چه میشود کرد جز دوام!
هر روز که چشمم رو باز میکنم ، ناگهان انگار چیزی از سمت قلبم بالا میآید یک دل آشوبه تیز که یادم میآورد هیچ چیز عادی نیست .. سعی میکنم نفس عمیق بکشم و بخودم بگم آروم! کاری از دست ما ساخته نیست پس فقط سعی کن دوام بیاوری و در پس این ماجرا چیزی ازت باقی مونده باشه! یاد کتابی میفتم که از سرگذشت زندانیان آشویتس گفته بود.. که اون تعدادی که زنده موندن حتی برگشتن ، زندگی کردن،تشکیل خانواده دادن و به عمر طبیعی مردن! تابآوریِ انسان اعجاب انگیزه، اگه ذهنش رو براش آماده کنه و اجازه نده شمشیر دولبه ذهن تیکهپارهاش کنه!

پس نفس میکشم و اجازه میدم رقص نسیم و آفتاب، بوی شکوفههای گیلاس رو وارد ریههام کنه و دلآشوبه رو تخفیف بده. باید مثل گلبرگهای شکوفه بیاراده بود در دست سیال تاریخ! چرا که تاریخ جلو میرود و کاری به ما ندارد.