سالیان سال نوروز اومده و رفته! طبیعت نو میشه و کائنات کار خودش رو میکنه !
چه در سالهای قحطی ، چه جنگهای مغول چه شکوه تختجمشید! ایران بوده ، بهار بوده و چرخ روزگار سخت و آسون چرخیده!
وقتی به این فکر کنیم که ما تو این دنیای لایتناهی یه نقطه بیشتر یا در حد یه اتم ریز هستیم آرامش میگیریم. ما در مقابل این کهکشان بزرگ هیچی نیستیم ، غصه نخوریم و همراه طبیعت،اومدن بهار رو جشن بگیریم حتی اگه تو این شرایط سخته :)
پاینده مادر زمین ، پاینده ایران و به امید روزهای بهتر 💜🌱
نوروز بر شما خجسته بادا🌸
هفتسین رو هر جوری بچینی قشنگ میشه ، حتی تو شرایط جنگی بدون ظرف و امکانات و وقتی تو خونه خودتم نیستی . بجای سمنو هم سوهان گذاشتم دیگه هر دو از جوونه گندم درست میشه 😁 قربهالیالله.
کاش بلاگیکس آپدیت نمیکرد، تازه داشتیم به اون آش شلهقلمکار قبلی عادت میکردیم که باز مارو مورد فیض قرار داد و چند تا کوچه بنبست ایجاد کرد که از اول گم بشیم توش!!!!
از مسئولین خواستارم روند انتقال عزیزان رو سریعتر کنه . چون در حال تدارکات مهمونی جهنم هستیم و انتظار داریم عزیزان در جشن دور هم باشن تا بتونن لذت وافر و کافی رو از مراسم ببرن.
جدای اینکه شبها تقریبا هر دوساعت از خواب میپرم (اینجا صدا نداریم ) ، صبحها هم ۷ صبح بیدار میشم.
ولی اصلا دلم نمیخواد از رختخواب پاشم! چون در نبود اپلیکیشنهای زمانخوار ، اونقد روزها کشداااار و طولانی میگذره که اگه از ۷ صبحم پاشی دیگه این کِش قشنگ دوبرابر میشه .. برا همین تا ۹ تو تخت میمونم و کتاب یا وبلاگ بقیه رو میخونم.
رفیق ! دستت را بده بیا باهم ازین آتشی که به جانمان افتاده ، بپریم! شاید زردی ما از او و سرخی او از ما شود! شاید ازین خاکستر ققنوس برخیزد! و برفراز ویرانههای سرزمینمان پرواز کند !
مثل کسی که در خانهای قفل شده، گیر افتاده و هر روز به تعداد پنجرههای مهر و موم شدهء خانه اضافه میشود! از هر روزنهای کمی هوا میاید ، فردا اژدهای هفتسر با یک تنوره، روزنه را میسوزاند و به خاکستر تبدیل میکند! کابوس خاکستریه طولانیای شده است! کاش سپیده بزند !
لطفا چند تا کتاب بهم معرفی کنید که خودتون حین خوندنش از دنیای واقعی جدا و حسابی غرق در داستان شدید!
یسری کتاب هستن که موقع خوندنشون انگار وارد دنیای دیگهای میشی و با شخصیتهای داستان تا پایان، زندگی میکنی،و حتی بعد اتمام کتاب دلت واسه اون دنیا تنگ میشه، ازون کتابها لطفااااااااا🥹
همیشه تولدم این موقع از ساله که همه مشغول خونهتکونی و کارهای ضربالعجلی آخر سال بودن! معمولا نصف کسایی که دعوت میشدن به یه بهونهای نمیومدن ! دوستام غر میزدن که آخه الان چه وقت متولد شدن بود !!! خلاصه عادت دارم به بدموقع بودنش!
اما امسال دیگه تنهاترین شب تولدمه.. تو این ۳۹ سال این اولین ساله که تولدم هیچکدوم از عزیزانم حتی کنارم نیستن.. مگه جنگه؟ بعله جنگه دیگه چه میشه کرد.
فردا خودم رو به همین مناسبت یه ماساژ مهمون کردم که شاید بشوره ببره :)
امشب خیلی ناامیدم! نمیدونم از اخبار آخر شبی بود ، یا خبر بمب خوردنِ خونه باغ همسایمون که اصلا نزدیک هیچ مکان نظامی یا مشکوکی هم نبوده و صرفا فقط زدنش!!! یا که pms -_-
این چند روز که به خاطر توفیق اجباری بیان و نبود نت برگشتم به دنیای وبلاگها و دارم میچرخم و میخونم خیلی برام جالبه! یسری جوان جویای نام اینجان که به پنج ، شش سال پیش میگن دوران اوج ! وقتی میخونم فقط میتونم بخندم !
دوران اوج وبلاگ خیلی قدیمیتر از این حرفهاست ! مال اون زمانه که ما هنوز با dial up به نت وصل میشدیم و ملت رو وبلاگشون آهنگ پیشواز میذاشتن :)
چه غولهایی تو وبلاگ مینوشتن و چه گنگ بازیای بود .. بیشتر اینایی که الان وبلاگ مینویسن و غصه وبلاگشون رو میخورن اون زمانها یا تازه دبستانی بودن یا حتی بدنیا اومدن! به عنوان کسی که با سکه ۲۵ تومنی سوار تاکسی میشدم که برم دانشگاه باید بگم دوران اوج گذشت و عمر گران رفت!
کاش دنیای واقعی هم بلاک داشت ! همینجوری به راحتیِ زدن یه دکمه میشد آدمهای غیرقابل تحمل رو با عقاید غیرقابل تحملتر رو از دورت محو کرد، جوری که دیگه انگار بین تو و اونا دیواری باشه! روی زندگیت، سرنوشتت و بقیه جزئیات تاثیر نذارن و هر کس در همون دنیایی که خودش میپسندید زندگی میکرد.
بوی عود مرا احاطه میکرد بویش شیرین و زننده بود. صدا میامد ، نامفهوم بود. قدم میزدم و چه پوچ بنظر میرسیدم آن وقت آرزوی مرگ میکردم.
پله بود بالا میرفتم ، سوزشی مرا پر میکرد...
نفس میکشیدم و نفسم چقد خالی بنظر میرسید ... نسیم خنکی دودها را به رقص در آورد ، شمعها را خاموش کرد و چه بی اندازه آرزوی دود شدن میکردم دود که شوی باد سبکی هم تو را رها میکند ... میروی و پخش میشوی و تمام!
نوری از بالای سرم آمد ، من رفتم زیرش یا او آمد نمیدانم... سرم را بالا کردم و چقد بی انتها دلم میخواست محو شوم.. خیره شدم به آن ، نور مرا خورد و صدای موسیقی شاد شد.