشه و کائنات کار خودش رو میکنه !
چه در سالهای قحطی ، چه جنگهای مغول چه شکوه تختجمشید! ایران بوده ، بهار بوده و چرخ روزگار سخت و آسون چرخیده!
وقتی به این فکر کنیم که ما تو این دنیای لایتناهی یه نقطه بیشتر یا در حد یه اتم ریز هستیم آرامش میگیریم. ما در مقابل این کهکشان بزرگ هیچی نیستیم ، غصه نخوریم و همراه طبیعت،اومدن بهار رو جشن بگیریم حتی اگه تو این شرایط سخته :)
پاینده مادر زمین ، پاینده ایران و به امید روزهای بهتر 💜🌱
نوروز بر شما خجسته بادا🌸
هفتسین رو هر جوری بچینی قشنگ میشه ، حتی تو شرایط جنگی بدون ظرف و امکانات و وقتی تو خونه خودتم نیستی . بجای سمنو هم سوهان گذاشتم دیگه هر دو از جوونه گندم درست میشه 😁 قربهالیالله.
کاش بلاگیکس آپدیت نمیکرد، تازه داشتیم به اون آش شلهقلمکار قبلی عادت میکردیم که باز مارو مورد فیض قرار داد و چند تا کوچه بنبست ایجاد کرد که از اول گم بشیم توش!!!!
از مسئولین خواستارم روند انتقال عزیزان رو سریعتر کنه . چون در حال تدارکات مهمونی جهنم هستیم و انتظار داریم عزیزان در جشن دور هم باشن تا بتونن لذت وافر و کافی رو از مراسم ببرن.