این همه دود که امید میشود
قدم میزدم و آرزوی مرگ میکردم !
بوی عود مرا احاطه میکرد بویش شیرین و زننده بود. صدا میامد ، نامفهوم بود. قدم میزدم و چه پوچ بنظر میرسیدم آن وقت آرزوی مرگ میکردم.
پله بود بالا میرفتم ، سوزشی مرا پر میکرد...
نفس میکشیدم و نفسم چقد خالی بنظر میرسید ... نسیم خنکی دودها را به رقص در آورد ، شمعها را خاموش کرد و چه بی اندازه آرزوی دود شدن میکردم دود که شوی باد سبکی هم تو را رها میکند ... میروی و پخش میشوی و تمام!
نوری از بالای سرم آمد ، من رفتم زیرش یا او آمد نمیدانم... سرم را بالا کردم و چقد بی انتها دلم میخواست محو شوم.. خیره شدم به آن ، نور مرا خورد و صدای موسیقی شاد شد.