<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>حرف‌های بی‌پرده آزیتا</title>
	<link>https://bihefaz.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://bihefaz.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>هر چی مودش باشه می‌نویسم .. وقتی آدم ۲۰ سال وبلاگ بنویسه ممکنه ده‌ها بار تم نوشته‌هاش عوض بشه :) 
فعلا همیناست که می‌بینید.</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Mon, 05 Oct 2026 20:56:20 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>وقت بوی‌ خاک و علف...</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/149</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/149</guid>
		<pubDate>Mon, 05 Oct 2026 20:27:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درست موقعی که همهء گلهای باغچه باز شدن، در حالی که آسمون آبیِ آبیِ و خبری از غبار نیست، درست وقتی که نسیمی ملایم می‌وزه و پرنده‌ها آوازهاشون رو باهم سر میدن. درست موقعی که جیک‌جیک گنجشک با چه‌چه بلبل قاطی میشه، تو همون حالی که عشق دوباره پا می‌گیره، وسط آرامش یه آغوش گرم که از آنِ خودته، روی یه تختخ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20261005202654623951.webp" alt="" /></p><p>درست موقعی که همهء گلهای باغچه باز شدن، در حالی که آسمون آبیِ آبیِ و خبری از غبار نیست، درست وقتی که نسیمی ملایم می‌وزه و پرنده‌ها آوازهاشون رو باهم سر میدن. درست موقعی که جیک‌جیک گنجشک با چه‌چه بلبل قاطی میشه، تو همون حالی که عشق دوباره پا می‌گیره، وسط آرامش یه آغوش گرم که از آنِ خودته، روی یه تختخواب راحت، زیر یه سقفِ بی‌دغدغه، درست وسط جاهای سبزتر و خوراکیهای خوشمزه‌تر، درست وسطِ هوایی دل‌انگیزتر و مطبوع‌تر، درست بین آدمهای مهربون‌تر و رنگی‌تر، وسط موسیقیهای شادتر و آهنگین‌تر، ترانه‌های عاشقانه‌تر وسطِ بوسه‌های بیشتر، نوشیدنیهای نابتر، ساعتهای خوشتر، در حال نوشیدن قهوه‌های خوش‌عطرتر، زیر بارونهای گرمتر و دلچسب‌تر، رقصیدن با آهنگهای تندتر، حین زل زدن تو مردمک چشم‌هایی با نگاه عمیق‌تر، راه رفتنهای بی‌دغدغه‌تر، خندیدنهای بلندتر، حرف زدنهایِ بی‌قید و بندتر، رفتارهای طبیعی‌تر، تجربه کردنهای عجیب‌تر، لبخندهای بی‌منظورتر، دل بستنهای اتفاقی‌تر... وسطِ وسطِ همهء اتفاقهای خوب و خوبتر تو چقد نزدیکتر! و حس دوست داشتنت چقد بیشتر!!  بهشت و جهنم کجاست؟ که هر جا تو نزدیکتری، بهشت همونجاست!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/149/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20261005202654623951.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20261005202654623951.webp" length="0" type="image/webp" />
	</item>
	<item>
		<title>حرفهایی که یه زمانی با گوگل میزدن!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/148</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/148</guid>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 19:38:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
وبلاگ بیان یه ابزار خوب آمارگیر داشت، خیلی جامع و دقیق آمار برات می‌گرفت نه مثل اینجا! حتی کلماتی که تو گوگل سرچ شده و به وبلاگت رسیده بودن رو نشون میداد، این لیستِ زیر، لیستی بود که تو سال ۹۳ از ۱۷۰ تا جمله جالبی که سرچ شده بود و به وبلاگ من در اون زمان رسیده بود منتشر کردم! امشب دوباره خوندمشون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><blockquote><p>وبلاگ بیان یه ابزار خوب آمارگیر داشت، خیلی جامع و دقیق آمار برات می‌گرفت نه مثل اینجا! حتی کلماتی که تو گوگل سرچ شده و به وبلاگت رسیده بودن رو نشون میداد، این لیستِ زیر، لیستی بود که تو سال ۹۳ از ۱۷۰ تا جمله جالبی که سرچ شده بود و به وبلاگ من در اون زمان رسیده بود منتشر کردم! امشب دوباره خوندمشون چقد بعضیاش خنده‌داره🤣🤣🤣🤣</p><p style="text-align:center;">"<strong>کلا خوندن کلمات‌ یا جمله های سرچ شده ای که طرف باهاشون به وبلاگ من رسیده همیشه جالب و خنده دار بوده!!!  گفتم یه چندتاییشون رو بذارم شما هم مفیوض شید البته خیلی موارد جالب انگیز تر هم بود که چون اینجا خانواده رد میشه از قرار دادنشان معذور بیدم :)))</strong>"</p></blockquote><ol><li>من خیلى سردم. دوس دارم بامزه بشم.</li><li>فوتو کامنتای باحال</li><li>راه بر طرف کردن دلگیری و بی حوصلگی</li><li>داف های له و داغون</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">بنگاه شوهریابی وثبت نام</span></li><li>مستر لهجه</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">اینایی ک فقط لایک میکنن کامنت نمیزارن</span></li><li>چون میگذره تحمل میکنم</li><li>یه بیمار روانی باید بره بمیره</li><li>یاابالفضل چه کنیم که حا جا تمان بر اورده بشه</li><li>کلیپ خود را لولو</li><li>کلیپ استادسلام</li><li>کلاه قرمزی افق های روشن برای خود و دیگران</li><li>کامنتای بچهای ک شکست عشقی خوردن</li><li>چیکار کنیم کوه بهمون خوش بگذره</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">چگونه خانمم رو نازش بکشم</span></li><li>چطور خودوم کنترل کنم</li><li>چطور با عشقم جنگولک بازی کنم؟</li><li>چسبیده بازی دماغ</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">چرا وقتی غذای سنگین میخورم موهام وز میکنه</span></li><li>چرا توکا پست نمی ذاره؟</li><li>چرا ادم های بد بیشتر استرس دارند</li><li>چجوری میشه آدم خوبی شد؟</li><li>پیدایی شورت</li><li>پیام.قربون.دل.مهربونت</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">پیام حال گیری از عشق سابقت</span></li><li>پست خیلییییییییییییییییییییییی شاد</li><li>پررو بودن همکار</li><li>پر کردن دهن پولداران</li><li>پاک کردن بوی دود زغال وکباب</li><li>وبلاگم خعلی خاصه</li><li>وبلاگ حرفای غمگین ۱۳۹۳</li><li>واویلا به خوشکلی</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">هیچوقت غذاهام خوشمزه نمیشن، چرا؟</span></li><li>همینجوری جات</li><li>نقاشیای ساده سیاه سفید عاشقانه</li><li>ناله میکردیواش</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">ناخنام هم قدنیستن</span></li><li>میخوام لوس نباشم</li><li>مهندس تاج پیمانکار اوین در زمان پهلوی</li><li>مهربون بودن</li><li>منو رها کن و برو عاشق من بی خبره</li><li>مناسب ترین فلاسک چایخوری</li><li>من از دست کسی ناراحت نمیشم فقط نظرم راجع بهشون عوض میشه</li><li>ممنون روز تولدم بیادم بودی وبرام هدیه</li><li>مرض بو*سه</li><li>مرسی از تمام دوستانی که تولد من یادشون بود</li><li>مرد هستو نامردیش...</li><li>مراقب تفکرت باش که</li><li>متن های بدون پرده</li><li>ماجراهای عزیزم ببخشید</li><li>وقتی میخام درس بخونم ... لامصب دیوار عجب زل زدنی داره</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">ماتحت خوشگل</span></li><li>لقب های خوف</li><li>لقب تو عشق خوبم</li><li>لباس عیدتونو نشون بدید</li><li>لاس هم*کار</li><li>قلقلک میداد و گیلی گیلی میکرد</li><li>قدیمی ترین ادامسی که جویده شد</li><li>فیگور یه نفری</li><li>فلافلی</li><li>فازم طبیعی نیست</li><li>عید اومده تا باز مهمونی بگیریم</li><li><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">عکس بانوشته بازی کردن با احساسات یه نفر</span></li><li>عکس اونجا</li><li>عواملی که خاستگار جواب نه میدهد</li><li>علت نوشته ی گوش وحلق وبینی در تابلوی متخصصان چشم</li><li>علت تورفتن الت کودک پسر</li><li>عزیزم زندگی دو روز است خوش باشیم</li><li><p><span style="background-color:hsl(0, 75%, 60%);">ضایع کردن اونایی که فکر میکنن خوشگلن</span></p><p> </p><p> </p></li></ol><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/148/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>۱۲ مهر ۹۶</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/147</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/147</guid>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 11:34:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سالها پیش یه دوستی داشتم فقط تو پاییز و بهار یاد من میفتاد! یعنی یجورایی هر دو همینجوری بودیم! 
هر وقت پاییز یا بهار از راه میرسید یهو می‌دیدیم تقریبا هفته‌ای یبار برنامه میکنیم یه وری میریم! تهرانگردی، موزه ، گالری ، تئاتر یا مثلا سفرهای یه روزه اطراف تهران!  
 
این دو تا فصل که تموم میشد یه مدت طو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p254372_IMG_20261004_110751_857.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l76137_IMG_20261004_112239_132.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>سالها پیش یه دوستی داشتم فقط تو پاییز و بهار یاد من میفتاد! یعنی یجورایی هر دو همینجوری بودیم! </p><p>هر وقت پاییز یا بهار از راه میرسید یهو می‌دیدیم تقریبا هفته‌ای یبار برنامه میکنیم یه وری میریم! تهرانگردی، موزه ، گالری ، تئاتر یا مثلا سفرهای یه روزه اطراف تهران!  </p><p> </p><p>این دو تا فصل که تموم میشد یه مدت طولانی باز از هم خبر نداشتیم😄 نمیدونم ما دوست فصلی حساب میشدیم یا وایب این دوتا فصل مارو رفیق میکرد! </p><p>الان گاهی عکسها رو نگاه میکنم ، تازه یادم میاد یه همچی دوستی داشتم ! نه که بی معرفت باشم، اخیرا هر بار احوالپرسی کردم اونقد فِس و بیحال و درگیر روزمرگی بود که کلا انگار دیگه از هر گونه زندگی استعفا داده! خلاصه که عمر دوستی فصلی ما خیلی وقته تموم شده ولی خاطره‌ها گاه و بیگاه میان! </p><p>تا حالا دوست فصلی داشتید؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/147/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>رفاقت</category>
		<category>پاییز</category>
		<category>باغ موزه نگارستان</category>
	</item>
	<item>
		<title>تو اگه برای بقیه ملخی برای من میگوی دلبری!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/146</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/146</guid>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 19:49:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند هفته پیش که فصل صید میگو بود به یار گرامی گفتم خیلی دوست‌دارم چند کیلو بگیرم بذارم فریزر، گفت نمیخواد رفیقم میگو گرفته قرار به ما هم بده ! 
حالا میگوهاش🤣🤣🤣🤣
هر بار درست میکنم ، میگم دستش درد نکنه ازین عدس‌های ریزی که آورده!
 درسته اسب پیش‌کشی رو دندون نمی‌شمرن ولی خدایی چرا ویلا ندادی کنار دریا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20261003194715566378.webp" alt="" /></p><p>چند هفته پیش که فصل صید میگو بود به یار گرامی گفتم خیلی دوست‌دارم چند کیلو بگیرم بذارم فریزر، گفت نمیخواد رفیقم میگو گرفته قرار به ما هم بده ! </p><p>حالا میگوهاش🤣🤣🤣🤣</p><p>هر بار درست میکنم ، میگم دستش درد نکنه ازین عدس‌های ریزی که آورده!</p><p> درسته اسب پیش‌کشی رو دندون نمی‌شمرن ولی خدایی چرا ویلا ندادی کنار دریا ندادی! من دلم میگو گنده میخواست ! ولی خب از قدیم گفتن مفت باشه کوفت باشه😂😂😂 </p><p>+ اگه اون قسمت "<a href="https://ugc.namayesh.com/v/how9" rel="nofollow">ملخ دریایی</a>" قصه‌های مجید رو ندیدید ، ببینید! من هر وقت دلم تنگ میشه یه دور میبینم ، یه دورم باز حسابی حرص میخورم🥲☺️🤪 عاشق این سریال بودم تو بچگی! الانم گاهی نگاه میکنمش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/146/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20261003194715566378.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20261003194715566378.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>میگو</category>
		<category>ملخ دریایی</category>
		<category>غذای دریایی</category>
		<category>ناهار</category>
	</item>
	<item>
		<title>جز با تو!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/145</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/145</guid>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2026 17:54:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میل سخنم نیست!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">میل سخنم نیست!</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1536/747;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b468423_file_00000000a0e88210961d29db3ff85bb7.jpg" width="1536" height="747"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/145/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو همان هوای ملس من!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/144</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/144</guid>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2026 11:07:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دستانت مثلِ تشعشعِ آفتابِ پشتِ ابر، گرم است ، ابرهای خاکستری دور ذهن و قلبم را می‌شکافد.
نور می‌ریزد به وجودم!  
حتی دنیا رنگی‌تر و طعم‌ها خوشمزه‌تر می‌شوند!
 تو که میایی؛ زندگی، زنده‌گی میشود!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20261001110517719526.webp" alt="" /></p><p>دستانت مثلِ تشعشعِ آفتابِ پشتِ ابر، گرم است ، ابرهای خاکستری دور ذهن و قلبم را می‌شکافد.</p><p>نور می‌ریزد به وجودم!  </p><p>حتی دنیا رنگی‌تر و طعم‌ها خوشمزه‌تر می‌شوند!</p><p> تو که میایی؛ زندگی، زنده‌گی میشود!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/144/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20261001110517719526.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20261001110517719526.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>یار</category>
		<category>عاشقانه</category>
	</item>
	<item>
		<title>چسب رازی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/143</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/143</guid>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2026 14:21:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو این هوا چی می‌چسبه؟
اگه سیگاری بودم باید میگفتم :
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف هست 
سیگار بعد چایی، چایی بعد سیگار! 
ولی خب نمیتونم بگم 🤣
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">تو این هوا چی می‌چسبه؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1118/886;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q211900_file_0000000073588210b8d2a65c3c3689ab.png" width="1118" height="886"></figure><p style="text-align:center;">اگه سیگاری بودم باید میگفتم :</p><p style="text-align:center;">آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف هست </p><p style="text-align:center;">سیگار بعد چایی، چایی بعد سیگار! </p><p style="text-align:center;">ولی خب نمیتونم بگم 🤣</p><p style="text-align:center;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/143/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		<category>پاییز</category>
		<category>هوای پاییزی</category>
		<category>مه</category>
		<category>ابر</category>
		<category>شمعدانی</category>
	</item>
	<item>
		<title>تو پیر شدی یا من؟</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/142</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/142</guid>
		<pubDate>Tue, 29 Sep 2026 09:49:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز اومدم کلاه شنا رو بذارم سرم که جِر خورد و تا نصف پاره شد! جالبیش اینجا بود که چند روزی بود به دلم افتاده بود دیگه نفس‌های آخرشه، تغییر ظاهری نکرده بود ولی وقتی بهش دست میزدم یه حسی میگفت دیگه انگار پیر شده !!! 
الان میگید یه کلاه شنا چیه که اومده در موردش پست می‌نویسه🤣🤣 عارضم که ایشون اگه یه س...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260929094914919608.webp" alt="" /></p><p>دیروز اومدم کلاه شنا رو بذارم سرم که جِر خورد و تا نصف پاره شد! جالبیش اینجا بود که چند روزی بود به دلم افتاده بود دیگه نفس‌های آخرشه، تغییر ظاهری نکرده بود ولی وقتی بهش دست میزدم یه حسی میگفت دیگه انگار پیر شده !!! </p><p>الان میگید یه کلاه شنا چیه که اومده در موردش پست می‌نویسه🤣🤣 عارضم که ایشون اگه یه سال دیگه دووم می‌آورد ۲۰ ساله میشد . سال ۸۵ خریده بودمش .. اون زمان برای اینکه استخر دانشگاه برم  خریدمش و خب در زمان خودش کلاه ارزونی نبود، بعدا فهمیدم که این طفلک speedo اصل بوده و من هیچوقت در شأن و منزلتش بهش بها نداده بودم. </p><p>حتی الان پشیمونم چرا بعد از قریب ۲۰ سال خدمت صادقانه بهم ،باهاش یه عکس نگرفتم هیچوقت🫠😅 در نهایتم زارت انداختمش تو سطل آشغال استخر! </p><p>یار زنگ زده بود میگم کلاه شنام پاره شد امروز، میگه آدمم اینقد کار کنه ، پاره میشه اون که فقط یه کلاه بوده🤣</p><p>خلاصه که بدرود کلاهِ جان‌سختِ باوفایم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/142/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>46</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260929094914919608.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260929094914919608.webp" length="0" type="image/webp" />
	</item>
	<item>
		<title>امان امان از دل من!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/141</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/141</guid>
		<pubDate>Mon, 28 Sep 2026 10:09:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا دیروز گفتم دلم هوای رشت کرده، ولی از اونجاییکه دل من خیلی خجسته‌‌ست هوای شیرازم کرده🤣
مغزم مونده با این دلِ یه بوم و دو هوا چه کنه اصلا! 
شش سال پیش همین اواسط مهر با یار رفته بودیم شیراز ، گوشیم حالا هی عکساشو میاره ، دلُم میخواد! 
۴ شب شیراز بودیم خیلی خوش گذشت، هر چند دوستش اونجا بود و خونه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260928100855530765.webp" alt="" /></p><p>حالا دیروز گفتم دلم هوای رشت کرده، ولی از اونجاییکه دل من خیلی خجسته‌‌ست هوای شیرازم کرده🤣</p><p>مغزم مونده با این دلِ یه بوم و دو هوا چه کنه اصلا! </p><p>شش سال پیش همین اواسط مهر با یار رفته بودیم شیراز ، گوشیم حالا هی عکساشو میاره ، دلُم میخواد! </p><p>۴ شب شیراز بودیم خیلی خوش گذشت، هر چند دوستش اونجا بود و خونه داشت ، من اصرار کردم حداقل دوشب بریم اقامتگاه ، برای تجربه‌اش که خیلی هم خوب شد، بعد اونم دو شبم رفتیم خونه دوستش! </p><p>اینجام اقامتگاه "هفت رنگ" تو محله قدیمی شیرازه، اون تایم هنوز دوچرخه‌های اپلیکیشن "bidood"  هم جمع نشده بود ، چقد سوار شدیم و چقد تو شهر با دوچرخه گشتیم و حال میداد چون تو تهران اصلا نمیشد استفاده کرد ولی برای شیراز خیلی خوب بود. شما بی‌دود یادتونه؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1536/1024;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p92198_file_00000000030882108bd7102f6dcf4f9b.png" width="1536" height="1024"></figure><p>خلاصه که خوشا شیراز و وضعِ بی‌مثالش ...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/141/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260928100855530765.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260928100855530765.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطره</category>
		<category>سفر</category>
		<category>صبحانه</category>
		<category>شیراز</category>
		<category>ارگ کریم‌خان</category>
	</item>
	<item>
		<title>۴ تا فیلمی که این اواخر دیدم!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/140</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/140</guid>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 23:45:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Hamnet (2025)
درباره شکسپیر، همسرش و سوگ از دست دادن پسرشونه.
روزی که دیدمش خودمم روز بدی داشتم، برای همین بیشتر بهم فشار آورد و چند بار گریه کردم. بیشتر با مادره ارتباط گرفتم. ریتمش کمی کند بود ولی به فضای فیلم می‌اومد. باید حوصله فیلم هنری داشته باشی که بتونی ببینیش.
امتیاز من: ۷ از ۱۰
Allied (201...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://m.media-amazon.com/images/M/MV5BMDQ5ZmY0OWYtOTYzZi00Mzg5LWE3N2EtMjYwZTAzZmJhYjkyXkEyXkFqcGc@._V1_QL75_UX190_CR0,0,190,281_.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://m.media-amazon.com/images/M/MV5BNWJiOTUzODItNTYzYS00NGY0LWIzZmEtZDA4MGI5ZWMxMjM2XkEyXkFqcGc@._V1_FMjpg_UX1000_.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://m.media-amazon.com/images/M/MV5BMDRhZmM2MDEtZWM4OS00ZDZiLThiYzktY2U2MTVhNzZkZmNkXkEyXkFqcGc@._V1_.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://m.media-amazon.com/images/M/MV5BMjE3NjQ1MTIxNl5BMl5BanBnXkFtZTgwOTY4OTIzODE@._V1_.jpg"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>Hamnet (2025)</p><p>درباره شکسپیر، همسرش و سوگ از دست دادن پسرشونه.</p><p>روزی که دیدمش خودمم روز بدی داشتم، برای همین بیشتر بهم فشار آورد و چند بار گریه کردم. بیشتر با مادره ارتباط گرفتم. ریتمش کمی کند بود ولی به فضای فیلم می‌اومد. باید حوصله فیلم هنری داشته باشی که بتونی ببینیش.</p><p>امتیاز من: ۷ از ۱۰</p><p>Allied (2016)</p><p>یه عاشقانه جاسوسی در جنگ جهانی دوم که کم‌کم پای شک به هویت زن وسط میاد.</p><p>برای من دقیقاً نصف عاشقانه بود نصف جاسوسی. زوج اصلی بنظر من خیلی بهم نمیومدن و برد پیت هم یه جاهایی زیادی فیک بازی می‌کرد. ولی واقعا ارزش دیدن داره!</p><p>امتیاز من: ۷ از ۱۰</p><p>Splitsville (2025)</p><p>درباره ازدواج، جدایی و رابطه بازه.</p><p>اصلاً به نظرم خنده‌دار نبود، ولی کانسپتش رو دوست داشتم چون یه جاهایی واقعیت‌های پنهان زندگی زناشویی رو نشون میداد و چیزهایی رو اکثرا جرأت بیان کردنش رو ندارن میگفت! بشخصه با موضوعی که مطرح میکنه زاویه ندارم برای همین از هر فیلمی که بخواد بنوعی بیانش کنه خوشم میاد.</p><p>امتیاز من: ۶/۵ از ۱۰</p><p>Colonia (2015)</p><p>یه زن برای نجات مردی که دوستش داره وارد یه فرقه مخوف در شیلی میشه! داستان براساس واقعیته و همینش هست که دیوانه‌کننده است. خیلی رغب‌آوره و حرصم داد، مخصوصاً چون داستان واقعی بوده. اصلا آدم کرک و پری براش نمیمونه! شخصیت زن  هم خیلی کله‌خر قوی دیوانه و عاشق بود.</p><p>امتیاز من: ۸ از ۱۰</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/140/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>معرفی فیلم</category>
		<category>فیلم</category>
	</item>
	<item>
		<title>رشت را به خانه بیار!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/139</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/139</guid>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 11:34:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چراغا رو خاموش کن، هوا هوای رشته 🤣
(با صدای رضا صادقی بخونید!)
خدایی پاییز که می‌شه، دلم هوایی می‌شه برای رشت 😁 بدعادت شده دیگه!
یه دوستی داشتم اهل رشت ساکنِ تهران، پاییزها کلید خونه‌شون رو می‌داد دستم و منم یه سر می‌رفتم رشت. یه بارم خودش مرخصی داشت و با هم رفتیم.
پارسال بهار مهاجرت کرد. خودش رفت،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260927113412754271.webp" alt="" /></p><p style="text-align:center;">چراغا رو خاموش کن، هوا هوای رشته 🤣</p><p style="text-align:center;">(با صدای رضا صادقی بخونید!)</p><p>خدایی پاییز که می‌شه، دلم هوایی می‌شه برای رشت 😁 بدعادت شده دیگه!</p><p>یه دوستی داشتم اهل رشت ساکنِ تهران، پاییزها کلید خونه‌شون رو می‌داد دستم و منم یه سر می‌رفتم رشت. یه بارم خودش مرخصی داشت و با هم رفتیم.</p><p>پارسال بهار مهاجرت کرد. خودش رفت، ولی عادتِ رشت رو توی دل هوایی من کاشت 😫</p><p>طفلک برای همین مهرماه بلیط داره بیاد ایران یه سری بزنه. دلش خیلی تنگ شده، ولی با این اخبار و اوضاع، احتمالاً پروازش کنسل می‌شه. هنوز البته قطعی نکردن و گفتن سه روز مونده به پرواز، خبر نهایی رو می‌دن.</p><p>قشنگ می‌فهمم حالش چقدر بده و چقدر دلتنگه.</p><p>دیروز بهش می‌گم: «آخه اگه هم بیای، قطعاً برگشتنت داستان داره و اذیت می‌شی.»</p><p>می‌گه: «برام مهم نیست، فقط بتونم بیام؛ بقیه‌ش رو یه کاری می‌کنم.»</p><p>خلاصه پلن این بود که وقتی اومد، برم رشت ببینمش...</p><p>حالا اگه نیاد، من با این دلِ هوایی‌شده چه کنم؟ 😁 پاشم برم رشت از طرفش نایب‌الزیاره بشم؟ اگه بفهمه که خیلیییی غصه می‌خوره! 😂</p><p>کاش فحش‌هامون تأثیر داشت... ولی نداره! 🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/139/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>46</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260927113412754271.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260927113412754271.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>رشت</category>
		<category>لوبیا نیمرو</category>
		<category>شاپوری</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱۰) پایان</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/138</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/138</guid>
		<pubDate>Sat, 26 Sep 2026 18:10:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فردا موقع رفتن که شد، سحر جا زد! انگار ترسیده باشه؛ هی می‌گفت: «بی‌خیال، نریم! یارو یه ریگی به کفشش هست!» هر کار کردم با من نیومد. منم تنها پا شدم راه افتادم.
رسیدم فروشگاه. شاگردش تا منو دید گفت که می‌تونم برم تو دفتر. در زدم و وارد اتاق شدم. تیپش کامل عوض شده بود؛ یحتمل به خاطر من که از دشداشه بدم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260926181014963025.webp" alt="" /></p><p>فردا موقع رفتن که شد، سحر جا زد! انگار ترسیده باشه؛ هی می‌گفت: «بی‌خیال، نریم! یارو یه ریگی به کفشش هست!» هر کار کردم با من نیومد. منم تنها پا شدم راه افتادم.</p><p>رسیدم فروشگاه. شاگردش تا منو دید گفت که می‌تونم برم تو دفتر. در زدم و وارد اتاق شدم. تیپش کامل عوض شده بود؛ یحتمل به خاطر من که از دشداشه بدم می‌اومد! تیپ اسپرت زده بود... اصلاً شده بود مثل بازیگرای هالیوودی! منم با اون تیپ ننه‌بزرگیم جلوش احساس حقارت می‌کردم!</p><p>وقتی خندید و دندون‌های خوشگلشو نشون داد، تازه یادم افتاد که سلام نکردم. بهم گفت: «سلام علیکم.» سلام کردم. گفت: «دیشب منتظر بودم زنگ بزنی! چرا شام رو از دست دادی؟»</p><p>گفتم: «اگه رئیس کاروان بفهمه، قرنطینه می‌شم!»</p><p>وقتی بلندبلند می‌خندید دلم یه جوری می‌شد! اصلاً از خودم تعجب می‌کردم که چطوری دارم می‌سُرم یعنی! با شیطنت کامل پرسید: «حالا که دشداشه نپوشیدم، یه ذره خوشت اومده؟»</p><p>باورم نمی‌شد یه مرد سعودی این‌جوری دلبری کنه! گفتم: «آره، یه ذره شاید!😄»</p><p>واسم قهوه آورد، بعدشم یه پاکت Nike آورد داد دستم. توشو نگاه کردم، دیدم یه کوله‌پشتی با بسته‌بندی آک توشه. درش آوردم، گفتم: «این که اون نیست، اون بو می‌داد!»</p><p>گفت: «این بهتره.»</p><p>کنارش دمپایی لاانگشتی هم بود. گفتم: «اینو که دیگه اصلاً راه نداره بخرم.»</p><p>گفت: «کی گفته باید بخریشون؟ فقط باید قبولشون کنی.»</p><p>گفتم: «به چه مناسبت؟»</p><p>گفت: «ما به کسی که دوست داشته باشیم، کادو زیاد می‌دیم.»</p><p>کامل ابتکار عملم رو از دست داده بودم؛ عین ماست نشسته بودم رو مبل! بعد از چند دقیقه سکوت و چند تا لبخند رد و بدل کردن، گفت: «می‌خواستم بهتون بگم من تا الان ازدواج نکردم و جزو معدود مردهای بیست‌ونه‌ساله‌ای هستم که هنوز مجردم. فکر نکنید که موقعیت نبوده. من گرین‌کارت آمریکا هم دارم و هر سال چند ماهی اونجا هستم.»</p><p>بعد کلی از خودش، خانواده‌ش، موقعیتش و همه‌چیزش گفت. من که کف کرده بودم! انگار رفته بودم تو یه رمان تخیلی فرود اومده بودم! بعدش پرسید نظر من چیه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/138/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>54</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260926181014963025.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260926181014963025.webp" length="0" type="image/webp" />
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۹)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/137</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/137</guid>
		<pubDate>Thu, 24 Sep 2026 17:11:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته شده درشنبه ۴ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۴۶ 
از آنجا که در مدینه سوغاتی درخورِ اهمیتی برای خاص‌ترین فرد زندگیم نخریده بودم، قصد داشتم در مکه این مهم را به انجام برسانم!
اصلاً فکرتان را منحرف نکنید؛ خاص‌ترین فرد زندگی‌ام در تمام عمرم تا امروز یه نفر بوده، اونم داداشمه! بعله، داداشم! دلم می‌خواست چیزی بر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260924171118864783.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته شده درشنبه ۴ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۴۶ </span></p><p>از آنجا که در مدینه سوغاتی درخورِ اهمیتی برای خاص‌ترین فرد زندگیم نخریده بودم، قصد داشتم در مکه این مهم را به انجام برسانم!</p><p>اصلاً فکرتان را منحرف نکنید؛ خاص‌ترین فرد زندگی‌ام در تمام عمرم تا امروز یه نفر بوده، اونم داداشمه! بعله، داداشم! دلم می‌خواست چیزی براش بخرم که هم خیلی مورد استفاده‌اش باشه، هم دوست‌داشتنی!</p><p>یه روز با سحر داشتیم در یکی از پاساژها می‌گشتیم که یک فروشگاه خیلی بزرگ از برند NIKE دیدیم. یک کوله‌پشتی قرمز و مشکی پشت ویترینش بود که من خیلی ازش خوشم اومده بود برای برادرم.</p><p>خب، از آنجایی که پول زیادی همراهم نداشتم، سعی کرده بودم تا اینجای سفرم بیشتر از حراجی‌ها خرید کنم و کیفیت رو هم اصلاً فدای کمیت نکنم. امید زیادی نداشتم که بتونم اون کوله‌پشتی رو با قیمت مناسب از فروشگاه نایک، که حراج هم نزده بود، بخرم.</p><p>به هر حال وارد شدیم و من از فروشنده خواستم کوله‌پشتی رو بده دستم. براندازش کردم؛ خیلی خوب بود. فروشنده هم داشت آپشن‌هاش رو توضیح می‌داد و آخر سر قیمتش رو گفت که الان دقیق یادم نمیاد، ولی حدود ۲۵۰ هزار تومن بود.</p><p>در همون حالی که مشغول بررسی‌اش بودم، احساس می‌کردم کیف یه بویی می‌ده! چند بار به فروشنده و سحر گفتم، اما هیچ‌کدومشون احساسش نمی‌کردن. با این حال، هرچه بیشتر می‌گذشت، بیشتر مطمئن می‌شدم که بوی خیلی بدی می‌ده!</p><p>متأسفانه یا خوشبختانه هم از اون مدل فقط همون یکی مونده بود. آخر سر گفتم: «با این بوی گندی که می‌ده، این‌قدر نمی‌ارزه. اگه یه تخفیف تُپُل بدید، می‌برمش!»</p><p>فروشنده مستأصل شده بود و گفت صبر کنم تا صاحب اصلی فروشگاه رو صدا کنه و ببینه اون چی می‌گه.</p><p>وقتی یه مرد جوونِ خیلی خوش‌هیکل، با قد بلند و شونه‌های پهن و خوش‌فرم، و با اون قیافه‌ای که فقط فکر می‌کردم توی شمایل‌های امام‌ها می‌کشن تا بگن امام‌ها علاوه بر سیرت زیبا، صورت زیبا هم داشتن، از اتاق کنار فروشگاه با یه لبخند ملیح و دشداشه سفید اومد بیرون، باورم نمی‌شد که از توی فیلم یا تابلویی بیرون نیومده و واقعاً صاحب اون فروشگاهه!</p><p>وقتی داشت به سمتم می‌اومد، احساس می‌کردم با اون چشم‌هاش که انگار مژه‌هاشو دونه‌دونه فِرِ شش‌ماهه زده باشن، منو با اون تیپ مادربزرگیم می‌خوره!</p><p>وقتی جلوتر اومد، با لبخند پرسید انگلیسی بلدم یا نه و منم گفتم آره. بعد شروع کرد خیلی قشــــنگ انگلیسی حرف زدن!</p><p>بهش گفتم کیف بو می‌ده. اونم کیفو گرفت دستش و بعد خندید. گفتم: «یعنی قبول نداری بو می‌ده؟»</p><p>بعد بلندتر خندید و به عربی گفت که من درست مثل سگ عجب شامه تیزی دارم!</p><p>منم به انگلیسی بهش گفتم: «من یکم عربی می‌فهمم، پس متأسفانه فهمیدم چی گفتی!»</p><p>بعد خودمم خندیدم، چون به حقیقتِ سگی بودن شامه‌ام کاملاً آگاه بودم!</p><p>خلاصه گفت درست فهمیدم؛ کیف موقع تخلیه بار یه جایی افتاده و کثیف و بدبو شده و چون نمی‌خواستن از حالت آک دربیاد، نشستنِش، ولی چند روز گذاشتنش توی آفتاب. حالا هم که من با دماغ سگیم بوش رو فهمیدم، می‌تونم به یک‌پنجم قیمت واقعیش بخرمش!</p><p>خب، معامله خوبی بود؛ چون با یه شست‌وشو مسئله حل می‌شد، تازه اگر اصلاً برای کسی به‌جز من مسئله حساب می‌شد!</p><p>ریال‌های سعودیم تموم شده بود و یورو همراه داشتم، اما محمد اعظم ــ همون پسر خوش‌قیافه‌ای که با اینکه عرب بود، دوست‌داشتنی به نظر می‌رسید ــ گفت شاگردش می‌ره صرافی و با قیمت مناسب‌تر پول رو چنج می‌کنه و من فعلاً برم توی اتاقش بشینم.</p><p>من و سحر رفتیم و در دفترش نشستیم.</p><p>.......</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/137/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260924171118864783.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260924171118864783.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>برای اول مهر!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/136</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/136</guid>
		<pubDate>Wed, 23 Sep 2026 10:16:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سال‌ها پیش با مادرم یک شب تو بروکسل (بلژیک) موندیم! هتل خیلی اقتصادی بود و صبحانه نداشت، عازم بودیم و باید میرفتیم یه کشور دیگه ولی خب بی‌قهوه نمیشد، خیلی رندوم یه کافه دیدیم و دوتا قهوه سفارش دادیم، وقتی پیشخدمت آورد دیدیم تو سینی دوتا سیب هم هست ، باور کردنی نیست که آدم گاهی واسه دوتا سیب هم میتون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260923101528867183.webp" alt="" /></p><p>سال‌ها پیش با مادرم یک شب تو بروکسل (بلژیک) موندیم! هتل خیلی اقتصادی بود و صبحانه نداشت، عازم بودیم و باید میرفتیم یه کشور دیگه ولی خب بی‌قهوه نمیشد، خیلی رندوم یه کافه دیدیم و دوتا قهوه سفارش دادیم، وقتی پیشخدمت آورد دیدیم تو سینی دوتا سیب هم هست ، باور کردنی نیست که آدم گاهی واسه دوتا سیب هم میتونه ذوق کنه 😁</p><p>پرسیدیم جریان چیه؟ که گفتن امروز روز اول مدارس هست( البته اونجا اول سپتامبر اول مدارسه) و به همین مناسبت به همه نفری یه سیب هدیه میدیم. حالا چرا سیب؟ چون سیب، نماد دانش و آگاهیه.</p><p>وقتی می‌گن سیب نماد دانش و آگاهیه، ریشه‌ش بیشتر برمی‌گرده به برداشتی که از داستان آدم و حوا شکل گرفته. جالبه که توی خود کتاب مقدس اصلاً نگفته اون میوه سیب بوده، فقط گفته میوه‌ی درخت شناختِ خوب و بد. ولی بعدها توی نقاشی‌ها و ادبیات اروپا، این میوه رو بیشتر به شکل سیب نشون دادن و کم‌کم خودِ سیب شد نماد فهمیدن، کشف کردن و از دست دادن اون معصومیت و بی‌خبری اولیه.🍎</p><p>ایده‌ش یه جورایی اینه که قبلش آدم توی یه سادگی و بی‌خبری زندگی می‌کرده، ولی بعد از خوردن اون میوه، یه چیزهایی رو می‌فهمه که دیگه نمی‌تونه نفهمیده بگیره. و خب فهمیدن همیشه هم چیزِ راحت و قشنگی نیست، با خودش انتخاب میاره، مسئولیت میاره، شرم و حتی رنج هم میاره.🫠</p><p>برای همین سیب می‌تونه نماد اون لحظه‌ای باشه که شروع میکنی به فهمیدن و دیگه راه برگشتی به قبلش نداری. انگار آگاهی همیشه یه بهایی داره.🙃 </p><p>متاسفم که تو ایران مدرسه رو جوری طراحی کردن که اکثریت دوسش نداشتن و ندارن و واقعا هم حق دارن ولی مدرسه رفتن میتونه اون روزِ آغاز کشف و شهود و استقلال باشه برای آدم. برای من اینجوری بود و کاش بقیه هم اینجوری تجربه‌اش کنن. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/136/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260923101528867183.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260923101528867183.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>پاییز</category>
		<category>اول مهر</category>
		<category>یک مهر</category>
		<category>مدرسه</category>
		<category>میوه ممنوعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۸)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/135</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/135</guid>
		<pubDate>Tue, 22 Sep 2026 10:22:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته شده در سه‌شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۳۷
نزدیک‌های کعبه که رسیده بودیم، گفتند چشم‌هایتان را ببندید و آرام‌آرام نزدیک شوید تا جایی که ما بگوییم چشم‌هایتان را باز کنید! از آن‌جایی که راه رفتن در آن ازدحام، با چشمان بسته، از نظر من مضحک بود، من یکی که درست‌وحسابی چشم‌هایم را نبستم!
خب، چشممان به کع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260922102231844009.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته شده در سه‌شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۳۷</span></p><p>نزدیک‌های کعبه که رسیده بودیم، گفتند چشم‌هایتان را ببندید و آرام‌آرام نزدیک شوید تا جایی که ما بگوییم چشم‌هایتان را باز کنید! از آن‌جایی که راه رفتن در آن ازدحام، با چشمان بسته، از نظر من مضحک بود، من یکی که درست‌وحسابی چشم‌هایم را نبستم!</p><p>خب، چشممان به کعبه افتاد. خیلی‌ها ناله زدند، ضجهٔ شوق سر دادند، اشک و زاری و هیجان دوچندان فوران کرد و بعد هم به سجده افتادند. شاید اگر در آن لحظه خودِ خدا را هم می‌دیدند، آن‌قدر هیجان‌زده نمی‌شدند! خب، به هر حال باورها و احوال هر کسی قابل احترام است.</p><p>من هم شاید دچار نوعی هیجان شده بودم، اما دقیقاً از جنسش باخبر نبودم. قدمتِ روحی که در آن‌جا جریان داشت برایم جالب بود؛ بنایی که مطمئن بودم خانهٔ خدا نبود، اما جایی بود که سالیان متمادی سیل عظیمی از انرژی‌های سیال را به سمت خودش جمع می‌کرد. درست است، من فکر می‌کردم که چقــــــــــــدر انرژی مثبت در اطراف این مکان جاری است. با تمام سلول‌های بدنم احساس می‌کردم تمام دعاها، تمام نیایش‌ها و عبادت‌ها و تمام هیجانات قلبی افراد،که آن‌جا را به یک مکان خاص تبدیل کرده.</p><p>وارد مسیر طواف شدیم. هفت دور به حرف کوتاه به نظر می‌آمد، اما در عمل خیـــــــلی طولانی شد! جمعیت زیاد مانع حرکت راحت و سریع بود و خستگی جسمانی من هم قوز بالای قوز شده بود.</p><p>بعد از تمام شدن دور هفتم، رفتیم و در مسیر صفا تا مروه قرار گرفتیم. الحق که مسیر واقعاً طولانی و خسته‌کننده بود، اما آزاردهنده‌ترین قسمتش این بود که وقتی از مروه دور می‌زدیم به سمت صفا، باید از روی تپهٔ اصلی می‌گذشتیم. مروه جایی بود که افراد بعد از تمام شدن هفت دورشان، «تقصیر» انجام می‌دادند؛ یعنی قسمتی از مو و ناخن خودشان را می‌چیدند و متــــــــأسفانه همان‌جا هم روی زمین می‌ریختند!</p><p>شاید هر کسی فکر می‌کرد مقدار خیلی ناچیزی مو ریخته، اما تجمع آن همه خرده‌مو روی آن تپه و عبور ما از آن‌جا باعث شد جورابی را که به پا داشتم، وقتی به هتل رسیدم، با اکراه کامل راهی سطل آشغال کنم؛ چون تمام منافذش را خرده‌مو برداشته بود!</p><p>بعد از هفت بار طی کردن مسیر صفا تا مروه و برعکس، نوبت طواف نساء رسید. آن‌قدر هوا شرجی و خفه بود که احساس می‌کردم پوست بدنم دارد کنده می‌شود!</p><p>یادم می‌آید من حدود نیم‌ساعتی زودتر از خدیجه و سحر به هتل رسیدم و با کله رفتم داخل حمام، زیر آب یخ! از فردایش هم خاکشیر را بستم به شکمم!</p><p>شرجی هوا امانم را بریده بود. اصلاً طاقت نداشتم چادر ملی را تن کنم. احساس می‌کردم مرگ خودم را حکماً رقم خواهم زد. این شد که دست به عمل انتحاریِ کشف حجاب زدم!</p><p>ظهر فردا، وقتی قرار بود همه در لابی هتل جمع شویم تا راهی تور مکه‌گردی شویم، من شلوار گشاد نخیِ نخودی‌رنگم را همراه با مانتوی سفید و بلند احرامم پوشیدم و روسری سفید نخی بزرگی را هم که داشتم، با دقت سر کردم و زیر چانه‌ام کلیپس زدم! روسری‌ام را دقیقاً مثل مادربزرگم بستم.</p><p>خب، جلوی آینه که ایستادم دیدم حجابم واقعاً کامل است، منتها چادری در کار نیست! حتی دیگر از جذابیت چادر هم خبری نبود! تیپم کاملاً کپی برابر اصل مادربزرگم شده بود!</p><p>دل را به دریا زدم و بی‌چادر آمدم توی لابی. خودم را آماده کرده بودم که اگر کسی بهم گیر داد، بگویم تحمل این هوا با چادر برایم امکان‌پذیر نیست. اما مدیر کاروان وقتی من را دید، مکثی کرد، نگاهی به سر تا پایم انداخت و از آن‌جایی که خیلی خردمندانه حجابم را بسی کامل حفظیده بودم، چیزی نگفت!</p><p>و من شدم تنها حاجیه خانم بی‌چادرِ کاروان!</p><p>این شد که شش روز آیندهٔ مکه و هوای بسیار بسیار مزخرفش را تاب آوردم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/135/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260922102231844009.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260922102231844009.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>برای &quot;مشکی&quot;</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/134</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/134</guid>
		<pubDate>Mon, 21 Sep 2026 17:42:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در یک ماه گذشته دو تا مرغ از دست دادم. علت مرگ یکی‌شون رو نمی‌دونم، چون وقتی من نبودم اتفاق افتاده بود. اون یکی مریض شد؛ یک روز بی‌حال بود، روز دوم شب بردیمش دکتر. دارو داد، یکم سرحال شد، ولی در نهایت فرداشب دووم نیاورد.
خیلی تجربه اذیت‌کننده‌ای بود. اینکه بی‌حال می‌شن و خیلی مظلوم می‌شن و از اون هم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260921174148516977.webp" alt="" /></p><p>در یک ماه گذشته دو تا مرغ از دست دادم. علت مرگ یکی‌شون رو نمی‌دونم، چون وقتی من نبودم اتفاق افتاده بود. اون یکی مریض شد؛ یک روز بی‌حال بود، روز دوم شب بردیمش دکتر. دارو داد، یکم سرحال شد، ولی در نهایت فرداشب دووم نیاورد.</p><p>خیلی تجربه اذیت‌کننده‌ای بود. اینکه بی‌حال می‌شن و خیلی مظلوم می‌شن و از اون همه شیطونی چیزی نمی‌مونه. فکر می‌کنن هنوز می‌تونن بپرن، ولی پاشون خالی می‌کنه و می‌افتن. دیدن این حالشون واقعاً رنجم می‌ده.</p><p>الان چند روزه که یکی دیگه‌شون مریض شده. پریروز شک داشتم، ولی دیگه دیروز مطمئن شدم حالش خوب نیست. مرغ‌ها یه خاصیتی دارن که تا لحظه آخر خیلی خوب بیماری‌شون رو مخفی می‌کنن؛ یعنی اون لحظه‌ای که تو متوجه می‌شی حالشون بده، معمولاً یعنی حالشون خیلییییی بده!</p><p>الان حتی به یکی دیگه‌شون هم شک کردم و امیدوارم فقط توهم باشه. 😫</p><p>این یکی مرغم واقعاً خانم‌ترینشونه. همه‌چیزش مودبانه و به‌جا بود. دیشب بردمش دکتر و دکتر گفت آبله مرغی گرفته، ولی خیلی داره برای زندگی مقاومت می‌کنه. 😭😭😭</p><p>دکتر گفت اگه مرغ حنایی بود، احتمالاً تا الان مرده بود؛ این مرغ‌های مشکی خیلی تُخسن!</p><p>بدترین قسمتش اینه که با این حالش هنوز از من می‌ترسه و مدام تقلا می‌کنه. بعد هی ناتوانیش رو می‌بینم و دلم خون می‌شه. یعنی ده دقیقه که بالای سرش می‌ایستم و تلاشش رو برای ایستادن می‌بینم، اینکه هی می‌خواد بلند شه و دوباره می‌افته، دیگه نمی‌تونم گریه نکنم.</p><p>حیوون‌ها وقتی مریض می‌شن خیلی مظلومن. 😭</p><p>دیروز هم دوستم و هم دکتر از این حال من برای یه مرغ خنده‌شون گرفته بود. خبر ندارن که من برای حیوون‌های آزاد توی طبیعت هم گاهی گریه می‌کنم؛ این که دیگه موجودیه که مسئولیتش رو به عهده گرفتم و هفت ماهه هر روز پیشمه.</p><p>مشکی جانم کاش حرف‌های منو می‌فهمیدی. کاش ازم نمی‌ترسیدی و حداقل یه اعتمادی بهم داشتی.</p><p>دارو دادن بهش هم برام عمل شاقه‌ست، چون می‌ترسه و با این حالش هی می‌خواد تقلا کنه و انرژی الکی بسوزونه. دکتر قرص داده، ولی صبح نتونستم بذارمش توی دهنش. امیدوارم قرص شب رو بتونم بهش بدم.</p><p>کاش یکی که تجربه مرغ نگه داشتن داره از تجربه‌هاش بهم می‌گفت. من اولین باره که مرغ دارم و دیدن مریض شدن و مردنشون خیلی برام اذیت‌کننده‌ست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/134/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260921174148516977.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260921174148516977.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>مرغ</category>
		<category>حیوان خانگی</category>
		<category>آبله مرغی</category>
		<category>مرغداری</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۷)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/133</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/133</guid>
		<pubDate>Sun, 20 Sep 2026 18:17:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته شده در شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۰۰
از مدینه ما را با کل اسبابمان که در این یک هفته بیشتر هم شده بود، سوار اتوبوس کردند!!!!!! گفته بودن لباس‌های سفید احراممان را بر تن کنیم چون در نرسیده به مکه ما را به مسجد شجره می‌بردند و محرم می‌شدیم!!!!! اما واقعاً یک مُحرمِ خسته و کوفته خوشایند نبود!!!! ل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260920181653846460.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته شده در شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۰۰</span></p><p>از مدینه ما را با کل اسبابمان که در این یک هفته بیشتر هم شده بود، سوار اتوبوس کردند!!!!!! گفته بودن لباس‌های سفید احراممان را بر تن کنیم چون در نرسیده به مکه ما را به مسجد شجره می‌بردند و محرم می‌شدیم!!!!! اما واقعاً یک مُحرمِ خسته و کوفته خوشایند نبود!!!! لااقل برای من که چنین بود!!!!</p><p>خستگیِ راه همیشه مرا شکست می‌دهد!!! یعنی کاری می‌کند که شوقِ رسیدن به هدفی که در مقصد دارم را از دست بدهم!!!! همیشه ترجیح می‌دهم طوری برنامه‌ریزی شود که جسمِ خسته‌ام نتواند شوق و اشتیاق روحی‌ام را زایل کند!!!! اما خوب این بار هم دستِ من نبود!</p><p>کلی در مسجد شجره برای لبیک گفتن و مُحرم شدن معطل شدیم!!!!! از گشنگی رو به هلاکت بودیم که بستنی‌ای از مغازه خریده و گرچه با شیر شتر درست شده بود و کمی شورمزه، ما را از مرگ حتمی نجات داد!!!!</p><p>دوباره سوار اتوبوس شدیم و حدود ساعت نه شب بود که به مکه رسیدیم!!! اول از همه رفتیم هتل تا دست و رویی بشوییم و وسایلمان بگذاریم!!!! شام بخوریم و راهی طواف شویم!!!!</p><p>از آنجا که مُحرم شده بودیم نباید به آینه نگاه می‌کردیم!!!!!!! سحر از صبح لنز در چشم‌هایش گذاشته بود و بعد از چهارده ساعت هنوز در چشم‌هایش بود، دیگر چشم‌هایش طاقت نداشت و کاملاً واضح بود که در حالِ فنایش است!!! اما هرچه بهش گفتم که تو به آینه نگاه کن و اینو دربیار، گناهش گردن من!!!! نکرد که نکرد!!!</p><p>بهش گفتم کل طواف را نمی‌توانی روی عبادت تمرکز کنی، اما به گوشش نرفت که نرفت!!! همین هم شد که تا دو روز بعدش چشمش کمی عفونت کند و درگیر قطره ریختن و مراقبت شود!!!!</p><p>شام را که خوردیم با آن همه خستگی ما را بردن به مسجدالحرام برای انجام اعمال حج!!! تمام مسیر داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که واردِ فاز معنوی شوم و توجهی به خستگی و دردهای جسمانی‌ام و هوای بسیار گرم و شرجی و خفه‌کننده مکه نکنم!!!!(وسط تیرماه بود)</p><p> می‌دانم که ۱۰۰٪ موفق نبودم، اما تلاش خودم را کردم! به مقدسات عالم قسم! تلاش خودم را کردم تا از خودم شوق در کنم!</p><p>وارد مسجدالحرام شدیم، خیلی بزرگ بود و به اندازه مسجدالنبی تمیز و زیبا نبود!!!! اگر بدانید، وسط مسجدالحرام سقف ندارد، همان جایی که کعبه در آنجا واقع است، پس تهویهٔ مناسبی هم نداشت!!!!! حدود ساعت یازده شب بود که وارد مسجد شدیم، اما نشانه‌ای از سکون و سکوت و آرامش شب وجود نداشت!!!!!</p><p>اعمال حج عمره شامل این‌ها بود: ۷ دور طواف حج عمره به دور کعبه!!!! دو رکعت نماز حج. ۷ دور رفت و آمد بین صفا و مروه، تقصیر (کوتاه کردن قسمتی از مو یا ناخن) و پس از این دوباره ۷ دور طواف نساء و دو رکعت نماز نساء!!!!!</p><p>خوب این طواف نساء چه بود!!!؟ می‌گفتند کسی که مُحرم می‌شود برای حج، به تمام زن‌ها و مردهای دنیا نامحرم می‌شود؛ حتی آن‌هایی که الان بهشان محرم است، مثلاً حتی بودن با شوهر یا زن خودش برایش حرام می‌شود و برای اینکه این تأثــــــــــــــــیر خنثی شود!!!! و حاجی بتواند در آینده به آغوش گرم محرمان خویش برگردد و حالش را ببرد، باید طواف و نمازِ نساء را به جا آورد!!!!</p><p>وقتی با دل‌دردِ شدید و خستگیِ زیاد در آن هوای بس مزخرف و با آن‌همه پارچه‌مارچه‌ای که به خودم پیچیده بودم و داشتم در آن ازدحام هلاک می‌شدم، به این فکر می‌کردم که باید چقدر راه اضافی بروم تا بعداً بتوانم شـــــــــــوهر کرده و باهاش صفا کنم و اگر نه، تمام طولِ زندگی مشترکم زِنا حساب می‌شود و فردا روزی خدا جیزم می‌کند، با خدا مکالمه و مباحثه می‌کردم که من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ وقتی این حرف‌ها در کَتَّم نمی‌رود که نمی‌رود....</p><p>ما را آرام‌آرام به سمتِ کعبه می‌بردند، اما هنوز به جایی نرسیده بودیم که رؤیت شود.....</p><p>ادامه دارد.....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/133/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260920181653846460.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260920181653846460.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۶)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/132</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/132</guid>
		<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 17:34:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته‌شده در دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۵۴
به ما خیلی تأکید شده بود که اصلاً با تاکسی تنها بیرون نرویم و اصلاً از غذاهایی که بیرون، در رستوران‌ها و دکه‌ها یا هر جای دیگری سرو می‌شوند، تناول نکنیم! اما این عمل برای من امکان‌ناپذیر است!!! از نظر من بخشی از فرهنگ یک کشور، غذایش است. بنده هم که صدالبته...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260919173430771456.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته‌شده در دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۵۴</span></p><p>به ما خیلی تأکید شده بود که اصلاً با تاکسی تنها بیرون نرویم و اصلاً از غذاهایی که بیرون، در رستوران‌ها و دکه‌ها یا هر جای دیگری سرو می‌شوند، تناول نکنیم! اما این عمل برای من امکان‌ناپذیر است!!! از نظر من بخشی از فرهنگ یک کشور، غذایش است. بنده هم که صدالبته شکمو می‌باشم و اصلاً راه ندارد که از این قسمتِ فرهنگ یک کشور بگذرم!!!! خلاصه چند باری زیرآبی رفته و غذاهایی تست نمودیم!!!! شکر خدا می‌بینید که هم‌اکنون نیز در خدمت شما می‌باشیم و متأسفانه به ملکوت اعلی نپیوسته‌ایم!!!! :)</p><p>اما در مسیر رفتن ما به مسجدالنبی، پاساژ یا بهتر بگویم مرکز خریدی بود به نام «بن داوود» که لیوانی نیز از آنجا خریدیم که هنوز در کمال سلامت به ما خدمت می‌کند! من و سحر چند باری برای خرید به آنجا رفتیم!!!</p><p>سحر می‌خواست عطر بخرد که ماشالا عطرفروشی عین قارچ در همه‌جا به چشم می‌خورد و شدیداً هم با هم رقابت داشتند. از قضا پیش یکی‌شان رفته بودیم و من هم چند عطر بو کردم!!! از آنجا که ما اگر قصد خرید چیزی را بکنیم، زیاد اِلّا و بِلّا نمی‌کنیم، سریع دو عطر انتخاب کردیم، اما سحــــــــــــر، من و آقای فروشنده را به حد اعلا سرویس نمود!!!!! تازه می‌خواست یکی را با هزار شک و شبهه انتخاب کند!!!</p><p>از آنجایی هم که انگلیسی سحر در حد تیم ملی خوب بود، مدام من مجبور بودم با آقاهه حرف بزنم و هم از اینکه کل مغازه‌اش را سحر روی میز خالی کرده بود، مدام عذرخواهی کنم و شاید حرفی بزنم که کمی طاقتش بیشتر شود و جفت‌پا تو صورتِ سحر نرود!!!! خلاصه بعد از دو ساعت، سحر عطری انتخاب کرد و ما به هتل برگشتیم!!!!</p><p>اما روز بعد پشیمون شد و گفت که می‌خواهد عطر را ببرد و عوض کند!!!! به مغازه آقاهه رفتیم، اما برخلاف تصور من، او نه‌تنها از دیدن ما عصبانی نشد، بلکه گل از گلش نیز شکفت!!!!</p><p>زِرت پرید دو تا شیشه عطر کوچک آورد و داد به من! گفت که دیروز یادش رفته به من اشانتیون بدهد و گفت می‌توانم یکی دیگر هم با سلیقه خودم انتخاب کنم!!!!! سحر که دوباره مشغول بو کردن عطرهای جدید شده بود، اما بعد از مدتی آقاهه برگشت به من گفت: «شما مجردی؟؟؟؟»</p><p>آقا ما رو می‌گی، از بس از این مردهای عرب شنیده بودیم، نزدیک بود سکته ناقص را بزنیم! بعد هم با مِن‌مِن گفتم: «نخیر، بنده متأهلم!!!!»</p><p>عاغاهه یه‌دفعه به زبان فارسی اما با لهجه عربی بلند داد زد: «آآآآآآآآآآ لا لا لالا، ایرانی دروغ!!!!! ایرانی دروغ!!!!»</p><p>بعد هم شروع کرد عربی، انگلیسی، فارسی قاطی‌پاتی گفتنِ اینکه یه زن دارد و دو تا بچه، اما من خیلی خوشگلم و می‌خواهد من زن دومش شوم!!!!!!!!!!!!! منم تنها سکوت کرده بودم و هی به سحر می‌گفتم: «مگه نمی‌بینی چیا داره می‌گه؟ زود باش خبر مرگت!!!!»</p><p>مدام از مزایای اینکه من اگر زنش شوم می‌گفت و اینکه شال زنگاری چقدر به من می‌آید!!! خلاصه منم نصف حرف‌هایش را شنیده، نشنیده، دوباره تکرار کردم که متأهلم!!! اما اون دوباره هم باور نکرد و هی می‌خندید!!!</p><p>بعدم شماره‌اش رو به من داد، گفت بروم فِکِر کنم و بعد تماس!!!!! داشتیم از مغازه‌اش می‌اومدیم بیرون که هی دستش را حالت تلفن کرده بود و پشت سر هم می‌گفت:</p><p>«<strong>جمیله، فِکِر تمـــــــاس، فِکِر تمـــــــاس، فِکِر تمـــــــاس، فِکِر تمـــــــاس...»</strong></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/132/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>53</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260919173430771456.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260919173430771456.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>رونق‌بخشی به سبک مدیران ج.ا</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/131</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/131</guid>
		<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 08:56:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه مفهومی تو بازاریابی هست به اسم Cannibalization،یعنی یه کسب و کار یا شعبه ی جدید راه میندازی ولی به جای اینکه مشتری تازه بیاره میاد همون مشتری های قبلی خودت رو می بلعه.
مثلاً فرض کن یه بازار کوچیکی داری که کلا چهار نفر توش رفت و آمد میکنن خیلی هم باشکوه نیست، ولی بالاخره همون چهار نفر هستن، چراغش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه مفهومی تو بازاریابی هست به اسم Cannibalization،یعنی یه کسب و کار یا شعبه ی جدید راه میندازی ولی به جای اینکه مشتری تازه بیاره میاد همون مشتری های قبلی خودت رو می بلعه.</p><p>مثلاً فرض کن یه بازار کوچیکی داری که کلا چهار نفر توش رفت و آمد میکنن خیلی هم باشکوه نیست، ولی بالاخره همون چهار نفر هستن، چراغش روشنه یه سلام و علیکی هست یه رفت و آمدی هست یه چیزی جریان داره!</p><p>بعد یه نفر با خودش میگه این جوری فایده نداره باید به حرکت خفن بزنیم که بازار رونق بگیره. یا حداقل اسمش رو میذاره این!</p><p>بعد برای رونق دادن به همون بازار یه بازار جدید یه جای دیگه راه می اندازه! یعنی جای اینکه بیاد بازار قبلی رو بسنجه و یه پلنی بچینه که این بازار رو شور و مشارکت بندازه ، خیلی راحت یه بازار یا شعبه جدید ایجاد می‌کنه با تبلیغات جذاب و ناگهانی!!!</p><p>خب مشکل اینجاست که آدم جدید تولید نکرده جمعیت جدید هم از جایی ظاهر نشده ،همون چهار نفر قبلی فقط از این بازار بلند می شن میرن اون یکی بازار! یا حتی هُل داده میشن!</p><p>نتیجه ؟</p><p>این بخشش هنوز Cannibalization معموليه</p><p>بازار اول که همون چهارتا آدم رو هم داشت خالی میشه. بازار دوم هم چیزی بیشتر از همون چهارتا نصیبش نمیشه.</p><p>یعنی نه بازار بزرگ تر شده نه رونقی ایجاد شده، نه جماعت بیشتری جمع شده فقط همون جمع کوچیک قبلی رو از یه جا کندن بردن یه جای دیگه که حتی بهش عادتم ندارن.</p><p>نسخه ی بامزه ترش وقتیه که بازار از اول هم اون قدر کوچیک بوده که زنده موندنش به حضور همون چند نفر بستگی داشته بعد با این حرکت همون تمرکز نصفه نیمه هم از بین میره و آخرش نه این‌وری بازار درست و حسابی میمونه نه اون وری🤷🏻‍♀️</p><p>و آدم از دور به این شاهکار مدیریتی نگاه میکنه و با خودش میگه:</p><p>«یعنی واقعاً برای رونق دادن به یه جمع چهار نفره، بهترین ایده این بود برای خوشایند چند نفر، بساط همون بازار قبلی رو هم جمع کنید و بعد همون چهار نفر باقی‌مونده رو بین دو جا پخش کنید؟ شاهکار بود واقعاً.» تچکر تچکر!</p><p><span style="font-size:12px;">من راجع‌به بازار حرف نمیزنم ، این پست رو از اول بخون 😂</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/131/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۵)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/130</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/130</guid>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 10:13:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته شده در مهر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۰۲
نه اینکه ما در مملکتمان از نعمت مسجد بسی بی‌بهره‌ایم، از این رو اولین بار کاملاً برای رفتن به مسجدالنبی بی‌اشتیاق بودم! خیلی به هتل محل اقامت ما نزدیک بود و ما پیاده می‌رفتیم!!!!
مدینه هم شهر خوب و مرتبی بود و با اینکه سوزان بود، اما چون شرجی نبود ازش راضی بودم!!!! چ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260918101339559754.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته شده در مهر ۱۳۹۲ ساعت ۲۳:۰۲</span></p><p>نه اینکه ما در مملکتمان از نعمت مسجد بسی بی‌بهره‌ایم، از این رو اولین بار کاملاً برای رفتن به مسجدالنبی بی‌اشتیاق بودم! خیلی به هتل محل اقامت ما نزدیک بود و ما پیاده می‌رفتیم!!!!</p><p>مدینه هم شهر خوب و مرتبی بود و با اینکه سوزان بود، اما چون شرجی نبود ازش راضی بودم!!!! چون پوشیدن آن چادر کیسه‌مانند به اندازه کافی عمل بخارپز کردن را خــــــــوب انجام می‌داد!</p><p>به حیاط مسجد که رسیدیم، دروغ گفته‌ام اگر بگویم عظمت حیاطش مرا نگرفت! عکس‌برداری در محوطه آزاد بود، اما در خود مسجد ممنوع!!!!</p><p>قسمتی بود که می‌گفتند «روضه رضوان» است و هرکس دو رکعت روی فرش سبزش نماز بخواند، اصلاً اتوماتیک‌وار، بی‌بروبرگرد، زِرتی می‌رود بهشت!!!!!!!!! از بس که شلوغ بود، بنده از یک کیلومتری‌اش رد نمی‌شدم!</p><p>اما بقیه مسجد طی مرور زمان به قسمت کهن آن، یعنی روضه رضوان، اضافه شده بود. وقتی از یکی از آن همه در وارد مسجد شدم، دروغ چرا؟! جو باحالی داشت!!!!</p><p>آن‌قدر زمین و دیوارش تمیز و هوایش مطبوع بود که اصلاً انگار نه انگار اینجا روزی پنج بار با آن جمعیت عظیم پر و خالی می‌شود!</p><p>رفتم نشستم یه گوشه و کاری را انجام دادم که طبق معمول در اماکن مقدس جاهای دیگر هم انجام می‌دهم: مدیتیشن کردم! و انصافاً آن‌قدر جو برای این کار مناسب بود که سریع به ریلکسیشن و خلسه رسیدم!!!!!</p><p>اصلاً آن یک هفته‌ای که مدینه بودم، تا پایم را داخل مسجد می‌گذاشتم انگار دلم می‌خواست به یه خواب عمیق بروم!!!!! نمی‌دانم سِرّش چی بود، اما به‌صورت اغراق‌شده‌ای محیط آرام و دل‌چسبی بود!</p><p>خب، اما مسجدالنبی جدای از اینکه محیطی برای نماز بود، محل فَشِن‌شوی زنان هم بود!!!</p><p>زنانی که در خیابان تنها یک حجم سیاه دیده می‌شدند، در قسمت زنانه مسجد لعبتی می‌شدند و ما اگر وقت می‌گذاشتیم و کمی قبل از اذان به مسجد می‌رفتیم، فرصتی داشتیم که آن لعبت‌های خوشگل را با آن زیورآلات جالب‌انگیزشان حسابی دید بزنیم!!!</p><p>اما اذان که می‌دادند ــ و الحق که اذان خوبی می‌دادند؛ کوتاه و مختصر و خوش‌صدا ــ آن روسری‌هایشان را به سر می‌انداختند و نماز را می‌خواندند و می‌رفتند پی زندگیشان!!!!</p><p>یک بار که با یکی از خوشگل‌هایشان صحبت می‌کردم، می‌گفت اینجا آمدن تفریح هر روزشان است؛ هم از خانه بیرون می‌آییم، هم دوستانمان را می‌بینیم و هم ثواب نماز جماعت را می‌بریم!!!!</p><p>باشد که ما بیاموزیم چگونه دنیا و آخرتمان را به همین راحتی و به همین خوشمزگی بسازیم!</p><p>بعــــــــــله!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/130/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260918101339559754.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260918101339559754.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۴)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/129</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/129</guid>
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 08:26:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته‌شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲:۲۱
ما عازم عربستان شدیم؛ همراه با کلی لباس‌های بسیار خنکی که مامانمان با دقت و وسواس خاصی همه را تهیه کرده بود! لباس‌های احرامی که مامانم خودش با جنس خنک و نازک دوخته بود، چون جنس آماده‌شان را پسند نکرده بود و می‌گفت کلفت و پلاستیکی بودند! و یک کیسه خاکشیر برای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260917082629393841.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته‌شده در شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲:۲۱</span></p><p>ما عازم عربستان شدیم؛ همراه با کلی لباس‌های بسیار خنکی که مامانمان با دقت و وسواس خاصی همه را تهیه کرده بود! لباس‌های احرامی که مامانم خودش با جنس خنک و نازک دوخته بود، چون جنس آماده‌شان را پسند نکرده بود و می‌گفت کلفت و پلاستیکی بودند! و یک کیسه خاکشیر برای جلوگیری از گرمازدگی!!!</p><p>ما چادر به سر عازم عربستان شدیم! وقتی هواپیما به مقصد جده در پرواز بود، دختری کنار دستم نشسته بود که تندتند در دفترچه‌یادداشتی می‌نوشت! گفتم:</p><p>ـ چه می‌نویسی؟</p><p>گفت:</p><p>ـ سفرنامه!</p><p>دیدم ما هنوز پایمان به عربستان نرسیده، نصف دفترچه‌اش پر شده است! بدانید و آگاه باشید و هی نیایید بگویید من در خاطراتم آب بسته‌ام! ;)</p><p>به جده که رسیدیم باید سوار اتوبوس می‌شدیم و پنج‌شش ساعتی می‌رفتیم تا به مدینه برسیم! مسئول کاروانمان هم نامردی نکرد و تا خود مدینه، شش ساعت در اتوبوس با صدای بلند نوار قرآن گذاشت! به خیالش این‌طوری ما خیلی هدایت می‌شدیم و خیلی خوش‌بینانه، در حالتی که میگرنمان بر اثر صدای بلند در زمان طولانی، به‌صورت خــــــــیلی معنوی شدیداً عود کرده بود، وارد مدینه شدیم!</p><p>به هتل موردنظر که نامش یادم رفته اما الحق‌والانصاف هتل خوبی بود، دخول کردیم!</p><p>من با دو نفر دیگر هم‌اتاق بودم؛ خدیجه که از آن دخترهای خوب و مؤمنی بود که یکی از آرزوهایش آمدن به حج بود. خودش اصلاً چادری بود و مرجع تقلیدش آیت‌الله بهجت!</p><p>سحر هم که هم‌دانشگاهی خودم بود و وقتی در مسیر توی اتوبوس بودیم، به من گفته بود که تا حالا نماز نخوانده است و می‌ترسد وسطش تپق بزند! از من پرسیده بود که من نماز را خوب بلدم تا او بخواند و من غلط‌هایش را چک کنم!</p><p>اما خب انصافاً بد نبود؛ فقط یک ایراد کوچک داشت در سلام آخر نماز!</p><p>خب، سحر آمده بود که در این دو هفته تمام نمازهای نخوانده‌ی عمرش را جبران کند و تا می‌تواند ثواب واجب و مستحبی جمع کند؛ تا بلکه کلی ثواب ذخیره‌سازی کند که اصلاً خودش را تا آخر عمر بیمه کند!</p><p>و من!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/129/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260917082629393841.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260917082629393841.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>شخصیت بر اساس سلیقه غذایی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/128</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/128</guid>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2026 15:33:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز با gpt وارد یه بحثی شده بودم بهش گفتم بر اساسش یه تست برای من طراحی کن ، که بعد بتونی از روی جوابم منو تحلیل کنی! خیلی باحال بود و نتیجه واقعا نزدیک بود 😁 
تست رو براتون میذارم شما تو کامنتها گزینه‌هاتون رو بذارید، اگه ترجیحی دارید جلوش تو پرانتز بنویسید. منم تحلیل شخصیتتون رو براتون میذارم در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز با gpt وارد یه بحثی شده بودم بهش گفتم بر اساسش یه تست برای من طراحی کن ، که بعد بتونی از روی جوابم منو تحلیل کنی! خیلی باحال بود و نتیجه واقعا نزدیک بود 😁 </p><p>تست رو براتون میذارم شما تو کامنتها گزینه‌هاتون رو بذارید، اگه ترجیحی دارید جلوش تو پرانتز بنویسید. منم تحلیل شخصیتتون رو براتون میذارم در جواب.</p><p><span style="color:hsl(0,75%,60%);"><strong>تست شخصیت‌شناسی با انتخاب‌های غذایی 😁</strong></span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);color:hsl(0,0%,0%);">۱. </span><span style="background-color:hsl(180,75%,60%);color:hsl(0,0%,0%);">وقتی وارد رستورانی می‌شی:</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">الف) همان غذای مطمئن و محبوبم را سفارش می‌دهم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ب) حتماً یک چیز جدید امتحان می‌کنم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ج) غذای آشنا، ولی با یک انتخاب کوچکِ جدید.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">۲. </span><span style="background-color:hsl(180,75%,60%);color:hsl(0,0%,0%);">اگر خیلی گرسنه باشی، بیشتر دلت کدام را می‌خواهد؟</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">الف) غذای گرم و خانگی</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ب) یک میز پر از مزه‌ها و خوراکی‌های مختلف</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ج) یک خوراکی خاص و خوشمزه، حتی اگر غذای کامل نباشد.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">۳. </span><span style="background-color:hsl(180,75%,60%);color:hsl(0,0%,0%);">یک دسر خیلی خوشگل جلویت گذاشته‌اند، ولی مزه‌اش معمولی است:</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">الف) چون سفارش داده‌ام، تمامش می‌کنم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ب) چند قاشق می‌خورم و رهایش می‌کنم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ج) سعی می‌کنم با قهوه، سس یا چیز دیگری خوشمزه‌ترش کنم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">۴. </span><span style="background-color:hsl(180,75%,60%);color:hsl(0,0%,0%);">موقع آشپزی معمولاً:</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">الف) دستور را دقیق و مرحله‌به‌مرحله اجرا می‌کنم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ب) کاملاً چشمی و با حس خودم جلو می‌روم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ج) اول طبق دستور می‌روم، بعد تغییرش می‌دهم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">۵. </span><span style="background-color:hsl(180,75%,60%);color:hsl(0,0%,0%);">اگر فقط یک خوراکی را بتوانی انتخاب کنی، کدام بیشتر شبیه توست؟</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">الف) غذایی که از بچگی دوستش داشتم.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ب) یک طعم عجیب که هیچ‌کس دوروبرم امتحان نکرده.</span></p><p><span style="background-color:hsl(270,75%,60%);">ج) میوه‌ای که فقط چند هفته در سال پیدا می‌شود</span> 😁 </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/128/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		<category>تست روانشناسی</category>
		<category>تغذیه</category>
		<category>شکم</category>
		<category>شخصیت</category>
		<category>تست شخصیت</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۳)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/127</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/127</guid>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2026 12:59:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۰۵
یعنی چادر سر کردنم وضعیت بسیار بغرنجی داشت! اصلاً بلد نبودم و نیستم که سر کنم!
مصوبه آمده بود که چادر سر کردن برای عمرهٔ دانشجویی اجباری است! خودشان هم یک قواره پارچهٔ چادری داده بودند. چند باری که توی امامزاده صالح و حرم امام رضا چادر سر کرده بودم، به ش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260916125839777171.webp" alt="" /></p><p><span style="font-size:12px;">نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۲:۰۵</span></p><p>یعنی چادر سر کردنم وضعیت بسیار بغرنجی داشت! اصلاً بلد نبودم و نیستم که سر کنم!</p><p>مصوبه آمده بود که چادر سر کردن برای عمرهٔ دانشجویی اجباری است! خودشان هم یک قواره پارچهٔ چادری داده بودند. چند باری که توی امامزاده صالح و حرم امام رضا چادر سر کرده بودم، به شکر خوردن افتاده بودم! اصلاً کلاً چادر باعث شده بود از قبل هم بی‌حجاب‌تر به نظر بیام؛ همش می‌رفت عقب، لای دست‌وپام گیر می‌کرد، موهام ریخته بود بیرون، روسری‌ام هم که کلاً از سرم افتاده بود...</p><p>کلاً وضعیتی شده بود که همین چادر نگذاشته بود ما از محیط معنوی حاکم در این اماکن چیزی حالیمان شود!</p><p>از بچگی سؤالی در ذهنمان پَرپَر می‌زد؛ آن هم این بود که آیا خدا و امام‌ها و امامزاده‌هایشان از بقیهٔ افراد ذکور به ما نامحرم‌تر هستند؟!🤷🏻‍♀️</p><p>خیلی که بچه بودم فکر می‌کردم بی‌شک خدا مرد است دیگر؛ وگرنه چرا باید وقتی می‌خواهی مدح و نمازش را بگویی، ازش رو بگیری و چادر سر بیندازی؟!</p><p>این بود که ما از بچگی با چادر پوشیدن معضل عدیده پیدا کرده بودیم و اصلاً دوست نداشتیم برویم مکه و مدینه و همش باهاش کلنجار برویم و چیزی از دوروبرمان حالیمان نشود!</p><p>تا اینکه دوستی به ما پیشنهاد داد:</p><p>«چرا چادر ملی نمی‌دوزی؟ سر کردنش خیلی آسان‌تر است و احتیاج نداره کنترلش کنی؛ راحت‌تر خواهی بود!»</p><p>آدرس یک خیاط‌خانمِ ماهر در امر چادرملی‌دوزی را هم به ما داد! در آن زمان بهترین اتفاق برای من این بود که کسی پیدا شود و بگوید مصوبه کشک است و اصلاً نمی‌خواهد چادر بپوشید؛ اما بعد از آن، بهترین همین پیشنهاد دوستانهٔ دوستمان بود!</p><p>یک قواره پارچه را برداشتیم و با مامانم رفتیم خانهٔ خیاط‌خانم موردنظر. ما را سایز زد و گفت چادرت سه روز دیگر حاضر می‌شود.</p><p>روز موعود رفتیم برای گرفتن چادر! خانم خیاط‌باشی خیلی خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. بعد هم که علت چادر دوختن من را فهمیده بود، برایش جالب بود و از آن جالب‌تر اینکه اولین چادر مرا هم می‌دوخت!</p><p>خلاصه چادر را انداخت بر تن ما تا اگر عیب‌وایرادی دارد یا قدش بلند است، آن را اصلاح کند.</p><p>یهو گفت:</p><p>«اِوا، خدا مرگم بده! این‌جوری که تو خوشگل‌تر شدی! یه هلوی سفیدبرفی بپیچی تو کاغذکادوی مشکی، بندازی تو بغل عرب‌ها! خاک عالم، دختر!🤭 رفتی اونجا تو رو خدا مواظب باشی‌ها!»</p><p>مامانم هم با خانمه موافق بود که چادر مشکی بسی به ما می‌آید و ممکن است آنجا دزدیده شویم! این وسط فقط خودم هِرهِر می‌خندیدم!</p><p>گفتم:</p><p>«خیالتان راحت! اولاً برای اینکه دختران مجرد را به عربستان راه بدهند، همهٔ ما را به‌عنوان زن صیغه‌ای حاج‌آقای کاروان محسوب می‌کنند تا ویزایمان صادر شود؛ (نمیدونستید؟) بعد هم خیالتان راحت‌تر، گفته‌اند ده‌چشمی حاج‌آقا از ناموس‌هایش مراقبت می‌کند!»😂</p><p>دیگر مامانم و خیاط‌باشی زدند تو کار خنده و حرف‌های خنده‌دار و گاهاً بی‌ناموسی... 😉</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/127/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260916125839777171.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260916125839777171.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۲)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/126</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/126</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 10:05:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوشته‌شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۳
می‌دانید، من از چهارسالگی تا هفت‌سالگی‌ام را جایی زندگی کرده‌ام که روبه‌روی خانه‌مان تپه‌ای دوست‌داشتنی داشتیم! یعنی از عرض کوچه‌مان که می‌گذشتیم، می‌رسیدیم به تپه‌ای که حالا تهران آن را بلعیده و روی لاشه‌اش صد تا آپارتمان علم شده!
تپه‌ای که آن روزها ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260915100426045921.webp" alt="" /></p><p>نوشته‌شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲، ساعت ۲۳:۲۳</p><p>می‌دانید، من از چهارسالگی تا هفت‌سالگی‌ام را جایی زندگی کرده‌ام که روبه‌روی خانه‌مان تپه‌ای دوست‌داشتنی داشتیم! یعنی از عرض کوچه‌مان که می‌گذشتیم، می‌رسیدیم به تپه‌ای که حالا تهران آن را بلعیده و روی لاشه‌اش صد تا آپارتمان علم شده!</p><p>تپه‌ای که آن روزها بهترین دوست من بود؛ با تمام گل‌های ریز زرد و آبی و بنفشش و ملخ‌ها و پروانه‌هایش. عادت داشتم با شیشهٔ دردارم بروم سراغشان، بیندازمشان داخل شیشه، کمی با آن‌ها صحبت کنم و بعد مرخصشان کنم!</p><p>عادت داشتم بروم لب رودخانه‌ای که کمی پایین‌تر، در جایی درّه‌مانند، جاری بود و الحق خــــــــــــوب رودخانه‌ای بود! پاچه‌هایم را بالا می‌زدم و لب رودخانه گِل‌بازی می‌کردم؛ بعد، درست وقتی حتی موهایم هم گِلی شده بود، با چند بچه‌خرچنگ برمی‌گشتم خانه!</p><p>انصافاً مادر خوبی داشتم که هیچ‌وقت مرا از کودکی‌کردن منع نکرد؛ نه به‌خاطر غرقِ گِل به خانه آمدنم، نه به‌خاطر اینکه بعدازظهرها، وقت خواب بزرگ‌ترها، در حیاط با رضا شلوغ‌بازی درمی‌آوردم و نه به‌خاطر خیلی چیزهای دیگری که جایشان در این پست نیست!</p><p>اما این‌همه گفتم تا این را بگویم: آن تپه، در تمام ساعت‌هایی که رویش بازی می‌کردم، ملخ جمع می‌کردم، برای مامانم گل‌های کوچک می‌چیدم، روبه‌آسمان دراز می‌کشیدم و حرکت ابرها ـ چیزی که هیچ‌وقت برایم عادی نمی‌شود ـ را تماشا می‌کردم، یک چیز به من یاد داده بود:</p><p>اینکه خدا همین‌جاست! دقیقاً روبه‌رویمان نشسته و کنارمان راه می‌رود!</p><p>من سال‌ها خدا را طواف کرده بودم؛ در همان تپه و بعدها، در دوران نوجوانی‌ام، در تمام جمعه‌هایی که به کوه می‌رفتم؛ وقتی در کوچه‌های همدان قدم می‌زدم و در حیاط آرامگاه بوعلی‌سینا، روبه‌روی باد می‌نشستم.</p><p>من خدا را بیشتر از خیلی از آن‌هایی که هر سال به مشهد و شاید چند باری هم به حج رفته بودند، دوست داشتم! خدا هم آن‌چنان مرا می‌شناسد، آن‌چنان خـــــــــوب، که می‌داند شوخ‌وشنگ‌بودن، دیوانه‌بودن، عاشق‌بودن، شادبودن، تابوشکن‌بودن و بی‌پروا‌بودن هیچ تضادی با معنویت، دوستِ خدا بودن، آگاه‌بودن، مهربان‌بودن و عاشق همنوع بودن ندارد! نه‌تنها در تضاد نیستند، بلکه هم‌راستا و مکمل یکدیگرند!</p><p>می‌دانید، من مطمئن بودم که خدا این سفر را برایم جفت‌وجور کرد؛ نه برای اینکه بروم آنجا پیش او، چون خودش همیشه همین‌جا کنارم بود! نه!</p><p>این سفر را هولوپی انداخت در بغلم تا بروم آنجا و بیشتر درک کنم، بیشتر لمس کنم؛ چون چند وقت قبلش با وجود شپش در جیبم از ته دلم یک سفر متفاوت خواسته بودم و چی ازین میتونست متفاوت‌تر برای من باشه!😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/126/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260915100426045921.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260915100426045921.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات یک حاجیه خانم دیوانه (۱)</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/125</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/125</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 11:52:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سالها پیش یعنی دقیقا سال ۹۲ من خاطرات حج رفتنم رو توی اون وبلاگ قبلی در "بیان" تو ۱۰ قسمت نوشتم! 
دست به گیرنده‌هاتون نزنید😁 درست شنیدید من سال ۸۶ رفتم حج عمره! حالا بعد از گذشت تقریبا ۲۰ سال دلم میخواد دوباره اینجا بذارمشون که شما دوستان جدید هم بخونید و خودمم دوباره برام مرور خاطرات بشه 🙃 همین الا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260914115206756794.webp" alt="" /></p><p>سالها پیش یعنی دقیقا سال ۹۲ من خاطرات حج رفتنم رو توی اون وبلاگ قبلی در "بیان" تو ۱۰ قسمت نوشتم! </p><p>دست به گیرنده‌هاتون نزنید😁 درست شنیدید من سال ۸۶ رفتم حج عمره! حالا بعد از گذشت تقریبا ۲۰ سال دلم میخواد دوباره اینجا بذارمشون که شما دوستان جدید هم بخونید و خودمم دوباره برام مرور خاطرات بشه 🙃 همین الان که میخونم میبینم لحن نوشتنم چقدر اون زمان فرق میکرده .. این شما و این قسمت اولش :</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/125/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260914115206756794.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260914115206756794.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطرات حج</category>
		<category>حج عمره</category>
		<category>عمره دانشجویی</category>
	</item>
	<item>
		<title>قعر جهنم!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/124</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/124</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 11:11:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعضی روزها یه حرف، یه نگاه، یه رفتار، یه خبر یا حتی یه جمله‌ی ساده از طرف یه دوست منو پرت می‌کنه به قعر جهنم درونم. میرم تو اون حفره‌ی سیاه و خالی؛ سرد، نمور.
کم‌کم کرخت می‌شم. حتی جسمم هم یارای حرکت نداره. دکتر می‌گفت بیماری روان‌تنیه؛ یعنی جسمت ظاهراً چیزی‌ش نیست، ولی جوری مریض‌احوالی که انگار دار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260913111044282562.webp" alt="" /></p><p>بعضی روزها یه حرف، یه نگاه، یه رفتار، یه خبر یا حتی یه جمله‌ی ساده از طرف یه دوست منو پرت می‌کنه به قعر جهنم درونم. میرم تو اون حفره‌ی سیاه و خالی؛ سرد، نمور.</p><p>کم‌کم کرخت می‌شم. حتی جسمم هم یارای حرکت نداره. دکتر می‌گفت بیماری روان‌تنیه؛ یعنی جسمت ظاهراً چیزی‌ش نیست، ولی جوری مریض‌احوالی که انگار داری می‌میری.</p><p>قبلاً این حالم ممکن بود روزها طول بکشه. الان یه جورایی پذیرفتمش. سعی می‌کنم از بودنش غصه نخورم. می‌ذارم برم تا تهش، بعد شب که می‌شه می‌خوابم و بعد از ساعت‌ها خواب آشفته و دیدن خواب‌های عجیب‌وغریب، شاید صبح بهتر بیدار بشم. گاهی هم چند تا صبح لازم دارم تا دوباره اون پله‌هایی رو که یهو پایین رفتم، دونه‌دونه بالا بیام.</p><p>دارم کتاب صوتی «<a href="https://taaghche.com/audiobook/158219/%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B2" rel="nofollow">دوستان، معشوق‌ها و آن چیز بزرگِ وحشتناک</a>»، خاطرات متیو پری، بازیگر نقش چندلر در سریال فرندز، رو گوش می‌دم.</p><p>یه جا یه جمله‌ی خیلی جالب می‌گه: «مشکل من این بود که می‌خواستم اون خلأ بزرگ درونم رو با چیزهای بیرونی پر کنم.»</p><p>خیلی تو ذهنم موند. با خودم گفتم اگه یه آدم با اون سطح از شهرت و پول و زندگی و امکانات نتونسته اون خلأ رو با چیزهای بیرونی پر کنه، شاید منم بهتره به‌جای جنگیدن با قعر جهنم خودم، وجودش رو بپذیرم.</p><p>هر وقت پرت شدم توش، یه گوشه بشینم و منتظر بمونم تا مغزم دوباره یه ترتیبی بچینه و منو از اون زیرزمین نمور بکشه بالا.</p><p>پ‌ن: عکس مربوط به ورودی آب‌انبار کاخ شیروان‌شاه تو باکوئه. ورودی قعر جهنم من این‌قدر شیک نیست 😅 بیشتر شبیه چاهه؛ یهو پرت می‌شی توش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/124/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260913111044282562.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260913111044282562.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>غم</category>
		<category>دلنوشته</category>
		<category>باکو</category>
		<category>کاخ شیروان‌شاه</category>
		<category>اضطراب</category>
	</item>
	<item>
		<title>کسی که رفت، کسی که می‌ماند!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/123</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/123</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 12:05:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر طرف رو نگاه می‌کنی صدای پای پاییز میاد؛ تو هوا، روی زمین، روی برگ درخت‌ها، توی نوشته‌ها، توی دلِ آدم‌ها... پاییز فصل عشاقه؟ یا فصل مرگ؟
نفهمیدم کِی تابستون گذشت. برای من با درد گذشت... خیلی زیاد. پر از درد جسمانی بود؛ درد جسمی‌ای که درد روانم رو هم چند برابر می‌کرد. سخت بود و با این حال عجیب زود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260912120455693697.webp" alt="" /></p><p>هر طرف رو نگاه می‌کنی صدای پای پاییز میاد؛ تو هوا، روی زمین، روی برگ درخت‌ها، توی نوشته‌ها، توی دلِ آدم‌ها... پاییز فصل عشاقه؟ یا فصل مرگ؟</p><p>نفهمیدم کِی تابستون گذشت. برای من با درد گذشت... خیلی زیاد. پر از درد جسمانی بود؛ درد جسمی‌ای که درد روانم رو هم چند برابر می‌کرد. سخت بود و با این حال عجیب زود گذشت؛ انگار اصلاً نیومده باشه.</p><p>همون اول تابستون یکی از آدم‌هایی که می‌شناختم خودکشی کرد.</p><p>دختر جذابی بود، زیبا بود، صد تا خاطرخواه داشت، پدرش عاشقش بود، کلی دوست داشت، اونقد خنده‌رو بود که همیشه لبخند رو لباش بود! تفکرات و طرز فکرمون خیلی جاها شبیه هم بود و هزار ساعت حرف مشترک داشتیم. فقط یه فرق داشتیم؛ من فکر می‌کردم اون، جوری که دلش می‌خواد زندگی می‌کنه، یا حداقل خیلی نزدیک‌تر از منه، و من مثلاً هنوز در قید و بند منطق و عرف گیر کردم.</p><p>ولی عجیب، یک شب تصمیم گرفت به رنجِ ملالِ زندگی پایان بده.</p><p>شوکه شدم وقتی خبرش رو شنیدم. روزهای زیادی باورم نمی‌شد. همه‌ی دوست‌ها و عزیزانش رو در حیرت فرو برد. ما خیلی با هم درباره‌ی خودکشی حرف زده بودیم، ولی من همیشه آخرش به این نتیجه می‌رسیدم که واقعاً دلم نمی‌خواد برای پایان دادن به رنج خودم، آدم‌هایی رو که دوست دارم گرفتار رنجی کنم که شاید تا آخر عمر باهاشون بمونه.</p><p>و هنوز نمی‌دونم اون، شبی که قرص‌ها رو می‌خورد، به چی فکر می‌کرد. آیا رنج عزیزانش رو نمی‌دید؟ آیا می‌دید و دیگه توان فکر کردن بهش رو نداشت؟ تا کجا پیش رفت که دیگه هیچ حسی جلوش رو نگرفت، نمی‌دونم.</p><p>شب‌ها که کنار عزیزم دراز می‌کشم، بهش فکر می‌کنم. از خودم می‌پرسم: یعنی رنجش تموم شد؟</p><p>تقریباً با هر دردی که می‌کشم یک بار یادش می‌افتم. بعد توی تاریکی صدای نفس‌های یار عزیزم رو می‌شنوم و با خودم فکر می‌کنم من نمی‌خوام یک شب، جای خالیِ نفس‌هام رو برای کسی باقی بذارم.</p><p>امیدوارم هیچ‌وقت اونقدر از زندگی دور نشم یا خودخواه نشم ،که صدای نفس‌های کسی که دوستم داره، دیگه به گوشم نرسه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/123/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>55</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260912120455693697.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260912120455693697.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطره</category>
		<category>پاییز</category>
		<category>مرگ</category>
		<category>درد</category>
		<category>رنج زیستن</category>
	</item>
	<item>
		<title>منِ 🍒</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/122</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/122</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 10:44:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گیلاسی‌تر از همیشه بودم و تو دلمُ شکوندی، برو حالشو ببر]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260908104417847657.webp" alt="" /></p><p style="text-align:center;">گیلاسی‌تر از همیشه بودم و تو دلمُ شکوندی، برو حالشو ببر</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/122/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>37</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260908104417847657.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260908104417847657.webp" length="0" type="image/webp" />
	</item>
	<item>
		<title>زن در ریگ روان!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/121</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/121</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 19:43:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی اولین‌بار توی زندگیم رفتم کویر و دیدمش، فهمیدم بعضی جاها رو نمی‌شه با چیزهایی که توی چشم جا می‌شن توضیح داد. کویر فقط دیدنی نبود؛ یک‌جور حس بود، حسی شبیه هیچ حس دیگه‌ای.
سکوتش معمولی نبود. اون‌قدر عمیق و آروم بود که انگار کم‌کم آدم رو می‌بلعید؛ نه با ترس، با یه جور رهایی عجیب. البته اون زمان هن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260907194253756994.webp" alt="" /></p><p>وقتی اولین‌بار توی زندگیم رفتم کویر و دیدمش، فهمیدم بعضی جاها رو نمی‌شه با چیزهایی که توی چشم جا می‌شن توضیح داد. کویر فقط دیدنی نبود؛ یک‌جور حس بود، حسی شبیه هیچ حس دیگه‌ای.</p><p>سکوتش معمولی نبود. اون‌قدر عمیق و آروم بود که انگار کم‌کم آدم رو می‌بلعید؛ نه با ترس، با یه جور رهایی عجیب. البته اون زمان هنوز از این تورهای شاد و پارتی‌مارتی‌های کویری خبری نبود 😅🥲</p><p>انگار تمام صداهایی که سال‌ها توی سرت جمع شده بودن، اونجا دیگه زورشون نمی‌رسید دنبالت بیان.</p><p>اولین‌بار که پام رو روی شن‌ها گذاشتم، حس کردم چیزی از زمین به من وصل شد؛ چیزی قدیمی‌تر از فکرکردن و عمیق‌تر از فهمیدن. انگار زمین برای چند لحظه یادم انداخت که قبل از تمام این شلوغی‌ها، نگرانی‌ها و نقش‌هایی که برای خودمون ساختیم، فقط تنی بودیم روی خاک. شن‌ها روی پاهام می‌رقصیدن و چیزی در دلم می‌پیچید.</p><p>۱۵ سال گذشته، اما هنوز هر وقت به کویر فکر می‌کنم، بیشتر از منظره‌اش همون حس یادم میاد؛ همون سکونی که من رو بلعید. بعد از اون بارها رفتم کویر و بارها پا روی شن‌ها گذاشتم، اما شاید مثل کسی که اولین‌بار به حج می‌ره، اون مواجههٔ اول همیشه برام یه خاطرهٔ مقدس موند.</p><p>توی کامنت‌های پست قبل اسم کویر اومد. دلم براش تنگ بود، تنگ‌تر هم شد؛ گفتم به افتخار این دلتنگی یه پست بذارم 😁</p><p>تجربهٔ شما از کویر چطور بوده؟ فقط پارتی‌مارتی یا شما هم همین‌جوری عرفانی‌طور؟ 😅</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z162836_Ehsan_khajeh_Amiri_-_Naborde_Ranj_128.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z162836_Ehsan_khajeh_Amiri_-_Naborde_Ranj_128.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/121/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260907194253756994.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260907194253756994.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطره</category>
		<category>کویر</category>
		<category>شن روان</category>
		<category>کوبو آبه</category>
	</item>
	<item>
		<title>چند لحظه..</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/120</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/120</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 09:11:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای تک‌تک روزهایی که فرصت داشتم در پارکی بنشینم و با دوستی چای بنوشم، خوشحالم؛ حتی اگر آن دوستی‌ها دیگر نباشند، لحظاتِ خوش در تقویمِ عمر می‌مانند.
آیا لحظه‌ای میسازید؟ یا در اقیانوس خروشان غم و تردید دست و پا میزنید🥲]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260907091136676207.webp" alt="" /></p><p>برای تک‌تک روزهایی که فرصت داشتم در پارکی بنشینم و با دوستی چای بنوشم، خوشحالم؛ حتی اگر آن دوستی‌ها دیگر نباشند، لحظاتِ خوش در تقویمِ عمر می‌مانند.</p><p>آیا لحظه‌ای میسازید؟ یا در اقیانوس خروشان غم و تردید دست و پا میزنید🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/120/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260907091136676207.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260907091136676207.webp" length="0" type="image/webp" />
	</item>
	<item>
		<title>پشت ویترین آدمها!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/119</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/119</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 11:18:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[«من اناری را می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:
خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.»
سهراب
 
یعنی آدم می‌فهمید بالاخره کی دوستت داره، کی ازت بدش میاد، کی حسودیش میشه، کی فقط ادا درمیاره، کی واقعا دلش باهاته.
این‌همه لازم نبود بشینی رفتار آدم‌ها رو زیر و رو کنی، از یه جمله‌شون ده تا معنی دربیاری، آخر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260906111229537570.webp" alt="" /></p><p style="text-align:center;">«من اناری را می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:</p><p style="text-align:center;">خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود.»</p><p style="text-align:left;"><span style="font-size:12px;">سهراب</span></p><p> </p><p>یعنی آدم می‌فهمید بالاخره کی دوستت داره، کی ازت بدش میاد، کی حسودیش میشه، کی فقط ادا درمیاره، کی واقعا دلش باهاته.</p><p>این‌همه لازم نبود بشینی رفتار آدم‌ها رو زیر و رو کنی، از یه جمله‌شون ده تا معنی دربیاری، آخرشم ندونی داری درست می‌فهمی یا نه!</p><p>به نظرم خیلی وقت‌ها چیزی که آدم رو خسته می‌کنه بد بودن آدما نیست، همین نامعلوم بودنشونه. اینکه هی باید حدس بزنی تو دلشون چی می‌گذره.🫠</p><p>کاش واقعا دانه‌های دل آدما پیدا بود... حداقل تکلیف آدم زودتر روشن می‌شد.خلاص!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/119/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260906111229537570.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260906111229537570.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>دلنوشته</category>
		<category>سهراب سپهری</category>
		<category>انار</category>
		<category>دانه‌های دل</category>
	</item>
	<item>
		<title>دورِ یک دیگ!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/118</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/118</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 17:46:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از دایی‌هام تمام دوران کودکی ما، شب اربعین هلیم نذر داشت. کل فامیل خونه‌ش جمع می‌شدن و یه دیگ گُنده توی حیاط‌خلوت بار می‌ذاشتن. خونه آپارتمانی بود، ولی بزرگ بود!
تنها شبی بود که ما بچه‌ها اجازه داشتیم تا صبح بیدار بمونیم، آتیش بسوزونیم و کسی هم کاری به کارمون نداشته باشه. بزرگ‌ترها تا صبح پای دی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://dl.blogix.ir/20260906112215624396.webp" alt="" /></p><p>یکی از دایی‌هام تمام دوران کودکی ما، شب اربعین هلیم نذر داشت. کل فامیل خونه‌ش جمع می‌شدن و یه دیگ گُنده توی حیاط‌خلوت بار می‌ذاشتن. خونه آپارتمانی بود، ولی بزرگ بود!</p><p>تنها شبی بود که ما بچه‌ها اجازه داشتیم تا صبح بیدار بمونیم، آتیش بسوزونیم و کسی هم کاری به کارمون نداشته باشه. بزرگ‌ترها تا صبح پای دیگ هلیم مشغول بودن و صبح، یه سفره از این ور خونه تا اون ور خونه برای صبحانه پهن می‌شد.</p><p>هلیم داییم هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، هیچ‌وقت خوشمزه نمی‌شد! 🥲</p><p>گوشتش هم زیاد بود، همه‌چی هم توش داشت، ولی خوب نبود!</p><p> </p><p>من هزار سال فکر می‌کردم هلیم غذای خیلی سختیه، چون هلیم داییم هیچ‌وقت خوشمزه نمی‌شد. بعدتر که آدم‌بزرگ شدم و خودم هلیم پختم، فهمیدم نه؛ هلیم اونقدرهام  سخت نبود. شاید فقط هیچ‌کس بالای اون دیگ حالش رو نداشت یکم دل به کار بده یا دل بسوزونه!</p><p>اما حالا که فکر می‌کنم، مهم‌تر از مزه‌ی اون هلیم، خودِ دیگ بود؛ دیگی که کلی آدم رو که باقی سال خیلی هم با هم حال نمی‌کردن، یک شب دور خودش جمع می‌کرد.</p><p>و آتیشی که باعث می‌شد آدم‌ها، حتی برای چند ساعت، تنها نباشن و دوباره به هم وصل بشن.</p><p>شاید آدم همیشه بین آدم‌های شبیه خودش زندگی نمی‌کنه. گاهی فقط یک آتیش، یک سفره، یک بهانه لازمه که چند ساعت حس غریبه‌بودن کمتر بشه. شاید اگه فقط یکی دو نفر دل بسوزونن دلی بیشتر گرم بشه و هلیمم خوشمزه‌تر بشه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/118/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://dl.blogix.ir/20260906112215624396.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://dl.blogix.ir/20260906112215624396.webp" length="0" type="image/webp" />
		<category>خاطره</category>
		<category>دلنوشته</category>
		<category>هلیم</category>
		<category>حلیم</category>
	</item>
	<item>
		<title>تقویمِ نبودنت!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/117</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/117</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 19:24:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر غروبی که تو در آغوشم نباشی، غروب جمعه است...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">هر غروبی که تو در آغوشم نباشی، غروب جمعه است...</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l8187_20251111_172313_1.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l8187_20251111_172313_1.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/117/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>My Mood</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/116</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/116</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 09:53:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من این روزها ، اینجا!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1449;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p254_file_0000000056748246b8a50ad26373ffdd.png" width="1086" height="1449"></figure><p style="text-align:center;">من این روزها ، اینجا!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/116/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چاره فقط یک چیزه!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/115</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/115</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 14:28:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز با فاصله‌ی زمانی خیلی کم، دو تا از دوستام پیام داده بودن که درباره‌ی غذا و اینا سؤال کنن!
یکیشون میگه: «تو چطوری می‌تونی آشغال نخوری؟ دلت می‌خواد و نمی‌خوری، یا کلاً دلت هم نمی‌خواد؟ چیکار کنم دلم نخواد؟!»
منم جدای از اینکه حوصله‌ی جواب مفصل و باجزئیات نداشتم، فقط گفتم: «به‌نظر من برای هر خورا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز با فاصله‌ی زمانی خیلی کم، دو تا از دوستام پیام داده بودن که درباره‌ی غذا و اینا سؤال کنن!</p><p>یکیشون میگه: «تو چطوری می‌تونی آشغال نخوری؟ دلت می‌خواد و نمی‌خوری، یا کلاً دلت هم نمی‌خواد؟ چیکار کنم دلم نخواد؟!»</p><p>منم جدای از اینکه حوصله‌ی جواب مفصل و باجزئیات نداشتم، فقط گفتم: «به‌نظر من برای هر خوراکی‌ای که تو بهش میگی آشغال، یه ورژن بهتر و سالم‌تر هم هست؛ فقط باید کون رو تنگ کنی و آماده‌ش کنی!» 🤣</p><p>بعدم براش این عکس رو فرستادم و گفتم: «الان دارم همینو می‌خورم. اینو بیشتر دلت می‌خواد یا بندریِ سر خیابون؟»</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n458363_file_00000000fe8481f99336bc0ea777337e.png" width="1086" height="1448"></figure><p>گفت: «این!» گفتم: «پس تنگ کن!» 😆</p><p>سر آخر هم به این نتیجه رسیدیم که مشکل از ذائقه‌اش نبود، از کالیبر بالاش بود! :))</p><p>البته من خیلی وقت‌ها واقعاً هوس اون چیزا رو هم نمی‌کنم، چون معمولاً با چیزهای خوشمزه‌تر و مفیدتر خودمو سیر نگه می‌دارم که اصلاً هوسِ بی‌خود سراغم نیاد.</p><p>راهکار اصلی من اینه که همیشه یه‌سری غذای خوبِ آماده‌به‌خوردن یا آماده‌به‌طبخِ سریع توی یخچال دارم؛ که وقتی وقت یا حوصله ندارم، مجبور نشم برم سراغ چیزی که انتخاب اولم نیست.</p><p>همون Meal Prep معروف؛ فقط با ترجمه‌ی بومی: «از قبل زحمت بکش که بعداً گند نزنی!» 😁</p><p>راهکار شما چه می‌باشد؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/115/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>غذا</category>
		<category>تغذيه</category>
		<category>meal prep</category>
		<category>بیف استراگانوف</category>
	</item>
	<item>
		<title>کیمیاگر</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/114</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/114</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 10:45:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داستان کتاب «کیمیاگر» کلاً برای من جالب بود؛ نه خودِ داستانش، بلکه چیزی که بین من و این کتاب طی این همه سال اتفاق افتاده! 😄
هزار بار خواسته بودم بخونمش، هزار بار هم یه اتفاقی افتاده بود و نشده بود. از اون طرف هر ور سرت رو می‌چرخوندی، ماشالا اسم کیمیاگر رو می‌دیدی! 😁
تا بالاخره این طلسم چندین‌وچندسال...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داستان کتاب «کیمیاگر» کلاً برای من جالب بود؛ نه خودِ داستانش، بلکه چیزی که بین من و این کتاب طی این همه سال اتفاق افتاده! 😄</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1254/1254;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p120740_file_00000000f5a481f4a8b460584d85e4c5.png" width="1254" height="1254"></figure><p>هزار بار خواسته بودم بخونمش، هزار بار هم یه اتفاقی افتاده بود و نشده بود. از اون طرف هر ور سرت رو می‌چرخوندی، ماشالا اسم کیمیاگر رو می‌دیدی! 😁</p><p>تا بالاخره این طلسم چندین‌وچندساله شکست؛ اونم با صدای کی؟</p><p>محسن نامجو! 😂</p><p>تا تنورش هنوز داغه، گفتم به مناسبتش این پست رو بذارم.</p><p>اولاً که اصلاً نمی‌دونستم محسن نامجو کتاب صوتی پر کرده. دوماً برام عجیب بود که تو یه پلتفرم ایرانی مثل طاقچه، خیلی راحت و مجاز گذاشتنش!</p><p>(البته با توجه به اتفاقات اخیر این چند روز، مشخص شد چرا و چگونه! 😄)</p><p>حالا از حاشیه بگذریم...</p><p>نظرم درباره خود کتاب این بود که واقعاً کتابی نبود که بخواد تأثیر خیلی زیادی روم بذاره. درسته که سعی کرده یه نکته نسبتاً عمیق رو در قالب یه داستان ساده بیان کنه، ولی برای من بیشتر از اینکه عمق داشته باشه، کلیشه داشت.</p><p>از همون صفحات اول تقریباً می‌فهمی آخرش می‌خواد به کجا برسه و چی بگه؛ و این دقیقاً چیزیه که برای من توی داستان دافعه ایجاد می‌کنه.</p><p>«کیمیاگر» عمداً خیلی تمثیلی، ساده و مستقیم نوشته شده و همین باعث شده برای خیلی‌ها الهام‌بخش باشه، اما برای کسی که از داستان انتظار پیچیدگی، غافلگیری، لایه‌مندی یا ابهام بیشتری داره، می‌تونه خیلی زود قابل‌پیش‌بینی و شعاری به نظر برسه.</p><p>آره، هزار بار شنیدیم:</p><p>گنج پیش خودمونه، گنج خودِ ماییم، فقط کافیه چشم باز کنیم و فلان و بهمان! 😄</p><p>ولی اجرای صوتی نامجو برای این داستان بد نبود؛ صدا و موسیقی‌اش حتی یه جاهایی به فضای قصه می‌اومد... البته اگر از اون صداهای زنونه‌ای که درمی‌آورد و واقعاً هم بد در میورد چشم‌پوشی می‌کردی! 🤣</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/114/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>52</slash:comments>
		<category>کتاب</category>
		<category>کتابخوانی</category>
		<category>کیمیاگر</category>
		<category>محسن نامجو</category>
		<category>کتاب صوتی</category>
	</item>
	<item>
		<title>تنِ تب‌دارِ بلادی مِری🍸</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/113</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/113</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 13:15:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیدی اون لحظه‌ای رو که از گرمای هوا کلافه‌ای؟ هوا مرطوبه، شرجیه، خفه‌ست؛ داغ و عصبی‌ای، شاید حتی گرسنه و خسته هم باشی. بالاخره می‌رسی به مقصد، ولی هنوز تن و بدنت بی‌تاب و چسبناکه. هوای اونجا هم دقیقاً اون چیزی نیست که دلت می‌خواست، ولی خب… بالاخره جایی هست برای نشستن و یک نوشیدنی خنکِ پر از یخ؛ کمی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیدی اون لحظه‌ای رو که از گرمای هوا کلافه‌ای؟ هوا مرطوبه، شرجیه، خفه‌ست؛ داغ و عصبی‌ای، شاید حتی گرسنه و خسته هم باشی. بالاخره می‌رسی به مقصد، ولی هنوز تن و بدنت بی‌تاب و چسبناکه. هوای اونجا هم دقیقاً اون چیزی نیست که دلت می‌خواست، ولی خب… بالاخره جایی هست برای نشستن و یک نوشیدنی خنکِ پر از یخ؛ کمی ریلکس‌کننده، کمی تند، کمی ترش.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1056/1409;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y416217_file_00000000bdec81fbbddf0a6556e41c7a.png" width="1056" height="1409"></figure><p> </p><p>جرعه‌جرعه آرامش رو وارد خونت می‌کنه. همون بدن خسته و داغی که چند دقیقه قبل تحمل هیچی رو نداشت، کم‌کم انقباضش رو رها می‌کنه. انگار محیط قشنگ‌تر میشه، حتی هوا هم از چند دقیقه قبل خنک‌تر به نظر میاد… حتی اون آدم روبه‌روت هم زیباتر میشه!</p><p>همون لحظه، هزاران بار تقدیم تو باد. ☺️🧡</p><p>تو ادامه فقط دستور کوکتل است برای اونایی که به کارشون میاد 😁 </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/113/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
		<category>کوکتل</category>
		<category>bloody merry</category>
		<category>cocktail</category>
		<category>لحظه</category>
	</item>
	<item>
		<title>بوی خاک، طعم زندگی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/112</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/112</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 09:58:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه بری مغازه، هرگز اون سیب‌زمینی‌های فندقی رو نمی‌خری! ولی اگه خودت کاشته باشیشون و خودت از زیر خاک درشون بیاری، همون فینقیلی‌ها می‌شن خوشمزه‌ترین سیب‌زمینی‌های دنیا! وقتی مثل کره تو دهن آب می‌شن و انگار یه جون به جون‌های آدم اضافه می‌کنن! 😄🥔
۶ ماه گذشت از اون روزی که کاشته بودمشون و الان، وقتی کله...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه بری مغازه، هرگز اون سیب‌زمینی‌های فندقی رو نمی‌خری! ولی اگه خودت کاشته باشیشون و خودت از زیر خاک درشون بیاری، همون فینقیلی‌ها می‌شن خوشمزه‌ترین سیب‌زمینی‌های دنیا! وقتی مثل کره تو دهن آب می‌شن و انگار یه جون به جون‌های آدم اضافه می‌کنن! 😄🥔</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l71777_file_000000004f808246b6450edd8eaf8080.png" width="1086" height="1448"></figure><p>۶ ماه گذشت از اون روزی که کاشته بودمشون و الان، وقتی کله‌های طلاییشون رو یکی‌یکی از زیر خاک درمیاری، چه عشقی داره 🥰</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/112/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		<category>باغچه</category>
		<category>سیب زمینی</category>
		<category>زندگی</category>
		<category>کشاورزی</category>
	</item>
	<item>
		<title>انرژیِ از دست رفتهء یک درونگرا!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/111</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/111</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 12:57:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای اینکه بدونید چقدر درون‌گرا یا برون‌گرا هستید، اصلاً رفتار ما توی جمع، میزان اجتماعی بودن، خجالتی بودن، خوش‌زبونی یا کم‌حرف بودن ملاک نیست! فقط و فقط یک چیز مهمه: باتری ما کجا شارژ می‌شه؟
آیا توی خلوت و تنهایی خودمون شارژ می‌شیم، یا وقتی توی جمع هستیم انرژی می‌گیریم و شارژ می‌شیم؟
این موضوع کلاً...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای اینکه بدونید چقدر درون‌گرا یا برون‌گرا هستید، اصلاً رفتار ما توی جمع، میزان اجتماعی بودن، خجالتی بودن، خوش‌زبونی یا کم‌حرف بودن ملاک نیست! فقط و فقط یک چیز مهمه: باتری ما کجا شارژ می‌شه؟</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1122/1402;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t09685_file_00000000f31c8246ba68d78ab5e4853f.png" width="1122" height="1402"></figure><p>آیا توی خلوت و تنهایی خودمون شارژ می‌شیم، یا وقتی توی جمع هستیم انرژی می‌گیریم و شارژ می‌شیم؟</p><p>این موضوع کلاً با مقوله‌ی «خوش گذشتن» فرق داره! ممکنه ما توی جمع خیلی خیلی هم بهمون خوش بگذره، ولی در عین حال انرژی از دست بدیم. یا ممکنه توی تنهایی کمی احساس غم کنیم، ولی با این حال ازش انرژی بگیریم. پس به اندازه‌ی همون شارژ شدن، ما درون‌گرا یا برون‌گرا هستیم.</p><p>خلاصه که من بعد از دو روز که پشت سر هم توی جمع و معاشرت باشم، روز سوم قشنگ باید بستری بشم!!! 😐🤣</p><p>به حدی توی جمع انرژی از دست می‌دم که اصلاً ممکنه شبش احساس سرما و لرز کنم و حالت‌های مریضی سراغم بیاد! جالب اینجاست که هرکی منو توی جمع ببینه میگه: «این دیگه آخرِ اجتماعیه!»</p><p>اصلاً عجیبا و غریبا 😐</p><p>پ.ن: ترکیب PMS + ماه کامل + حس خیانت از یه دوست صمیمی + دو روز کامل توی جمع بودن رسماً برای من یه ترکیب سمی بود که دیشب کارمو تا مرز تب‌ولرز، عر و قرص آرام‌بخش رسوند!</p><p> </p><p>شما کجا باطری‌تون شارژ میشه؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/111/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>درون‌گرا</category>
		<category>برون‌گرا</category>
		<category>انرژی</category>
	</item>
	<item>
		<title>گشنه‌ای یا فقط الکترولیتت کمه؟</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/110</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/110</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 11:25:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این پست تقدیم به "هُما" شاید زین پس با کامنت بیشتر مرا خوشحال نماید😉😁
شاید اسم ORS رو شنیده باشید؛ همون پودر یا قرص جوشانی که وقتی اسهال می‌شیم دکتر میده. ORS یکی از معروف‌ترین الکترولیت‌هاست که کمک می‌کنه قند و املاح بدن، بعد از اینکه با اسهال حسابی به‌هم ریخته، دوباره تنظیم بشه.
اصلاً املاح تو بدن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این پست تقدیم به "هُما" شاید زین پس با کامنت بیشتر مرا خوشحال نماید😉😁</p><p>شاید اسم ORS رو شنیده باشید؛ همون پودر یا قرص جوشانی که وقتی اسهال می‌شیم دکتر میده. ORS یکی از معروف‌ترین الکترولیت‌هاست که کمک می‌کنه قند و املاح بدن، بعد از اینکه با اسهال حسابی به‌هم ریخته، دوباره تنظیم بشه.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1254/1254;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f374289_file_00000000f25c8210b6ccd57e867e454a.png" width="1254" height="1254"></figure><p>اصلاً املاح تو بدن خیلییی مهم‌تر از چیزی‌ان که معمولاً فکر می‌کنیم! یعنی بخش بزرگی از تنظیم کارهای بدن دست همین‌هاست؛ آهن، کلسیم، منیزیم، سدیم، پتاسیم... همین طفلکی‌هایی که خیلی مهجور واقع میشن 😄</p><p>تو چندتا پست قبلی که گفته بودم «عزیزان آب بنوشید» اشاره کرده بودم که بعضی وقت‌ها الکترولیت از آب خالی بهتره. چون آب خوردنِ خیلی زیاد هم می‌تونه باعث دفع املاح بشه.</p><p>اگه زیاد عرق می‌کنید، فعالیت بدنی زیادی دارید یا مدت زیادی تو محیط گرم هستید، مطمئن باشید بخشی از املاح بدنتون رو هم از دست میدید.</p><p>اصلاً چرا عرق شوره؟ 😁 چون پر از املاحه!</p><p>خیلی از گرفتگی‌های بدن؛ از گردن و کتف گرفته تا ساق پا و حتی گرفتگی زیاد بعد از ورزش، می‌تونه به کمبود منیزیم مربوط باشه.</p><p>منیزیم هم از اون املاحیه که با استرس روانی و جسمانی خیلی زود تو بدن مصرف میشه. ما هم که ماشالا مداوم تحت اضطرابیم! در نتیجه چه ورزش کنید چه نکنید، دارید منیزیم می‌سوزونید :))</p><p>حالا تک‌تک مثال‌ها بمونه برای بعد، ولی فعلاً اینو بدونید که خیلی از ریزه‌خواری‌ها و هوس شیرینی، شکلات و حتی چیپس کردن ما می‌تونه به کمبود همین املاح مربوط باشه. مثلا چیپس برای مغز ما یه منبع با سدیم و پتاسیم زیاده! هم شوره هم خود سیب‌زمینی منبع پتاسیم هست .. در نتیجه اگه دیدی حس میکنی اگه چیپس نخوری الساعه میمیری، سیب‌زمینی رو با نمک  آب‌پز کن و بخور که خیلی سالم‌تر از چیپسه!</p><p>حالا یکی از چیزهایی که میشه در طول روز خورد تا بفهمیم واقعاً گشنه‌ایم یا فقط یه هوس بیخوده، همین الکترولیت خونگیه که تو ادامه مطلب میذارمش&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/110/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>سلامتی</category>
		<category>تغذيه</category>
		<category>الکترولیت</category>
		<category>ریزه‌خواری</category>
	</item>
	<item>
		<title>نهنگ 🐋</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/109</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/109</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 15:34:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اونجایی که تقریباً هر روز دارم می‌رم استخر، کم‌کم همه تیپ آدم‌هایی که میان دستم اومده! یه سری مسافر و گذری‌ان، یه سری هم مشخصه روتین همیشگی‌شونه. ۹۹ درصدشونم که شنا نمی‌کنن؛ فقط تو آب حضور دارن! یعنی حتی دست و پاشونم تکون نمی‌دن، تنها عضله‌ای که تو دو ساعت به کار می‌افته، فکِ مبارکه! 😁
تایلند، جز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از اونجایی که تقریباً هر روز دارم می‌رم استخر، کم‌کم همه تیپ آدم‌هایی که میان دستم اومده! یه سری مسافر و گذری‌ان، یه سری هم مشخصه روتین همیشگی‌شونه. ۹۹ درصدشونم که شنا نمی‌کنن؛ فقط تو آب حضور دارن! یعنی حتی دست و پاشونم تکون نمی‌دن، تنها عضله‌ای که تو دو ساعت به کار می‌افته، فکِ مبارکه! 😁</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:919/1225;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n56316_file_00000000df0881fd8e2e52aefc0d9f61.png" width="919" height="1225"></figure><p style="text-align:center;"><span style="font-size:12px;">تایلند، جزیره Ko Lan</span></p><p> </p><p> </p><p>دیروز برای بار دوم یه نفر رو دیدم که به‌نظر میاد چهارشنبه‌ها میاد. شاید روزهای دیگه هم بیاد، ولی من چهارشنبه دیده بودمش. سبک حضورش تو استخر جوریه که تقریباً همه رو معذب می‌کنه؛ هم خیلی آب به این‌ور و اون‌ور می‌پاشه، هم مدام شیرجه‌های عجیب‌غریب و غیر اصولی می‌زنه. اینا تازه بخش «شنا کردن»شه!</p><p>وقتی هم میاد قسمت کم‌عمق، پشتک‌وارو می‌زنه، دست‌هاشو تا جایی که می‌تونه می‌بره بالا و بعد با تمام قدرت می‌کوبه تو آب؛ دقیقاً مثل بچه‌ای که اومده آب‌بازی، با این تفاوت که شعاع پاشش آبش حدود سه متره! چون هیکلش دو برابر منه مثلا! خلاصه جوری رفتار می‌کنه انگار استخر شخصیشه و بقیه اومدن تماشاچی اینا.</p><p>دیروز مسئول استخر چند بار از بالا براش اشاره کرد که این کارو نکن، ولی اصلاً نه نگاه می‌کرد، نه متوجه می‌شد. منم یه ربع تحمل کردم. آخر تایمم بود و وقت زیادی برای ورزش نداشتم، دیدم نه، قرار نیست بی‌خیال بشه.</p><p>گفتم: «ببخشید، می‌شه دست‌هاتون رو نکوبید تو آب؟»</p><p>انگار منتظر همین جمله بود! عینکشو زد بالا و گفت: «چی چی؟»</p><p>من آروم‌تر گفتم: «می‌شه نکوبید؟ اذیت‌کننده‌ست.»</p><p>گفت: «برا چی نکوبم؟ برو اون‌ور!»</p><p>گفتم: «هر ور برم آبش میاد، شما نکوب!»</p><p>گفت: «دوست دارم، می‌کوبم!»</p><p>اینجا دیگه گفتم: «مگه استخر شخصیته؟ مردم‌آزاریه این!»</p><p>بعد هم برگشت گفت: «تو مریضی که ناراحت می‌شی!»</p><p>منم گفتم: «همه ناراحت می‌شن، عین نهنگ هی آب می‌پاشی!»</p><p>دیگه جیغ‌جیغ شروع شد و منم آخرش گفتم: «چته دیوونه؟» 🤣</p><p>همون وسط مسئول استخر رسید و ایشون هم با داد و فریاد اعلام کرد که من بهش گفته‌ام دیوونه و نهنگ! :)) حالا خودش حدود شصت سالشه و کل ماجرا از یه جمله خیلی ساده شروع شده بود: «لطفاً آب نپاش.»</p><p>خلاصه مسئول رسید، منم گفتم من اول خواهش کردم، شما خودت هم دیدی که ایشون چکار کرد، بالاخره از استخر خارج شد و منم نیم ساعت آخر رو تندتند ورزشم رو کردم.</p><p>بعد یه خانم دیگه اومد گفت: «قرمز شدی دختر، حرص نخور بابا. دهن‌به‌دهن نشو با این، دیوونه‌ست، یهو دیدی سرتو کرد زیر آب!» 😲</p><p>منم گفتم: «من اگه حرفم رو نزنم بیشتر حرص می‌خورم! همه اذیت می‌شید، ولی هیچی نمی‌گید.»</p><p>خلاصه در راستای پست دیشب ساغر جون در مورد افراد 《خودمرکزپندار》 ، متاسفانه همه جا پیدا میشن و مخل آسایشن!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/109/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
		<category>فحش</category>
	</item>
	<item>
		<title>استاد گا !</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/108</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/108</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 16:54:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالاخره ۱۰ سال یوگا کار کردم، سوالی چیزی بود در خدمتم🤣🤣🤣🤣]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h3911_VID_20260826_165256_390.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h3911_VID_20260826_165256_390.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p style="text-align:center;">بالاخره ۱۰ سال یوگا کار کردم، سوالی چیزی بود در خدمتم🤣🤣🤣🤣</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/108/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>طنز</category>
	</item>
	<item>
		<title>نرم و چرب، دقیقاً همون که می‌خوام!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/107</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/107</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 11:06:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عزیزِ آووکادو وقتی راهیِ بازار شده باشه، یعنی عزیزِ پاییز هم در راهه! 😌
یه خانم گوگولی تو بازار روز، آووکادو می‌فروخت. نمی‌دونست من خودم طلبه‌ی همون نرم‌ها و یکم تیره‌شده‌هام؛ هی می‌خواست تبلیغ کنه که «اینا رو بخرین!» 😁
خب منم به‌جای اینکه پول بیشتر بدم و چند روز صبر کنم آووکادو برسه، همیشه پول کمتر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عزیزِ آووکادو وقتی راهیِ بازار شده باشه، یعنی عزیزِ پاییز هم در راهه! 😌</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r55573_file_000000004bd8821082205131b734fc9f.png" width="1086" height="1448"></figure><p>یه خانم گوگولی تو بازار روز، آووکادو می‌فروخت. نمی‌دونست من خودم طلبه‌ی همون نرم‌ها و یکم تیره‌شده‌هام؛ هی می‌خواست تبلیغ کنه که «اینا رو بخرین!» 😁</p><p>خب منم به‌جای اینکه پول بیشتر بدم و چند روز صبر کنم آووکادو برسه، همیشه پول کمتر می‌دم و همون آماده‌به‌مصرف‌ها رو می‌خرم!</p><p>وسط تعریف‌هاش یهو گفت: «من خودم هر روز یه دونه کامل می‌خورم، آووکادو فلانه و بهمانه و خیلی خوبه! یه تومور توی گلوم داشتم، با همین روزی یه آووکادو تو شش ماه خیلی کوچیک شده و دکتر گفته دیگه عمل نمی‌خواد!»</p><p>راست و دروغش با خودش؛ من که همین‌جوری هم آووکادو دووووس! تبلیغ اضافه نمی‌خواستم 🤣</p><p>از همین الانم نقشه ریختم فردا «گوآکامولی» به راه کنم و با یار بزنیم تو رگ! 😁</p><p>این دلبر داخل عکسم نیمرو نیست، مقام شامخ "پنیربرشته" است 😅 شکمو هم خودتونید😝</p><p>پ‌ن: گوآکامولی یا دیپ آووکادو، یه دیپ مکزیکیه. آووکادوی کاملاً نرم رو له کنید و با پیاز، گشنیز، گوجه‌فرنگی، آب‌لیمو، نمک و فلفل خوب مخلوط کنید. بعد حدود ۳۰ دقیقه توی ظرف دربسته بذارید یخچال تا مزه‌ها بهتر به خورد هم برن. بعدشم... حمله! 😋🥑</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/107/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>صبحانه</category>
		<category>آووکادو</category>
		<category>نیمرو</category>
	</item>
	<item>
		<title>دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/106</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/106</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 10:20:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به یک یا چند نفر استاد خبره در امور قهر کردن نیازمندم !
جهت آموزشِ "چگونه قهر کنیم تا یه لشگر ناز ما را بکشند"]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">به یک یا چند نفر استاد خبره در امور قهر کردن نیازمندم !</p><p style="text-align:center;">جهت آموزشِ "چگونه قهر کنیم تا یه لشگر ناز ما را بکشند"</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v382945_file_00000000e6988210a09021a2e8cfe15f.png" width="1086" height="1448"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/106/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>48</slash:comments>
		<category>صبحانه</category>
		<category>صبح</category>
		<category>کرپ موز</category>
		<category>میگرن</category>
	</item>
	<item>
		<title>برای چالش نسیم بانو!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/105</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/105</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 21:00:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر روز ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم. نه هفت، نه هفت و ربع. هفت و ده.
کامپیوتر را روشن می‌کنم، چای می‌ریزم و تا بالا آمدن سیستم به پنجره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنم. چیز خاصی هم ندارد، دیوار ساختمان کناری است و یک کولر که سه سال است کج نصب شده. اصلا به کجی‌اش عادت نمیکنم!
گاهی فکر می‌کنم اگر یک روز نیایم چه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://thesedays.blogix.ir/post/157/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81"><iframe style="border:none;width:100%;height:245px;" onload="window.addEventListener('message',function(e){eval(e.data)},!1);" src="https://thesedays.blogix.ir/post/157/embed"></iframe></div></figure><p>هر روز ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم. نه هفت، نه هفت و ربع. هفت و ده.</p><p>کامپیوتر را روشن می‌کنم، چای می‌ریزم و تا بالا آمدن سیستم به پنجره‌ی روبه‌رو نگاه می‌کنم. چیز خاصی هم ندارد، دیوار ساختمان کناری است و یک کولر که سه سال است کج نصب شده. اصلا به کجی‌اش عادت نمیکنم!</p><p>گاهی فکر می‌کنم اگر یک روز نیایم چه اتفاقی می‌افتد. احتمالاً هیچ. یکی فایل‌ها را پیدا می‌کند، یکی جواب تلفن را می‌دهد، فردا هم همه‌چیز مثل قبل ادامه پیدا می‌کند.</p><p>خودم هم اگر بروم، لابد همین است. یکی میاید!</p><p>مهندس دوباره گفت بیا. گفت آن‌جا حقوقش شاید اول کمتر باشد، ولی کارش بهتر است. گفت شهر کوچک‌تری است، هوا خوب است، می‌توانم بعدازظهرها برای خودم زندگی کنم.</p><p>"برای خودم زندگی کنم."</p><p>عبارت عجیبی است.</p><p>انگار این چیزی که الان دارم زندگی نیست.</p><p>البته خیلی هم بد نیست. حقوق سر ماه می‌آید. بیمه دارم. میز خودم را دارم. حتی صندلی‌ام را هم بالاخره عوض کردند. آدم باید منصف باشد.</p><p>فقط صبح‌ها که زنگ ساعت می‌خورد، چند ثانیه طول می‌کشد یادم بیاید چرا باید بلند شوم.</p><p>پنجشنبه هنوز تموم نشده، من از فکرِ شنبه کلافه‌ام؛ شنبه هم که می‌رسد، فقط روزها را میشمارم تا دوباره پنجشنبه شود.»</p><p>فقط گاهی وسط کار، بی‌هیچ دلیلی، احساس می‌کنم اگر همین حالا بلند شوم و از در بروم بیرون، شاید دیگر برنگردم.</p><p>ولی نمی‌روم. هیچوقت نمی‌روم.</p><p>من آدم تصمیم‌های ناگهانی نیستم.</p><p>تغییر حساب و کتاب دارد. آدم که نمی‌تواند صرفاً چون از چیزی خسته شده، همه‌چیز را به هم بریزد. شاید آن‌جا بدتر بود. شاید پشیمان شدم. شاید همین چیزی که الان ازش ناراضی‌ام، بعداً آرزویم شد.</p><p>آدم قدر امنیت را وقتی می‌فهمد که از دستش بدهد.</p><p>این را همه می‌گویند.</p><p>من هم قبول دارم.</p><p>احتمالاً.</p><p>پیامش هنوز روی گوشی‌ام هست: «تا آخر امشب بهم خبر بده.»</p><p>لازم نیست تا شب صبر کنم.</p><p>جوابم را می‌دانم.</p><p>می‌نویسم: «ممنون که به فکرم بودی، ولی فعلاً ترجیح می‌دم شرایط فعلیم رو حفظ کنم.»</p><p>ارسال.</p><p>خب.</p><p>حداقل حالا تکلیف معلوم شد.</p><p>فردا هم ساعت هفت و ده دقیقه می‌رسم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/105/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>داستان</category>
		<category>چالش</category>
		<category>مونولوگ</category>
	</item>
	<item>
		<title>لای همین روزها☀️</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/104</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/104</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 10:13:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گوگل فوتوم در حال انفجاره و باید پاکسازی بشه، برای همین هر وقت یه ذره وقت گیر میارم میرم سراغش که چندتا عکس پاک کنم. ولی خب طبیعتاً به‌جای پاک کردن، هی چشمم می‌خوره به کلی عکس و خاطره و نصف وقتم میره برای «یادش بخیر!» گفتن. ☺️
جالب اینجاست که عکس‌های سفرها یا اتفاق‌های خیلی خاص، اون‌قدر برام نوستالژ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گوگل فوتوم در حال انفجاره و باید پاکسازی بشه، برای همین هر وقت یه ذره وقت گیر میارم میرم سراغش که چندتا عکس پاک کنم. ولی خب طبیعتاً به‌جای پاک کردن، هی چشمم می‌خوره به کلی عکس و خاطره و نصف وقتم میره برای «یادش بخیر!» گفتن. ☺️</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s934743_file_000000008990820cae6383df9cd40a85.png" width="1086" height="1448"></figure><p>جالب اینجاست که عکس‌های سفرها یا اتفاق‌های خیلی خاص، اون‌قدر برام نوستالژیک و دلتنگ‌کننده نیستن. بیشتر عکس‌های عادی، یهویی و بی‌مناسبتن که یه‌هو می‌زنن یه جایی از آدم.</p><p>یه وقتایی فکر می‌کنیم زندگی باید حتماً یه اتفاق بزرگ داشته باشه تا بشه گفت «خوب بود»؛ یه سفر عجیب، یه موفقیت خفن، یه خبر مهم، یه جشن بزرگ… انگار خیلی وقت داریم و هی روزهامون رو تندتند رد می‌کنیم تا برسیم به اون روز بهتر، اون جای بهتر، اون زندگی بهتر.</p><p>یکی می‌گفت خوشبختی اصلاً وجود نداره؛ همین که بدبخت نباشی کافیه! باید دنبال «سعادت» بود، نه خوشبختی. یعنی سعی کنی همین لحظه‌ای که توش هستی، تا جای ممکن نیک بگذره. همین. 🌱</p><p>چون شاید آخرش بفهمیم خوشبختی هیچ‌وقت یه مقصد مشخص نبوده؛ همین توقف‌های کوچیکی بوده که هی از کنارشون رد شدیم.</p><p>مثل الانِ من که واقعاً دارم یکی از آرزوهای چند سال پیشم رو زندگی می‌کنم، ولی با دیدن همین عکس دلم برای روزهایی تنگ شد که می‌رفتم دور دریاچه آزادی می‌دویدم، بعد روی چمن‌ها یوگا می‌کردم، وعده پروتئینی‌مو می‌خوردم و خسته برمی‌گشتم خونه. 🤷🏻‍♀️</p><p>البته احتمالاً بخش مهمی از این نوستالژی هم به این دلیله که توی عکس آسمون تهران آبیه و مغزم خیلی محترمانه پاک کرده که نصف روزها اصلاً نمی‌شد رفت بیرون، از بس هوا مزخرف بود. 😅</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/104/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
		<category>لایف استایل</category>
	</item>
	<item>
		<title>تو شتر نیستی! آب بنوش!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/103</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/103</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 14:40:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من نمی‌دونم چرا بعضیامون انتظار داریم با دو تا جرعه آب از صبح تا شب، بدنمون همچنان مثل ساعت کار کنه! 😂
کویر ابوزیدآباد بعد سردرد می‌گیریم، خسته‌ایم، تمرکز نداریم، پوست خشک می‌شه، دور چشممون تیره‌تر به نظر میاد، شکممون هم قاطی می‌کنه و آخرش می‌گیم: «نمی‌دونم چرا امروز یه جوریم!»
خب شاید چون داری آروم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من نمی‌دونم چرا بعضیامون انتظار داریم با دو تا جرعه آب از صبح تا شب، بدنمون همچنان مثل ساعت کار کنه! 😂</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:941/1672;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t9730_file_00000000f9dc820abee9282d4819e244.png" width="941" height="1672"></figure><h4 style="text-align:center;"><span style="font-size:12px;">کویر ابوزیدآباد</span></h4><h4> </h4><p>بعد سردرد می‌گیریم، خسته‌ایم، تمرکز نداریم، پوست خشک می‌شه، دور چشممون تیره‌تر به نظر میاد، شکممون هم قاطی می‌کنه و آخرش می‌گیم: «نمی‌دونم چرا امروز یه جوریم!»</p><p>خب شاید چون داری آروم‌آروم تبدیل به کشمش می‌شی عزیزُم! 😅</p><p>آب فقط برای رفع تشنگی نیست، برای تنظیم دمای بدن، کارکرد کلیه‌ها، گردش خون، هضم و عملکرد مغز لازمه. کم‌آبی می‌تونه بعضی ناراحتی‌های گوارشی رو تشدید کنه و باعث بشه پوست زیر چشم خشک‌تر و گودتر دیده بشه و سیاهی دور چشم بیشتر به چشم بیاد. (به خودمم یادآوری میکنم) </p><p>من آدم آب گریزی‌ام برای اینکه آب بخورم ۶۰ مدل لیوان بزرگ دارم که منو ترغیب کنه به آب خوردن! </p><p>تازه خیلی وقتها آب خالی کافی نیست، و برای جذب بهتر لازمه که "الکترولیت" بنوشیم، حالا اگه دوست داشتید بگید که من بگم اون الکترولیت ساده‌ای که من معمولا خودم درست میکنم و میخورم چیه! که هم آب بدن رو تامین میکنه هم جلوی اشتهای کاذب رو میگیره. </p><p>خلاصه: آب بخور؛ تو شتر نیستی که ذخیره‌ش کنی برای یکشنبه هفته‌ی بعد! 🐪😂💧</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/103/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>سلامتی</category>
	</item>
	<item>
		<title>خرِ درون!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/102</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/102</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 10:36:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به قول یه دوست قدیمی که دیگه نیست، "هر دری که بازه، الزاماً ارزش نداره آدم ازش رد بشه."
ولی من بهش گفتم ، پشت یسری درها یه دنیای قشنگ و ناشناخته است که ارزشش رو داره!
 و پشت بعضی درهام یه "خب که چی؟ من که از اول تقریباً می‌دونستم… پس دقیقاً دنبال چی رفته بودم؟ "منتظرته😅
ولی بخاطر وجود درهای دوم من ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به قول یه دوست قدیمی که دیگه نیست، "هر دری که بازه، الزاماً ارزش نداره آدم ازش رد بشه."</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h935589_file_00000000f4ac820a89568305785b1e04.png" width="1086" height="1448"></figure><p>ولی من بهش گفتم ، پشت یسری درها یه دنیای قشنگ و ناشناخته است که ارزشش رو داره!</p><p> و پشت بعضی درهام یه "خب که چی؟ من که از اول تقریباً می‌دونستم… پس دقیقاً دنبال چی رفته بودم؟ "منتظرته😅</p><p>ولی بخاطر وجود درهای دوم من از کشف درهای اول کوتاه نمیام! 😁 حتی اگه تعداد درهای "خب که چی‌گونه" بیشتر از درهای هیجان انگیز باشه!</p><p>شاید وارونگیِ زندگی همین‌جاست، اینکه گاهی با علم به اینکه چیزی احتمالاً همچی جالب هم در نمیاد، باز امتحانش می‌کنی، فقط برای اینکه مطمئن شی خرِ درونت هنوز زنده است😂</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/102/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>36</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>درختی به اسمِ &quot;ما&quot;</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/101</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/101</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 18:34:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هفت از اون عددهاییه که از قدیم یه جورایی با «کامل شدن» گره خورده، از هفت روز هفته و هفت آسمون گرفته تا هفت‌سین و هفت‌خوان و هفت شهر عشق. انگار آدم‌ها از هزاران سال پیش یه چیزی توی این عدد دیده بودن، تموم شدن یه دور و شروع یه دور تازه. 
و حالا ما رسیدیم به هفت. 🧿
هفت سال از روزی که "من"و "تو" یواش‌یو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هفت از اون عددهاییه که از قدیم یه جورایی با «کامل شدن» گره خورده، از هفت روز هفته و هفت آسمون گرفته تا هفت‌سین و هفت‌خوان و هفت شهر عشق. انگار آدم‌ها از هزاران سال پیش یه چیزی توی این عدد دیده بودن، تموم شدن یه دور و شروع یه دور تازه. </p><p>و حالا ما رسیدیم به هفت. 🧿</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:675/1030;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/523600_file_00000000dca8824682be420fc7aa9b83.png" width="675" height="1030"></figure><p>هفت سال از روزی که "من"و "تو" یواش‌یواش شد "ما"!</p><p>هفت ساله که کنار هم راه می‌ریم و جالبه که عشق ما شبیه جاده نبود که هرچی جلوتر می‌ریم ازش کم بشه، بیشتر شبیه یه درخت بود که هرچی زمان گذشت، ریشه‌هاش بیشتر توی هم گره خورد و عمیق‌تر فرو رفت🌱💜</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/101/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>51</slash:comments>
		<category>عشق</category>
		<category>سالگرد</category>
		<category>ما</category>
	</item>
	<item>
		<title>دلخوشی‌های بالدار🐦</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/100</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/100</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 17:10:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پرنده ها رو من از همیشه دوست داشتم، نه از اون دوست داشتن های خیلی علمی و فرهیخته طور، از همون مدل که یه پرنده ی ناناز و ظریف و خوشگل و بلا تو طبیعت می بینم ناخودآگاه دلم ضعف میره براش😁🥰
 مخصوصاً وقتی با اون پاهای فسقلی شون اینور و اونور میپرن سرشونو کج میکنن و با قیافه ی کاملاً جدی مشغول زندگی خودشو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پرنده ها رو من از همیشه دوست داشتم، نه از اون دوست داشتن های خیلی علمی و فرهیخته طور، از همون مدل که یه پرنده ی ناناز و ظریف و خوشگل و بلا تو طبیعت می بینم ناخودآگاه دلم ضعف میره براش😁🥰</p><p> مخصوصاً وقتی با اون پاهای فسقلی شون اینور و اونور میپرن سرشونو کج میکنن و با قیافه ی کاملاً جدی مشغول زندگی خودشونن و آدم حس میکنه چقدر آزاد و رهان!🤍😊</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1254/1254;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x953359_file_00000000f44481f4977c5f567757eca2.png" width="1254" height="1254"></figure><p>برای همین وقتی کلاس پرنده نگری رو دیدم حس کردم این یکی واقعاً مال منه. یه کاری که نه برای کاره نه برای پول در آوردنه نه قراره آخرش ازش استفاده ی خاصی بکنم؛ فقط می خوام بیشتر درباره ی چیزی که دوستش دارم بدونم یاد بگیرم به جای اینکه هر موجود پرداری رو ببینم بگم وااای اینو ببین "چقدر نانازه"،😂 کم کم بشناسمش بدونم کیه چه صدایی داره کجا زندگی میکنه و اصلاً اون زندگی کوچیک و بامزه ش چطوری می گذره.</p><p>جلسه‌ی اول پرنده‌نگری رو گذروندم و بیشتر از اینکه حس کنم دارم یه «درس» جدید یاد می‌گیرم، حس کردم دارم چشمم رو برای دیدن چیزهایی باز می‌کنم که همیشه دوروبرم بودن و من فقط از کنارشون رد می‌شدم. شاید قشنگ‌ترین قسمتش برای من همین باشه؛ اینکه یکم آروم‌تر بشم، بیشتر نگاه کنم، بیشتر گوش بدم و این موجودات خوشگل و آزاد رو این بار نه فقط با «وااای چقد بلا» 😂 بلکه واقعاً ببینم و بشناسمشون.🥰</p><p>خلاصه که بله، در این سن و سال یه علاقه‌ی جدید هم به علایقم اضافه کردم: پرنده‌نگری. 🐦</p><p>و بعید می‌دونم از چیزی که این‌همه پر و بال و نانازی توشه پشیمون بشم. :))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/100/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش نقاشی🌈</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/99</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/99</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 18:26:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اینم برای چالش نقاشی که  پارادوکس بلاگفا که نمیشناسمش راه انداخته 😁 ولی دوستان معصومه عزیز و واتوره به بلاگیکس کشوندنش☺️ 
ممنون از شما برای این چالش که باعث شد یه دستی به قلم‌ها ببرم ، هعییییی... ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اینم برای چالش نقاشی که  پارادوکس بلاگفا که نمیشناسمش راه انداخته 😁 ولی دوستان معصومه عزیز و واتوره به بلاگیکس کشوندنش☺️ </p><p>ممنون از شما برای این چالش که باعث شد یه دستی به قلم‌ها ببرم ، هعییییی... </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2854/2338;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c925907_20260819_181529.jpg" width="2854" height="2338"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/99/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>چالش</category>
		<category>نقاشی</category>
		<category>doodle art</category>
	</item>
	<item>
		<title>?Where&#039;s the eject button</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/98</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/98</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 09:55:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز اومدم وبلاگ‌ها رو باز کردم، دیدم چند نفر با جملاتی در مایه‌های «دیگه نیستم»، «بدرود»، «خداحافظ برای همیشه» و احتمالاً پخش موسیقی تیتراژ در پس‌زمینه، از اینجا رفتن. 😄
فارغ از اینکه دعوا چی بوده و حق با کی بوده، یه سؤال برام پیش اومد، ما از وبلاگ می‌تونیم لفت بدیم، از زندگی واقعی چی؟🤔 اگه راه حل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز اومدم وبلاگ‌ها رو باز کردم، دیدم چند نفر با جملاتی در مایه‌های «دیگه نیستم»، «بدرود»، «خداحافظ برای همیشه» و احتمالاً پخش موسیقی تیتراژ در پس‌زمینه، از اینجا رفتن. 😄</p><p>فارغ از اینکه دعوا چی بوده و حق با کی بوده، یه سؤال برام پیش اومد، ما از وبلاگ می‌تونیم لفت بدیم، از زندگی واقعی چی؟🤔 اگه راه حلی برای این دارید لطفا به من بگید چون من اولین نفر میخوام لفت بدم ازش!</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w977496_file_0000000004cc820a890f0980b37f962b.png" width="1086" height="1448"></figure><p>اونجا که نمی‌شه هر بار کسی برخلاف میلمون حرف زد، رفتاری کرد که خوشمون نیومد یا کلاً روی اعصابمون قدم زد، گزینه‌ی خروج رو بزنیم و بگیم «بدرود دوستان، موفق باشید.» آدم‌های اطرافمون همیشه انتخاب ما نیستن و قرار هم نیست همه مطابق سلیقه‌ی ما رفتار کنن. بیشتر چیزهای زندگی خارج از کنترل ما هستن! فحشم زشته, باشه، ولی ما به کلمات تو ذهنمون وزن میدیم! تصمیم اینکه ازش ناراحت بشیم با ماست!</p><p>نصیحت نیست، سبک زندگی خودمه چون برای من دنیای واقعی و آدمهاش خیلی خیلی غیر قابل تحمله اما مجبورم که باشم و لفتی وجود نداره! </p><p> شاید بخشی از زندگی همین باشه که یاد بگیریم گاهی از کنار بعضی چیزها رد بشیم، بعضی حرف‌ها رو زیادی جدی نگیریم و برای هر اتفاقی چمدون نبندیم. نه اینکه هر رفتار بدی رو تحمل کنیم، فقط هر ناراحتی‌ای هم لزوماً ارزش رفتن نداره. ادم اومده برای ناراحت شدن! ناراحت میشیم ، یکم فرصت میدیم و دوباره میریم برای ناراحتی بعدی! مگه غیر اینه؟! </p><p>یه کم تاب‌آوری، یه کم بی‌خیالی و شاید کمی هم شوخ‌طبعی، زندگی رو قابل‌تحمل‌تر می‌کنه.</p><p>بالاخره اینجا دکمه‌ی «خروج» داره، زندگی متأسفانه هنوز این آپدیت رو دریافت نکرده. 😄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/98/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تا اطلاع ثانوی از همه متنفر بیدم!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/97</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/97</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 08:58:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حال و هوای این چند روز وبلاگ‌ها دقیقاً همین عکسه!
 
یه عالمه گوجه و پیاز و فلفل و شلوغی، چندتا قلچماقِ بزن‌بهادر هم از تو قاب زل زدن هر حرفی  بزنی بیان پایین. 😂
یکی داد می‌زنه، یکی قهر می‌کنه، یکی افشاگری می‌کنه، یکی از ناکجاآباد میاد وسط دعوا میره رو مخت دعوای جدید راه بندازه...
منم یه گوشه وایسادم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حال و هوای این چند روز وبلاگ‌ها دقیقاً همین عکسه!</p><p> </p><p>یه عالمه گوجه و پیاز و فلفل و شلوغی، چندتا قلچماقِ بزن‌بهادر هم از تو قاب زل زدن هر حرفی  بزنی بیان پایین. 😂</p><p>یکی داد می‌زنه، یکی قهر می‌کنه، یکی افشاگری می‌کنه، یکی از ناکجاآباد میاد وسط دعوا میره رو مخت دعوای جدید راه بندازه...</p><p>منم یه گوشه وایسادم فقط دیزی‌مو می‌خوام، ولی ظاهراً دیزی فقط سنگی سنگی سنگی !</p><p>مرسی اَه!</p><p> </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k047209_file_000000004360820a8ec658c1f3adfad4.png" width="1086" height="1448"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/97/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بهرام که گور میگرفتی همه عمر،دیدی که چگونه گور بهرام گرفت</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/96</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/96</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 22:43:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب اوقات عزیز زحمت کشید رفت توی وبلاگ من چرخ زد و از لابه‌لای نوشته‌هام یه "من" درآورد، منم گفتم چرا یک‌طرفه؟ 😁 گهی پشت به زین و گهی زین به پشت😆
 
رفتم توی "اوقات بی‌وقت" و تا جایی که حوصله و  چشم یاری کرد، خوندم و اونایی که قبلا نخونده بودم...
اولین چیزی که فهمیدم اینه که صاحب این وبلاگ اصولاً استع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب <a href="https://untimely.blogix.ir/">اوقات</a> عزیز زحمت کشید رفت توی وبلاگ من چرخ زد و از لابه‌لای نوشته‌هام یه "<a href="https://untimely.blogix.ir/post/184/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B2%DB%8C%D8%AA%D8%A7">من</a>" درآورد، منم گفتم چرا یک‌طرفه؟ 😁 گهی پشت به زین و گهی زین به پشت😆</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y80744_file_0000000098c48246a3b3cacd8f09e8e1.png" width="1086" height="1448"></figure><p> </p><p>رفتم توی "اوقات بی‌وقت" و تا جایی که حوصله و  چشم یاری کرد، خوندم و اونایی که قبلا نخونده بودم...</p><p>اولین چیزی که فهمیدم اینه که صاحب این وبلاگ اصولاً استعداد عجیبی در ساده رد شدن از کنار هیچ‌چیز نداره! 😂</p><p>یعنی من اگه یه استکان چای ببینم نهایتاً میگم چای با رفیق حال میده. ایشون همون استکان رو می‌بینه، یاد گذر زمان، تنهایی انسان، هستی و احتمالاً کامو میفته و تا چای رو بخوره سه صفحه مطلب ازش دراومده! 😅</p><p>کلاً با آدمی طرفیم که ذهنش خاموشی نداره.</p><p>هر اتفاقی باید یه دور بره توی دستگاه تحلیل، از چند زاویه بررسی بشه، یه خاطره از بیست سال پیش بهش وصل بشه، یه ذره فلسفه روش پاشیده بشه و بعد تازه اجازه خروج پیدا کنه. 😁</p><p>ولی چیزی که بعد از خوندن یه عالمه از نوشته‌هاش برام جالب شد این بود که پشت این همه تحلیل و فلسفه و کلمه، یه آدم خیلی زمینی‌تر نشسته.</p><p>آدمی که یه عالمه راه رفته، مسیر عوض کرده، انتخاب کرده، اشتباه کرده، عاشق شده، دل کنده، برگشته، دوباره شروع کرده و خوشبختانه خیلی هم اصرار نداره گذشته‌ش رو اتو بکشه و نسخه آبرومندش رو تحویل ملت بده.</p><p>اتفاقاً جاهایی که نسخه‌های قدیمی خودش رو دست میندازه برای من از بامزه‌ترین قسمت‌های وبلاگه. چون به نظرم همه‌مون وقتی به خودِ بیست سال پیشمون نگاه می‌کنیم، یه جاهایی دلمون می‌خواد بغلش کنیم و یه جاهایی هم یقه‌شو بگیریم بگیم: "تو دقیقاً چه مرگت بود؟!" 😂</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/96/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		<category>داستان وبلاگ‌ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>مقصر!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/95</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/95</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 17:25:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو تا کتاب خوشگل دارم که لاشون هم باز نکردم! 
همش تقصیر شماست👊🏻😅]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">دو تا کتاب خوشگل دارم که لاشون هم باز نکردم! </p><p style="text-align:center;">همش تقصیر شماست👊🏻😅</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/95/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>49</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فصلی که من با تو ما شد!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/94</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/94</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 10:54:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تابستان انگار فلفل پاشیده بود روی پوست شهر، آتشین و بی رحم!
 بعد تو آمدی و عشق به جای اینکه آرامم کند،
 التهاب تازه ای انداخت به جانم، 
 تنت نزدیک بود و پوستت بوی گرم و شیرینی میداد و من فکر میکردم بعضی آتش ها را اصلاً نباید خاموش کرد... حتی اگر بیرون باران گرفته باشد. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تابستان انگار فلفل پاشیده بود روی پوست شهر، آتشین و بی رحم!</p><p> بعد تو آمدی و عشق به جای اینکه آرامم کند،</p><p> التهاب تازه ای انداخت به جانم، </p><p> تنت نزدیک بود و پوستت بوی گرم و شیرینی میداد و من فکر میکردم بعضی آتش ها را اصلاً نباید خاموش کرد... حتی اگر بیرون باران گرفته باشد. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2843/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b85339_20260728_182831.jpg" width="2843" height="4000"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/94/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<category>مرداد</category>
		<category>عشق</category>
		<category>سالگرد</category>
		<category>یار</category>
	</item>
	<item>
		<title>بوی خوشِ دوستی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/93</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/93</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 14:13:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یَک‌دانه دوستِ دُردانهء تَک‌دانه دارم که الان قریب به ۱۵ سال هست دوستیم! از همین وبلاگ (البته دقیقا همین نه، اونی که در بیان داشتم با همین نام) دوست شدیم. ازش ۷ سال بزرگترم! آقا من رشد و بالندگی اینو دیدم و چقدر از روند تغییراتش و استقلالش و کارهایی که برای ارتقای خودش با حداقل فرصت و ابزارهایی که د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یَک‌دانه دوستِ دُردانهء تَک‌دانه دارم که الان قریب به ۱۵ سال هست دوستیم! از همین وبلاگ (البته دقیقا همین نه، اونی که در بیان داشتم با همین نام) دوست شدیم. ازش ۷ سال بزرگترم! آقا من رشد و بالندگی اینو دیدم و چقدر از روند تغییراتش و استقلالش و کارهایی که برای ارتقای خودش با حداقل فرصت و ابزارهایی که داشت ، انجام داد، در این سال‌ها حض وافر بردم! آرزوم بود همیشه نزدیک بودیم.هعیییی🫠</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1448/1086;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e61895_file_00000000daa08243a6f0934c93c4c833.png" width="1448" height="1086"></figure><p>چون همیشه تو دو تا شهر مختلف بودیم( تو این ۱۵ سال اون شهرش ثابت بوده ولی من ۵ تا شهر عوض کردم🤣) بیشتر این مدت دوستیمون دور بوده ولی این وسط کلی خاطره ساختیم سفر داخلی و خارجی(ارمنستان) رفتیم ! مهمونی و گشت و گذار رفتیم. چه مسافت‌ها و کوچه و خیابونهایی که گز نکردیم. </p><p>دیشب با پارتنرش اینجا بودن و امروز رفتن، موقع خداحافظی بهش گفتم هر موقع هر کاری داشتی زنگ بزن. ما دوریم ولی قلبمون خیلی نزدیکه.. 🥲</p><p>دوسش دارم و خیلی خوشحالم که این رفاقت رو طولانی حفظ کردیم.👭🏻</p><p>این نون خمیرترش هم مامانش برام پخته بود که سوغاتی بیاره!😍 حالا چرا؟ چون دو سال پیش مامانش علاقه‌مند به نون پختن شده بود من بهش گفتم بهش بگو نون خمیرترش درست کنه خیلی مفیدتره.. و خب بلد نبود خلاصه من راهنمایی کردم و یسری فیلم و آموزش فرستادم! الان دیگه استاد شده .. خلاصه به پاس اینکه من تو این مسیر قرارش دادم برام نون فرستاده، عایا این قشنگ و دلبرانه نیست🥰🥰🥰🥰</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/93/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		<category>زندگی</category>
		<category>دوستی</category>
		<category>رفاقت</category>
	</item>
	<item>
		<title>خداحافظ قُلدر</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/92</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/92</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 15:38:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، این‌بارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی که میرم تهران، مجبورم مرغها رو تنها بذارم، آب دارن و به شیر وصله، اما خب دون محدوده ، ظرفشون رو پر میکنم و هر بار تنها میذارمشون غصه میخورم، این‌بارم باهاشون خدافظی کردم رفتم، فکر نمیکردم نبودم، ده روز بشه 🤕 ولی داستان کمرم و این تعطیلات کذایی هفته پیش ، شرایطی بوجود آورد که ده روز شد! از بابت آب خاطرجمع بودم ولی خب دون نهایت برای یه هفته فکر کنم .. خیلی استرس داشتم ، خیلی !! هر شب میگفتم این طفلی‌ها اسیرند.. چه کاری بود آخه! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1268/2622;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i78259_20260804_163637.jpg" width="1268" height="2622"></figure><p>دیروز با مسکن تزریقی و هر بدبختی بود ۵ صبح قبل اینکه جاده یکطرفه بشه برگشتم !! بدو رفتم سمت لونه ، کِز کرده بودن ! از دور منو دیدن دویدن دم در من فقط ظرف غذا رو دیدم که خالی خالییییه و محیط لونه که بهم ریخته بود خیلی زیاد، انگار طوفان اومده باشه!ولی خودشون کرده بودن. جایی هم خوابیده بودن که معمولا نمیخوابن دیگه هول بودم رفتم غذا رو آوردم ... میخواستم ظرف رو پر کنم که دیدم اینا چرا ۵ تان😧  &gt;&gt;&gt; برو ادامه...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/92/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>38</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
		<category>مرغ</category>
		<category>تخم مرغ</category>
		<category>پت</category>
		<category>غم</category>
	</item>
	<item>
		<title>شب،پوست،رهایی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/91</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/91</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 23:22:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شب بود و تابستون اما گرم؟ نبود،  یه نسیم خنک لابه‌لای علف‌ها می‌پیچید. رفتم تا نزدیک آب و همون‌جا ایستادم. دو دِل بودم! چرا اینجام؟  
اون طرف آب چراغ‌ها روشن بودن. آدم‌ها احتمالاً بلند بلند سلامتی میزدن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، درباره هم نظر می‌دادن، قضاوت می‌کردن، ما خوبیم بقیه بدن... همون بازیِ همی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شب بود و تابستون اما گرم؟ نبود،  یه نسیم خنک لابه‌لای علف‌ها می‌پیچید. رفتم تا نزدیک آب و همون‌جا ایستادم. دو دِل بودم! چرا اینجام؟  </p><p>اون طرف آب چراغ‌ها روشن بودن. آدم‌ها احتمالاً بلند بلند سلامتی میزدن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن، درباره هم نظر می‌دادن، قضاوت می‌کردن، ما خوبیم بقیه بدن... همون بازیِ همیشگی!</p><p>ولی از اون فاصله، همه‌شون فقط چندتا چراغ بودن.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l108241_file_000000003e1081f4b54b773d6311345b.png" width="1086" height="1448"></figure><p style="text-align:center;"><span style="font-size:12px;">دریاچه اُوان</span></p><p> </p><p>فکر کردم کاش همیشه می‌شد همین‌قدر از نگاه آدم‌ها فاصله گرفت. از اون لحظه‌ای که یواش‌یواش شروع می‌کنی خودت رو از چشم بقیه ببینی و قبل از هر کاری حساب کنی ،چقدرش قابل توضیحه، چقدرش قابل دفاعه، چقدرش با تصویری که ازت ساختن جور درمیاد.</p><p>یه جایی وسط همین حساب‌وکتاب‌ها ممکنه انقدر نقاب به صورتت اضافه کنی که یه روز خودت هم یادت نیاد زیر همه‌شون چه شکلی بودی.</p><p>اون شب خوب بود که صدای جیرجیرک‌ها صدای آدمها رو تو خودش گم میکرد منم چیزی جز یه آغوش نمی‌خواستم از اون آغوش‌هایی که توش لازم نیست چیزی رو توضیح بدی یا نسخه‌ی قابل‌قبول‌تری از خودت باشی. چه خوب که تو بودی و همون‌جا، زیر تاریکی‌ای که ستاره داشت، برای چند دقیقه حس کردم دوباره خودمم. نسیم می‌اومد، آب ، نور چراغ‌های دور رو تکون می‌داد و من بدون نقاب غرق در آغوشت شدم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/91/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
	</item>
	<item>
		<title>مراقب گلدون اطلسی باش!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/90</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/90</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 13:57:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[غصه نخور زندگی رنگارنگه!
یه وقتهایی دور شدنم قشنگه! 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">غصه نخور زندگی رنگارنگه!</p><p style="text-align:center;">یه وقتهایی دور شدنم قشنگه! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1154/1211;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c3340_file_000000005efc820c9b90a0723ebb7dd1.png" width="1154" height="1211"></figure><p style="text-align:center;"> </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o258246_Mahasti_Shayad_Agar_Daem_Bodi_Kenaram_-_128.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o258246_Mahasti_Shayad_Agar_Daem_Bodi_Kenaram_-_128.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/90/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ببخشید، گویا خیلی درد داشت!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/89</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/89</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 00:06:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعضی وقتا هم یه حرف معمولی می‌زنی، دعوا هم نداری! انتظارم داری از یه آدمی که خودش همه حرفهاش پر از نیش و کنایه‌ست که مفهوم طنز و ایموجیِ خنده رو بفهمه! بعد یهو بدون مقدمه می‌پره پاچه‌تو میگیره! (شفای عاجل برای شما و صبر ایوب برای اطرافیان🤲🏻)
اینجاست که آدم میگه اوه! احتمالا انگشت گذاشتم روی یه نقطه‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی وقتا هم یه حرف معمولی می‌زنی، دعوا هم نداری! انتظارم داری از یه آدمی که خودش همه حرفهاش پر از نیش و کنایه‌ست که مفهوم طنز و ایموجیِ خنده رو بفهمه! بعد یهو بدون مقدمه می‌پره پاچه‌تو میگیره! (شفای عاجل برای شما و صبر ایوب برای اطرافیان🤲🏻)</p><p>اینجاست که آدم میگه اوه! احتمالا انگشت گذاشتم روی یه نقطه‌ای که مثل اینکه بدجور میسوخته!👌🏻</p><p>چون معمولاً سر چیزی که نسوزه و واقعاً مهم نباشه کسی خودشو جر نمیده و به کسی که نمی‌شناسه الکی فحش نمیده!🤷🏻‍♀️ </p><p> </p><p> من اصلاً دنبال نقطه‌ضعف کسی نبودم. یه چیزی گفتم و رد شدم، بعد واکنشی که گرفتم خودش با فلش و تابلو و چراغ‌گردون اومد گفت: «دقیقاً همین‌جا!»🤣</p><p>بعضی وقتا لازم نیست آدم کسی رو بشناسه یا درباره‌ش کنجکاوی کنه، خودش با دو تا جمله ساده، یه تور کامل برات برگزار می‌کنه.</p><p>حالا من که قصد کشف و شهود نداشتم،</p><p>ولی وقتی یکی خودش نقشه‌ی گنج رو می‌ذاره کف دستِ آدم، بالاخره یه نگاهی به ضربدر قرمزش می‌ندازم. :) ❌️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/89/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرگِ پلاستیکی</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/88</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/88</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 10:09:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند ماه قبل از اینکه جنگ بشه ، یبار یه خوابی میدیدم که جنگ بودو یار دست منو گرفته بود تو خیابون‌های آشوب، ازین سنگر به اون سنگر فرار میکردیم و داشتیم به سمت جایی حرکت میکردیم .. آدم و آتیش و گلوله از همه جا رو سرمون می‌بارید، تو دست اون یه اسلحه ، مسلسل‌طوری بود یه تفنگ "آبی پلاستیکی تَک تیر" هم داد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="swiper"><div class="swiper-wrapper"><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b238283_file_000000009d1c822fb9bff2e680cbc9ab.png"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div><div class="swiper-slide"><img class="swiper-lazy" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a259815_file_00000000e8b0820aa681ec85c054e6f4.png"><div class="swiper-lazy-preloader"></div></div></div><div class="swiper-button-prev"></div><div class="swiper-button-next"></div><div class="swiper-pagination"></div></div><p>چند ماه قبل از اینکه جنگ بشه ، یبار یه خوابی میدیدم که جنگ بودو یار دست منو گرفته بود تو خیابون‌های آشوب، ازین سنگر به اون سنگر فرار میکردیم و داشتیم به سمت جایی حرکت میکردیم .. آدم و آتیش و گلوله از همه جا رو سرمون می‌بارید، تو دست اون یه اسلحه ، مسلسل‌طوری بود یه تفنگ <span style="background-color:hsl(240,75%,60%);color:hsl(60,75%,60%);">"</span><span style="color:hsl(240,75%,60%);">آبی پلاستیکی تَک تیر</span><span style="background-color:hsl(240,75%,60%);color:hsl(60,75%,60%);">"</span> هم داده بود دست من! خیلی سبک ، شبیه اسباب‌بازی😄 تو همون خواب، میگفتم: اخه این یه تیر رو من به کی بزنم ؟ از طرفی بازم تفنگ رو  نگه داشته بودم ، چون بالاخره یه تیرم یه تیر بود.😁</p><p>وقتی بیدار شدم خوابم رو برای یار تعریف کرده بودم و هنوزم با جزئیاتش یادم هستش. </p><p>🕕امروز صبح یار میگفت: چکار کنم برات آخه؟ نبینم اینجوری رنج میکشی، گفتم: تنها لطفی که میتونی بکنی اینه که یه گلوله تو مغزم خالی کنی و من رو ازین درد و رنجِ جسمی، روحی و روانی خلاص کنی! بعد برای اینکه جو عوض بشه گفتم ععععع الان فهمیدم اون تفنگ پلاستیکی که دستم داده بودی به چه درد می‌خورد! تَک تیر بود! مخصوص خلاصیِ خودم..⚰️ خلاصه کلی فحشم داد ، منم گفتم ناراحت نباش من اونقد هنوز خودخواه نشدم که خودم رو بکشم و عزیزانم رو دچار رنج بی‌پایان کنم🫣</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/88/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
	</item>
	<item>
		<title>چونکه &quot;مُرداد&quot; گورِ عشقِ گُلِ خونرنگِ دلِ ما بود!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/87</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/87</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 11:13:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه دوستی دارم عاشق تابستونه! همیشه هم من میگم واقعاااااا چرا؟ 😒 اونم میگه دوست دارم ،هوا گرمه خیلی حال میده! جالب توجه هم هست، که تپل هم هست، ماشینم نداره و ‌کلا تو همین گرما کف خیابون و مترو و اتوبوسه! ولی بازم میگه : یاشاسین تابستون!!🤯
منم برعکسم، از روزی که تابستون شروع میشه منتطرم تموم بشه، نه ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه دوستی دارم عاشق تابستونه! همیشه هم من میگم واقعاااااا چرا؟ 😒 اونم میگه دوست دارم ،هوا گرمه خیلی حال میده! جالب توجه هم هست، که تپل هم هست، ماشینم نداره و ‌کلا تو همین گرما کف خیابون و مترو و اتوبوسه! ولی بازم میگه : یاشاسین تابستون!!🤯</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o972249_file_00000000e27c81f4a128d6b6df0d0048.png" width="1086" height="1448"></figure><p>منم برعکسم، از روزی که تابستون شروع میشه منتطرم تموم بشه، نه که فکر کنی الان که زن گنده شدم، اینجوری شدم، بچه هم که بودم همین بودم! 😁 اون زمان که عاشق مدرسه و مدرسه رفتن بودم ، ناراحت میشدم که چرا باید سه ماه از مدرسه دور باشم .. از اونجایی که والدین من هیچ برنامه‌ خارج از مدرسه‌ای هم برای تابستان ما در نظر نمیگیرفتن!🥱 یعنی نه ما قرار بود مسافرتی بریم نه کلاسی نه هیچی! تابستون فقط روزهای گرم طولانی بدون مدرسه بود برای من😢، بجز عصرها که تو کوچه با دوچرخه ویراژ میدادم هیچی نداشت🤣 🚴‍♀️</p><p>خلاصه تابستون بنظرم فقط برای جهان اولِ بی‌درده، که کتاب دست بگیرن برن لب ساحل لَش کنن!😎 برای ما، فصلِ با لباس بریم سونا خشک و بخار حساب میشه! 🥵</p><p>هر کی تابستون رو دوست داره، اعلام کنه یه کادو براش بفرستم🤣👊🏻👊🏻👊🏻</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/87/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
		<category>تابستان</category>
		<category>مرداد</category>
	</item>
	<item>
		<title>از اولین کراش‌های زندگیم!&quot;شهاب&quot;</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/86</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/86</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 09:38:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم میخواست آخر هفته رو می‌رفتیم کویر، ولی نِمِشِد. اصلی‌ترین دلیلش هم اینکه که واقعا نمیتونم طولانی تو ماشین بشینم با این کمرم! و آسمونهای تاریک از ما خیلی دورن!
آخر هفته بارش شهابی برساووشی هست(البته که تبلیغات اینستا برای تور ، پاره کردن و باید خبر داشته باشید) که از قضا هیچ ماهی هم تو آسمون نیست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم میخواست آخر هفته رو می‌رفتیم کویر، ولی نِمِشِد. اصلی‌ترین دلیلش هم اینکه که واقعا نمیتونم طولانی تو ماشین بشینم با این کمرم! و آسمونهای تاریک از ما خیلی دورن!</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p12532_file_000000009fe4820a93dbae3e0e5e49f6.png" width="1086" height="1448"></figure><p>آخر هفته بارش شهابی برساووشی هست(البته که تبلیغات اینستا برای تور ، پاره کردن و باید خبر داشته باشید) که از قضا هیچ ماهی هم تو آسمون نیست! پس اگه یه آسمون با آلودگی نوری کم بهتون نزدیکه، حتما آسمون رو از ۲۱ مرداد تا ۲۳ مرداد نگاه کنید شاید چند تا شهاب دیدید. </p><p>من دوبار این پدیده رو دیدم و واقعا دیدنش لذت‌بخش و خفنه! وقتی یه شهاب آسمون شب رو پاره میکنه و یهو نور درخشانش پهنه آسمون رو پر میکنه! یبار تو کویر گرمسار ساعت ۲ شب رو سقف ماشین دراز کشیده بودیم(از ترس عقربها رو زمین😅) و زل زده بودیم به آسمون که یهو یه شهاب با نور فسفری همه جا رو روشن کرد، هنوز یادش میفتم انگار خواب بودم و نفسم میگیره!</p><p>خیلی از نقاط ایران آخر هفته ابری هستن ولی مناطق کویری احتمالا قشنگ میتونن آسمون رو دریابن! دلم برای آسمون شب تنگ شده انگار هزار ساله که ستاره ندیدم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/86/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<category>سفر</category>
		<category>کویر</category>
		<category>ستاره‌ شناسی</category>
		<category>بارش شهابی</category>
	</item>
	<item>
		<title>استعفای مُهرهء عزیز!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/85</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/85</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 19:58:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حضار دل نگران و چشم انتظار باید خدمتتون عارض بشم که نتیجه MRI بنده چنین بود:
مهره L5 من با خودش گفته زندگی زیادی یکنواخت شده، نه جنگه نه هیچی، بذار یه حرکتی بزنیم. رفته از دیسک زده بیرون، بعد دیده کافی نیست، گفته حالا که اومدیم یه تنگی کانال هم ایجاد کنیم که دست خالی برنگردیم و دهن همایونی رو خوب سر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حضار دل نگران و چشم انتظار باید خدمتتون عارض بشم که نتیجه MRI بنده چنین بود:</p><p>مهره L5 من با خودش گفته زندگی زیادی یکنواخت شده، نه جنگه نه هیچی، بذار یه حرکتی بزنیم. رفته از دیسک زده بیرون، بعد دیده کافی نیست، گفته حالا که اومدیم یه تنگی کانال هم ایجاد کنیم که دست خالی برنگردیم و دهن همایونی رو خوب سرویس کنیم. 😂</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:941/1672;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z366379_file_0000000097f88246a94cbd9ab2d19c7b.png" width="941" height="1672"></figure><p>منم که سال‌ها یوگا کردم، کش اومدم، خم شدم، نفس کشیدم، عضله ساختم و فکر کردم دارم روی سلامتی سرمایه‌گذاری می‌کنم و کمرم بهم گفت: آناناس، بیاه🍍 ازین خبرها نیست.</p><p>«از مشارکت شما سپاسگزاریم، ولی تصمیمات اصلی این مجموعه جای دیگری گرفته می‌شود.»</p><p>حالا دکتر دارو داده و گفته برو آب‌درمانی. یعنی رسماً «برو تو آب ببینیم چی میشه.» اگرم جواب نداد بیا ۳۰ میلیون ناقابل بده یه تزریق کنم تو کمرت دو سال دردت کم بشه🤑 فعلا که اومدم خونه با دردی که خیلییی الان زیاده بخاطر نشستن طولانیِ امروز ! همه جام درد میکنه انگار کتکم زدن! تو تهران ۷ ساعت بیرون بودن برای من همین نتیجه رو داره.</p><p>خلاصه باید برم به خودم وزنه ببندم و تو آب راه برم و  با L5 عزیز مذاکره کنم که برگرده سر جاش، قول میدم دیگه هیچ توقعی از جمله خم به عقب خم به جلو ، ۱۸۰ آفتاب بالانس ازش نداشته باشم. 😑😂👊🏻👎🏻</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/85/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نق و نوق!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/84</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/84</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 14:42:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از خونه تا مطب دکتر ۳۵ دقیقه‌ای رسیدم ! اما ۲۵ دقیقه طول کشید جای پارک پیدا کنم 🤣🤣🤣 
بعد میگن چرا از خیابونهای این شهر و آسمون خاکستریش متنفری!؟
یه میگرنی شدم که نگو و نپرس!!! خداروشکر داروخونه همینجا بود سریع یه مسکن خوردم تا شدیدتر نشده و الان منتظرم تا MRI نوبتم بشه! گفتن در بهترین حالت دوساعت دی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از خونه تا مطب دکتر ۳۵ دقیقه‌ای رسیدم ! اما ۲۵ دقیقه طول کشید جای پارک پیدا کنم 🤣🤣🤣 </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:240/240;" src="https://www.emojiall.com/images/240/telegram/1f697.gif" width="240" height="240"></figure><p>بعد میگن چرا از خیابونهای این شهر و آسمون خاکستریش متنفری!؟</p><p>یه میگرنی شدم که نگو و نپرس!!! خداروشکر داروخونه همینجا بود سریع یه مسکن خوردم تا شدیدتر نشده و الان منتظرم تا MRI نوبتم بشه! گفتن در بهترین حالت دوساعت دیگه ! هر بار میای یچی درمان کنی ، با دو تا درد دیگه برمیگردی اونقد فوشار میاد به چندجا😄😄 </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/84/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نموخام!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/83</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/83</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 12:58:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه میدونن،من از دکتر رفتن بیزارم! ینی اگه یه روز راضی بشم وقت بگیرم برم دکتر یا مثلا موافقت کنم ، دیگه نزدیکانم قطعا میدونن که اوضاع خیطه و خیلی وضعم خرابه😆 
قدیم ندیما
 
رو همین حساب هر وقت مریضم میشم ، دیگه یار بهم نمیگه بریم دکتر😭 از بس گفته و من گفتم نع! آقا خب تو به گفتن ادامه بده گاهی میرسه ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه میدونن،من از دکتر رفتن بیزارم! ینی اگه یه روز راضی بشم وقت بگیرم برم دکتر یا مثلا موافقت کنم ، دیگه نزدیکانم قطعا میدونن که اوضاع خیطه و خیلی وضعم خرابه😆 </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1280/960;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w415929_IMG_20260808_125540_965.jpg" width="1280" height="960"></figure><p style="text-align:center;"><span style="font-size:12px;">قدیم ندیما</span></p><p> </p><p>رو همین حساب هر وقت مریضم میشم ، دیگه یار بهم نمیگه بریم دکتر😭 از بس گفته و من گفتم نع! آقا خب تو به گفتن ادامه بده گاهی میرسه به اون موقعیت که اوضاع واقعا خیطه🤣 البته بی انصافی نکنم هر از گاهی میگه 😆</p><p>خلاصه که فردا وقت دکتر دارم و واقعا امیدوارم دکترِ خوش‌اخلاقی باشه! چون اگه نباشه قطعا کلا هر چی بعدش بگه و بپیچه من انجام نمیدم🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/83/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گِل بگیرن!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/82</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/82</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 10:48:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کله صبح که یکی فهمیده بود کمردرد دارم من، ازم پرسید اصلا ورزش هم میکنی؟ بعد من گفتم آره هر روز. یوگا! جمله بعدش چی باشه خوبه؟ با توجه و در نظر گرفتن اینکه طرف مثلا کارشناس تربیت بدنیه!!!😒
🫏 حالا یوگام خوبه ولی ورزش حساب نمیشه ، بیشتر نرمشه! ورزش درست حسابی که عضلاتت رو تقویت کنه! 🤯
تنها حرفی که تونس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کله صبح که یکی فهمیده بود کمردرد دارم من، ازم پرسید اصلا ورزش هم میکنی؟ بعد من گفتم آره هر روز. یوگا! جمله بعدش چی باشه خوبه؟ با توجه و در نظر گرفتن اینکه طرف مثلا کارشناس تربیت بدنیه!!!😒</p><p>🫏 حالا یوگام خوبه ولی ورزش حساب نمیشه ، بیشتر نرمشه! ورزش درست حسابی که عضلاتت رو تقویت کنه! 🤯</p><p>تنها حرفی که تونستم بزنم بهش این بود که پیج این آقا رو براش بفرستم و بگم ایشونم حتما نرمشکاره! و علاقه‌ای به ادامهء این بحث ندارم! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1920/2401;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h464900_InShot_20260808_104507076.jpg" width="1920" height="2401"></figure><p>بعد گفت: چه گاردی داری! گارد؟؟؟ شیب؟ بام؟</p><p> آره واقعا جلوی بی‌سوادی و اظهار فضل با نداشتن اطلاعات مکفی خیلی گارد دارم داداش! چرا بعضی‌ها نمیتونن نظر ندن ؟؟</p><p>گِل بگیرن در اون دانشگاهی که تو کارشناس تربیت بدنی‌ش‌ میشی🤫</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/82/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>یوگا</category>
	</item>
	<item>
		<title>سوشی‌تراپی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/81</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/81</guid>
		<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 16:56:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از معدود چیز‌های خوبی که تهران داره اینه که توش سوشی پیدا میشه😅 در نتیجه هر چند ماهی یبار میشه یه سوشی‌درمانی کرد! 
طفلکی ازون غذاهایی هست که نصفی عاشقشن، نصفی تف و لعنت میدن بهش🤣 
من سالها در اقصی نقاط جهان سوشی امتحان کردم، گاهی خیلی بدم اومده(ولی باز بهش شانس دادم) و گاهی خیلییی خوشم اومده.....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از معدود چیز‌های خوبی که تهران داره اینه که توش سوشی پیدا میشه😅 در نتیجه هر چند ماهی یبار میشه یه سوشی‌درمانی کرد! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1448/1086;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u02223_file_0000000051e081f485661f8728fa7fb3.png" width="1448" height="1086"></figure><p>طفلکی ازون غذاهایی هست که نصفی عاشقشن، نصفی تف و لعنت میدن بهش🤣 </p><p>من سالها در اقصی نقاط جهان سوشی امتحان کردم، گاهی خیلی بدم اومده(ولی باز بهش شانس دادم) و گاهی خیلییی خوشم اومده.. الان دقیقا میدونم چه مدلش رو دوست دارم و چقد مهمه کجا بخوری و کی درستش کنه! 👨🏻‍🍳</p><p>بعد از سالها اونقد دیگه ازش خوشم اومد که یه ورکشاپ سوشی هم شرکت کردم ولی وقتی خودم درست میکنم اونقد خسته میشم و مواد لازم داره که خوردنش بهم نمیچسبه! زین رو! هر وقت میخوایم کیفور بشیم یه مفصلش رو سفارش میدیم و در حد رضایت خاطر خودمون رو با سوشی خفه مینماییم🤣، حالا شاید مسخره کنید ولی واقعا تو روحیه‌ام به طرز بسزایی تاثیر داره😁 </p><p>حالا بگو ببینم خوردی؟ دوست داری؟ یا چی😆</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/81/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>غذا</category>
		<category>سوشی</category>
	</item>
	<item>
		<title>ادایی در حاشیهء‌ جاده!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/80</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/80</guid>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 17:02:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عایا  این گل رو تا حالا دیدی و میشناسیش؟!!! احتمالا نع!  منم تا همین چند روز پیش ندیده بودم ! تا داشتم یه مسیری رو میرفتم که اطراف جاده پر از این گل بود که باز شده بود و اونقد قیافه‌اش جذاب بود که ایستادیم که ازش عکس بگیرم ! بعد همونجا سرچ کردم که اسمش رو پیدا کنم ، یهوووو دیدم زده کاپاریس!!! 
حالا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عایا  این گل رو تا حالا دیدی و میشناسیش؟!!! احتمالا نع!  منم تا همین چند روز پیش ندیده بودم ! تا داشتم یه مسیری رو میرفتم که اطراف جاده پر از این گل بود که باز شده بود و اونقد قیافه‌اش جذاب بود که ایستادیم که ازش عکس بگیرم ! بعد همونجا سرچ کردم که اسمش رو پیدا کنم ، یهوووو دیدم زده کاپاریس!!! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1278/1704;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l91889_IMG_20260805_165132_657.jpg" width="1278" height="1704"></figure><p>حالا احتمالا این ترشی رو ولی زیاد تو قفسه‌های سوپرمارکت‌ها دیده باشی😁 بعله خودشه ! کاپاریس! همو ادایی‌ترین ترشی در بازار که ۵ تا دونه‌اش روی یه سالاد یا پیتزا در رستوران چند صدهزار قیمتش رو میبره بالا🤣</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2192/2192;" src="https://image.torob.com/base/images/fR/Nz/fRNzOvaPmEiq4sSM.jpg" width="2192" height="2192"></figure><p> </p><p>یعنی به حدی ذوق کردم !  که این گلها رو دیدم خدا میدونه ! بعد دونستن اینکه این گل کبر هست ، تازه غنچه‌ها به چشمم اومد، همین غنچهء‌ گیاه رو باهاش ترشی درست میکنن! بهش کاپاریس، caper, کبر و حتی هندونه کوهی هم میگن، باز تو ترشی احتمالا میوه‌هاش رو دیدید شبیه هندونه بندانگشتی میمونه. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e0315_20260723_185555.jpg" width="3000" height="4000"></figure><p>غنچه تازه اش رو کندم و مزه کردم خیلی طعم جالبی داشت مزه خردل میداد یه حالت تیز و گزنده! خلاصه که اندازه یه مشت چیدم و هفته پیش گذاشتم ترشی بشه! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l62621_20260725_170715.jpg" width="3000" height="4000"></figure><p>عمر گلهای به این زیبایی کلا یه روز بود، فرداش که همون مسیر رو برمیگشتم ، تمام اون گلها با آفتاب داغ،خشک شده بودن، خیلی خوش‌شانس بودم که اون روز این زیبایی رو از نزدیک دیدم و تازه چشمم به این گیاه آشنا شد! ترشی رو می‌شناختم ولی هیچوقت اطراف جاده به چشمم نمیومده بودن!</p><p>خیلی گیاه پرخاصیتی هست، اگه فقط اسمش رو سرچ کنید ، می‌بینید! </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/80/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>طبیعت</category>
		<category>محصولات کشاورزی</category>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>کاپاریس</category>
	</item>
	<item>
		<title>چویی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2026 10:43:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من الان یه هفته است چای نخوردم، چای فقط دوتایی میچسبه! با دلبر، با رفیق، خلاصه با یکی باید باشی!
میخواستم برم تهران، ولی نمِشِد🤷🏻‍♀️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">من الان یه هفته است چای نخوردم، چای فقط دوتایی میچسبه! با دلبر، با رفیق، خلاصه با یکی باید باشی!</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:960/1280;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b3512_IMG_20260804_103920_175.jpg" width="960" height="1280"></figure><ul><li>میخواستم برم تهران، ولی نمِشِد🤷🏻‍♀️</li></ul>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ای دوست‌دارانِ مینی‌سریال!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/78</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/78</guid>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 11:29:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه وقتهایی که دارم تو نت میچرخم مثلا یکی یه کتاب یا فیلمی معرفی کرده! اسکرین‌شات میگیرم که بعدا برم ببینمش! ولی ۸۰ درصد مواقع یادم میره . چند روز پیش از گوشی عکس پاک میکردم که اسکرین یه فیلم رو دیدم ، رفتم سرچش کردم دیدم عه مینی‌سریاله! منم که عاشق مینی سریالم . کلا ۵ قسمت بود و بازیگر مورد علاقمم ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه وقتهایی که دارم تو نت میچرخم مثلا یکی یه کتاب یا فیلمی معرفی کرده! اسکرین‌شات میگیرم که بعدا برم ببینمش! ولی ۸۰ درصد مواقع یادم میره . چند روز پیش از گوشی عکس پاک میکردم که اسکرین یه فیلم رو دیدم ، رفتم سرچش کردم دیدم عه مینی‌سریاله! منم که عاشق مینی سریالم . کلا ۵ قسمت بود و بازیگر مورد علاقمم که بود پس سریع شروع کردم به تماشا.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:300/400;" src="https://static.cdn.asset.filimo.com/flmt/mov_108920_25924-b.jpg?width=300&amp;quality=85&amp;sharpen=80&amp;secret=kloAHgPQF9zmGdkx-e0wRw" width="300" height="400"></figure><p>بر اساس یه رمان ساخته شده تاریخِ ماجرا تو دههء ۳۰ آمریکا و رکود اقتصادی و ایناست.. </p><p>بازی "کیت وینسلت" فوق‌العاده است، فیلم سکانس‌های جذاب کم نداره! و همینطور تو مخی!😩</p><p>یجاهاییش واقعا فکر منو خیلی مشغول میکرد هم بخاطر اینکه من خودم رابطه‌ام با مادرم خیلی دراماتیکه و همش تو کله ام حالت مقایسه ایجاد میشد هم اینکه با خود نقش اول یجاهایی همذات‌پنداری میکردم! 😓</p><p>خلاصه از دیدنش لذت بردم ولی کله‌امم شیری شد🤣 از ۱۰ بهش ۷/۵ میدم . و دیشب بعد دیدن قسمت آخر قشنگ بی‌خواب شدم😄</p><p>و در نهایت ازینکه بچه ندارم خیلی خوشحالم😂😂 برای دلیلش کافیه فیلم رو ببینید .😁 </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/78/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>معرفی فیلم</category>
		<category>سریال</category>
	</item>
	<item>
		<title>بادم‌جوووون</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/77</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/77</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 19:21:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[  ‌ 🔸️تقدیم به همه ی آن هایی که درست وقتی باید می بودند، نبودند. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">  ‌ 🔸️تقدیم به همه ی آن هایی که درست وقتی باید می بودند، نبودند. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1452/1444;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p84613_png-clipart-emoji-eggant-vegetable-text-messaging-sticker-eggant-pure-food.png" width="1452" height="1444"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/77/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همه قرار نیست مرموز باشن!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/76</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/76</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 15:42:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من اصولاً با کتابهای ژاپنی حال میکنم یه فضای خاصی دارن معمولاً آرومن عجله ندارن به جزئیات توجه میکنن و گاهی هم از دل ساده ترین اتفاق ها یه مفهوم عميق در میارن ، تعارف ندارن یهو ممکنه خیلی دارک و اروتیک بشن! که من خوشم میاد😁
کتاب "خانه ای که در آن مرده بودم" اسم خوبی داشت کلی هم تعریف و تمجید شده و ج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من اصولاً با کتابهای ژاپنی حال میکنم یه فضای خاصی دارن معمولاً آرومن عجله ندارن به جزئیات توجه میکنن و گاهی هم از دل ساده ترین اتفاق ها یه مفهوم عميق در میارن ، تعارف ندارن یهو ممکنه خیلی دارک و اروتیک بشن! که من خوشم میاد😁</p><p>کتاب "خانه ای که در آن مرده بودم" اسم خوبی داشت کلی هم تعریف و تمجید شده و جایزه رمان پلیسی هم گرفته!ولی... برای من این‌طور نبود.🫤</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/1367;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o89625_Screenshot_20260802_152956.jpg" width="1080" height="1367"></figure><p>اگر بخوام نمره بدم، از ۱۰ یه ۶ می‌گیره. نه انقدر بد که بگم وقتم هدر شد، نه انقدر خوب که تا مدتها خوشحال باشم که خوندمش!</p><p>حس من این بود که کتاب خیلی تلاش می‌کرد مرموز باشه. ولی بیشترش اینجوری بود که  همون چیزی بود که خودت از اول حدس زده بودی!</p><p>راستش مفهوم خیلی عمیقی هم ازش نگرفتم. اگر بخوام منصف باشم، به نظرم بیشتر می‌خواست اهمیت خانواده، گذشته و رابطه‌های خانوادگی رو یادآوری کنه. ولی برای من اونقدر پررنگ نبود که بعد از بستن کتاب هنوز توی ذهنم بچرخه. یعنی نه قسمت پلیسی‌ش خیلی خفن بود و نه وارد مفهوم میشد اونقدرها!</p><p>در کل، اگه عاشق فضای آروم و داستان‌های ژاپنی باشید، احتمالاً از خوندنش بدتون نمیاد. ولی اگه با دیدن اسم کتاب انتظار یه معمای خفن و یه پایان که فکتون بیفته، دارید... شاید بهتر باشه کمی انتظارتون رو تنظیم کنید.😂</p><p>خلاصه اینکه من هنوز از کتاب‌های ژاپنی خوشم میاد، فقط این یکی جزو اونایی نبود که بخوام سال‌ها بعد هم ازش یاد کنم. بعضی کتاب‌ها بعد از تموم شدن، مدت‌ها توی ذهنت زندگی می‌کنند، این یکی محترمانه وسایلش رو جمع کرد، خداحافظی کرد و رفت!😅</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/76/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>کتاب</category>
		<category>کتابخوانی</category>
		<category>معرفی کتاب</category>
		<category>ژاپنی</category>
	</item>
	<item>
		<title>رفیق روزهای سختم!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/75</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/75</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 11:25:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پونزده ساله که هر وقت زندگی خواسته منو لوله کنه بندازه یه گوشه من آخرش برگشتم به یوگا نه اینکه این پونزده سال هر روز مثل شاگرد نمونه تمرین کرده باشم نه! یه وقتایی ولش کردم تنبلی کردم گفتم از شنبه دوباره به روتین برمی‌گردم ولی اون شنبه هم مثل بقیه شنبه ها نیومده😄 اما هر بار حالم چه از نظر جسمی چه روح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پونزده ساله که هر وقت زندگی خواسته منو لوله کنه بندازه یه گوشه من آخرش برگشتم به یوگا نه اینکه این پونزده سال هر روز مثل شاگرد نمونه تمرین کرده باشم نه! یه وقتایی ولش کردم تنبلی کردم گفتم از شنبه دوباره به روتین برمی‌گردم ولی اون شنبه هم مثل بقیه شنبه ها نیومده😄 اما هر بار حالم چه از نظر جسمی چه روحی خراب شده دوباره مت یوگام رو پهن کردم و یوگا تنها چیزی بوده که هیچوقت منو ناامید نکرده!🤍</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:837/1227;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q944043_file_00000000f94c81f482cb7fa2b55a9e7b.png" width="837" height="1227"></figure><p>یه باور عجیبی درباره یوگا وجود داره که فکر می‌کنن یعنی چهارزانو بشینی، چشمتو ببندی، دو تا نفس عمیق بکشی، بگی «اُممم»🕉 و بعد مشکلاتت دود بشن برن هوا! در حالی که مدیتیشن فقط یه بخش کوچیک از یوگاست. یوگا یه ورزش کامله، گاهی در مراحل پیشرفته خیلی هم سخته و کار هر کسی نیست!💁🏻‍♀️</p><p>اتفاقاً اگه یه جلسه یوگای درست انجام بدی، فرداش عضله‌هایی درد می‌گیرن که تا اون روز اصلاً نمی‌دونستی تو بدنت وجود دارن!😂 چون یوگا فقط روی عضلات بزرگ کار نمی‌کنه، میره سراغ اون عضلات ریز و عمیقی که مسئول نگه داشتن ستون فقرات، لگن، شونه‌ها و کل فرم بدن هستن. هم قدرت می‌سازه، هم انعطاف، هم تعادل، هم استقامت.👌🏻 خلاصه یه جوری بدن رو از نو تنظیم می‌کنه.</p><p>من خودم از ۲۲ سالگی که تو یه اسباب‌کشی کمرم آسیب شدید دید ، کمردرد جز لاینفک زندگیم شده! تنها چیزی که قابل تحملش میکنه و باعث شده کارم به عمل نکشه یوگا بوده!🥲</p><p>برای همین هر وقت یکی با خنده میگه: «آخه یوگا هم شد ورزش؟» فقط لبخند می‌زنم.👊🏻 چون معمولاً همون آدم اگه بیاد یه حرکت ساده یوگا رو  انجام بده، بعد از سی ثانیه با احترام بیشتری درباره یوگا حرف می‌زنه!😄</p><p>برای من یوگا فقط ورزش نیست، چیزیه که توی این پونزده سال، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای کمک کرده با درد، استرس و بالا و پایین‌های زندگی کنار بیام. هر وقت از همه جا بریدم، آخرش دوباره برگشتم به همون متی که همیشه بی‌سروصدا منتظرم بوده و بهم نگفته برگرد همونجایی که این چند وقت بودی!😁 🌱</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/75/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>یوگا</category>
	</item>
	<item>
		<title>👌🏻 میگن از انرژی‌خوار دوری بجو!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/74</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/74</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 17:57:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یار از صبح زنگ زده که اگه باک ماشینت خالیه برو بنزین بزن! 
گفتم نصفه! گفت ببر ، باز تهدید کردن زیرساخت و سوخت و فلان! 
ولی از صبح بی‌حالم و حال نداشتم برم بیرون، بعد ازظهر لباس پوشیدم برم باز اونقد لفت دادم که برق رفت ساعت ۴ ! و خب در حیاط باز نمیشه بدون برق! بااینکه صبح چک کرده بودم یادم رفته بود س...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یار از صبح زنگ زده که اگه باک ماشینت خالیه برو بنزین بزن! </p><p>گفتم نصفه! گفت ببر ، باز تهدید کردن زیرساخت و سوخت و فلان! </p><p>ولی از صبح بی‌حالم و حال نداشتم برم بیرون، بعد ازظهر لباس پوشیدم برم باز اونقد لفت دادم که برق رفت ساعت ۴ ! و خب در حیاط باز نمیشه بدون برق! بااینکه صبح چک کرده بودم یادم رفته بود ساعت خاموشی رو! هیچی دیگه الان ک ساعت ۶ هم برق بیاد من مطمئنم اصلا حالش رو ندارم که برم بیرون و پمپ بنزین ، فلذا اگرم زد، دیگه زده🤐 زبونم لال!</p><ul><li>اونقد که بی‌حال و دپ بودم به دو جا هم پیام دادم که وقت ماساژ بگیرم که هر دو نبودن! اینم شانس مایه! </li></ul>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/74/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شما بودی چکار میکردی؟</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/73</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/73</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 13:22:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما آخر هفته یه مهمون داشتیم، یه آقایی هست که یجورایی با یار کار میکنه یعنی اون آقا تاجره و شوهر من مشتری‌اش هست! کلی کپ کپه دبدبه داره ،۳۰ سال بزرگتره و یبار قبلا من دیده بودمش! حدودا یکماه پیش با پسر بزرگش اومده بودن که ویلا بخرن یه شبم پیش ما موندن! من خیلی ازشون خوشم اومد با اینکه سنش بالا بود خی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما آخر هفته یه مهمون داشتیم، یه آقایی هست که یجورایی با یار کار میکنه یعنی اون آقا تاجره و شوهر من مشتری‌اش هست! کلی کپ کپه دبدبه داره ،۳۰ سال بزرگتره و یبار قبلا من دیده بودمش! حدودا یکماه پیش با پسر بزرگش اومده بودن که ویلا بخرن یه شبم پیش ما موندن! من خیلی ازشون خوشم اومد با اینکه سنش بالا بود خیلی آدم باحالی بود😊 و اصلا کنار خودش و پسرش سخت نگذشت! از قضا این هفته با خانومش اومده بود که مثلا کار رو قطعی کنن و شب باز اومدن خونه ما!!! </p><p>دیگه چشمتون روز بد نبینه، از دقیقه‌ای که اینا وارد شدن خانومش یه حالت گُداخته و عصبی داشت! من گفتم حالا چون خسته شده و معامله هم بهم خورده بود، بهم ریخته‌است یکم خنک بشه و آروم بگیره حتما خوب میشه! </p><p>از همون دقیقه اول که نشست هی شروع کرد درد‌دل کردن و انگار نه انگار ما غریبه‌ایم و اینا! باز اینم گذاشتیم رو حساب اینکه اینا دخترشون(۲۵ساله است) یه تصادف سختی داشت و ۵ ماه هست که درگیر هستن و واقعا زنده موندن دخترشون معجزه بود. گفتیم طفلک خسته است و اینا! 💁🏻‍♀️</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:985/1231;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o853137_file_00000000c69c81f481e0ca247c431db3.png" width="985" height="1231"></figure><p>گذشت، نشسته بودیم تو حیاط برای شام و اینا هوا هم بهشتی بود مه شده بود خنک ، بخاری هیزمی روشن بود (تو عکس معلومه) هی ما میگفتیم بیاید یکم لذت ببرید بیخیال همه چی، ولی اصلا آروم نمیگرفت، حتی یه قُلپ از آب طالبی که براش درست کرده بودیم نخورد با اینکه که گفت دوست دارم بعدش  پاشد رفت که من برم نماز بخونم، گوشی موبایلش رو میز بود و یکی از دوستاش زنگ زد و آقاهه کنار ما نشسته بود گوشی رو برداشت (طرف رو میشناخت)، سلامعلیک کرد و گفت خانومش رفته نماز و ما هم شمالیم میگم بهت زنگ بزنه فلان! خانومه از نماز برگشت فهمید این گوشیش رو جواب داده، آقااااااااااااا مسلمان نشنود ، کافر نبیند یه دعوایی راه انداخت یه دعوایی راه انداخت،🤯🤯 یعنی فحش خشک و آبدار بود که به این مرد میداد! ما اصلا کوپ کرده بودیم چجوری روش میشد! بعد آقاهه میگفت ما ۳۰ ساله همینه زندگیمون! هر روز ، هر دقیقه دعوا !!! منو یارم که اصلا مات مونده بودیم!پری برامون نمونده بود، من خانوم رو بغل کرده بودم مثلا آروم بشه مگه میشد خدا! میگفتم الان چکار کنه، شما بیخیال شی میگفت: فقط لال شه ، بمیره! 🤐 آقاهه هم خدایی چیزی نمی‌گفت اصلا فقط گفت ببخشید، اینم میگفت ببخشید به چ درد من میخوره!</p><p>خلاصه من این خانم رو آوردم تو خونه! دوساعت تمام این فحش داد و از خاطرات ۲۰ سال پیش گفت! هر چی میگفتم باشه حالا این آدم عن بوده قبول،  حالا که انتخاب کردی باهاش موندی، گذشته رو فراموش کن الان که این همه خوب شده!🫤 ببین زنگ زده بود به پسر بیچارشون فحش بد میداد میگفت توی "حرومزاده" منو با این کصافط فرستادی شمال😵</p><p>تا حالا ندیده بودم مادر به بچه خودش بگه حرومزاده🤣 حالا شاید پدر بتونه بگه یه درصدی ولی آخه مادر🤣</p><p>تمام روز فرداش هم که آخر سر اینا رفتن ویلا خریدن(متاسفاااانه خیلی نزدیک ما)، آقاهه تو بنگاه میخواست ویلا رو بزنه به نام زنش،(یعنی قولنامه رو) دوباره زنه شروع کرد ، نههههههه نهههههه من اصلا قبول نمیکنم ، من اصلامال دنیا برام ارزش نداره در صورتی که کل دیشب هی میگفت : اینجوریه اونجوریه ب من هیچی نداده ، طلای منو گرفته فلان بهمان، یعنی ما مات مونده بودیم . اونقد جلو بقیه خدا خدا میکرد آخرم قبول نکرد آقاهه زد به نام دخترش🫠</p><p>اونقد عصرش که اینا رفتن، منو شوهرم له و داغون بودیم ازین تنشی که هر لحظه این زن درست میکرد که هر دو اومدیم خونه دو ساعت بیهوش شدیم بعدشم تا ساعتها حرفها و کارهای این زن از مغزمون نمیرفت! 🤕</p><p>خدایی دلمون سوخت برای اون آقاهه! گفتیم هر چی اصلا گذشتهء این آدم بوده الان چیزی که داریم میبینیم ازش آرامش و زندگیه! ولی زنش اصلا به هیچ صراطی مستقیم نیست! 🙄</p><p>حالا جملهء آخری که موقع خدافظی این خانوم بگه چی خوبه باشه؟ 🫩</p><p>میگه ببخشید ما اینجوری دعوا کردیم، اگه میخواید با ما رابطه داشته باشید باید ما رو بپذیرید ما همینیم!!!</p><p>منو میگه تو دلم گفتم ما غلط بکنیم بخوایم! شماااا دلت میخواد با ما رابطه داشته باشید که باید یکم خودت رو اصلاح کنی(ولی خب نگفتم دیگه) </p><p>شب به یار میگفتم به آقای "ر" بگو باااااا هر کی دلت میخواد قدمت رو تخم چشم ما، خواهر برادر پسر دختر اصلا دوست‌دختر، ولییییییی ما از پذیرش خانومت معذوریم! الان ۵ روز باید ریلکس کنم تا انرژی از دست رفته ام و اسپاسم گردنم از دست این زن خوب بشه😵‍💫</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/73/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
	</item>
	<item>
		<title>ماشین زمان!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/72</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/72</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 11:28:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اونقد دلم میخواست منم الان مثل این بچه‌های بلاگیکس‌ی که آدم تو "گشت و گذار" میبینه ، دغدغه‌م درس خوندن و پاس شدن و  کنکور این چیزها بود🥲 
ولی الان بجاش دغدغه‌م بحران ۴۰ سالگی و حفظ عضلاتم برای دوران پیریه🤣🤣🤣🤣]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اونقد دلم میخواست منم الان مثل این بچه‌های بلاگیکس‌ی که آدم تو "گشت و گذار" میبینه ، دغدغه‌م درس خوندن و پاس شدن و  کنکور این چیزها بود🥲 </p><p>ولی الان بجاش دغدغه‌م بحران ۴۰ سالگی و حفظ عضلاتم برای دوران پیریه🤣🤣🤣🤣</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:976/1302;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/r8335_file_00000000f1e08243bc84f0d21d587342.png" width="976" height="1302"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/72/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>35</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پست حنایی برای خانومهای ادایی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/71</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/71</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 09:54:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با توجه به اینکه من الان بیشتر از یکساله که موهام رو حنا میذارم ، تو چند پست قبلی پرسیده بودید چطوری که یه توضیح مختصری دادم !😊 حالا دیشب یکی از شما خیلی پیگیر بود ، اصلا فکرش رو نمیکردم😁
زین رو گفتم کامل توضیح بدم📖
اول از همه باید چند تا نکته بگم :
🔸️حنا روی موی مشکی رنگ خاصی نمیده شاید فقط يكم حال...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با توجه به اینکه من الان بیشتر از یکساله که موهام رو حنا میذارم ، تو چند پست قبلی پرسیده بودید چطوری که یه توضیح مختصری دادم !😊 حالا دیشب یکی از شما خیلی پیگیر بود ، اصلا فکرش رو نمیکردم😁</p><p>زین رو گفتم کامل توضیح بدم📖</p><p>اول از همه باید چند تا نکته بگم :</p><p>🔸️حنا روی موی مشکی رنگ خاصی نمیده شاید فقط يكم حالت بور پیدا کنه که با چند بار شستشو میره ، (چون یکی دوبار برای شوهرم گذاشتم، میدونم🤭)</p><p>🔸️دوم اینکه تار مو رو کمی ضخیم میکنه اگه موهاتون خشکه و تار کلفتی داره بدردتون نمیخوره ، من موهام خیلی گربه ای و نازکه برای همین جون بهش میده🐱</p><p>🔸️چون موهام روشنه و یکمم سفید شده و پایینش هم دکلره داشت ترکیب رنگ نهایی برام مهم بود برای همین بعد از چند بار سعی و خطا به فرمول خودم رسیدم😎</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1024/1536;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y098654_file_00000000bd1482469f145df88acb8d4e.png" width="1024" height="1536"></figure><p>خلاصه داستان تو عکس هست که میتونید سیو کنیدش،  برای توضیحات دقیق برو ادامه مطلب⬅️</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/71/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		<category>حنا</category>
		<category>لایف استایل</category>
		<category>رنگ مو با حنا</category>
	</item>
	<item>
		<title>نبوووود؟</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/69</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/69</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 16:36:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این روزها زیادی بی‌رفیقم! 
واقعا دلم میخواد با  یه رفیق همپا و همدل برم دور دور ... بالا بریم، پایین بیایم از روزهای تابستون لذت ببریم ، غیبت کنیم بخندیم.☺️عصرم که میشه و باد خنک می‌وزه،  غذاهای خوشمزه درست کرده باشم و بشینیم رو بالکن بخوریم .😋 اصلا هم به دور گردون و حال دوران کاری نداشته باشیم. 🥲]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها زیادی بی‌رفیقم! </p><p>واقعا دلم میخواد با  یه رفیق همپا و همدل برم دور دور ... بالا بریم، پایین بیایم از روزهای تابستون لذت ببریم ، غیبت کنیم بخندیم.☺️عصرم که میشه و باد خنک می‌وزه،  غذاهای خوشمزه درست کرده باشم و بشینیم رو بالکن بخوریم .😋 اصلا هم به دور گردون و حال دوران کاری نداشته باشیم. 🥲</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1448/1086;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b80963_file_00000000b77081f4881eb1c434c24796.png" width="1448" height="1086"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/69/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تُخم‌سپردگی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/68</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/68</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 11:57:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باورتون میشه تو دنیا کسانی هستند که سرسپرده‌ تخم مرغن و رفتن براش دو جلد کتاب نوشتن😅 و یسری خُلتر از اونام هستن که میرن این کتابها رو میگیرن و میخونن؟ بعد میگن چرا دستگاه تخم‌مرغ‌پز داری🤭]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باورتون میشه تو دنیا کسانی هستند که سرسپرده‌ تخم مرغن و رفتن براش دو جلد کتاب نوشتن😅 و یسری خُلتر از اونام هستن که میرن این کتابها رو میگیرن و میخونن؟ بعد میگن چرا دستگاه تخم‌مرغ‌پز داری🤭</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s2579_20260727_181720.jpg" width="3000" height="4000"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/68/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<category>کتاب</category>
		<category>کتابخوانی</category>
		<category>معرفی کتاب</category>
	</item>
	<item>
		<title>میتونست امروز عروسیم باشه!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/67</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/67</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 13:00:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه چیزی هست که هر کی میفهمه میگه عه واقعا؟🤨 من و شوهرم هیچ وقت عروسی نگرفتیم. ما توی دوران کرونا ازدواج کردیم. البته راستش قبل از اینکه رسماً ازدواج کنیم زندگی مشترکمون، خودش یواش یواش شروع شده بود. یه روز به خودمون اومدیم دیدیم انقدر زیر یه سقف هستیم و کنار هم بودن برامون عادی شده که عملاً زندگی مش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه چیزی هست که هر کی میفهمه میگه عه واقعا؟🤨 من و شوهرم هیچ وقت عروسی نگرفتیم. ما توی دوران کرونا ازدواج کردیم. البته راستش قبل از اینکه رسماً ازدواج کنیم زندگی مشترکمون، خودش یواش یواش شروع شده بود. یه روز به خودمون اومدیم دیدیم انقدر زیر یه سقف هستیم و کنار هم بودن برامون عادی شده که عملاً زندگی مشترکمون خیلی وقته شروع شده ولی خودمون خبر نداریم🤣</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1265/949;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l365975_file_00000000ed74820aa4d2cdea2f6698df.png" width="1265" height="949"></figure><p style="text-align:center;">عکس:شیرگاه ۱۴۰۱</p><p> </p><p>بعد هم که دیگه تصمیم گرفتیم رسمیش کنیم ، کرونا اومد و دیگه خبری از جشن و عروسی نبود.😶‍🌫️</p><p>ولی از همون موقع گاهی حرفش بينمون بوده، اینکه یه روز نزدیک سالگرد آشناییمون یه عروسی کوچیک بگیریم که به خودمونم خیلی خوش بگذره، فقط یه جشن خودمونی با آدم های خیلی نزدیک و دوست های صميميمون.☺️</p><p>هر سال هم می شینیم تاریخ های رُند رو بررسی میکنیم ۲/۲/۱۴۰۲ از دستمون رفت چون اون موقع بحثش نبود.۳/۳/۱۴۰۳ هم همینطور ، رسیدیم به ۴/۴/۱۴۰۴ که گفتیم وای وسط تابستونه و خیلی گرمه ۵/۵/۱۴۰۵ هم که از اون بدتره (تجربه ثابت کرده هر کی وسط تابستون عروسی گرفته هم خودش هم بقیه رو زجر داده😅) و اصلا فکرش رو نکن.۶/۶ شاید بد نباشه اگه آمادگی داشته باشیم ولی  فعلاً داریم به ۷/۷ يا ۸/۸ جدی‌تر فکر میکنیم که هم تاریخش قشنگه هم هوا خوبه ! از سالگردمون دوره ولی دیگه مهم نیست،  مردم گناه نکردن ما تو مرداد آشنا شدیم🤣</p><p>فقط یه مشکل کوچولو هست... هر سالی که می گذره انگار یکی دو میلیارد تومن هم به هزینه ی این عروسی کوچولوی ما اضافه میشه( خدا لعنت كنه باعث و بانی رو🤬) واقعا معلوم نیست تا وقتی بالاخره تصمیم قطعی بگیریم این جشن قراره چقدر آب بخوره یهو دیدی بیخیال شدیم رفتیم مسافرت🤣 حالا یه شب تعداد مهمون حساب میکردیم در مختصرترین حالت ممکنه از طرف من ۳۰ نفر از طرف اون ۷۰ نفر ... ولی بازم هر چی از مهمون میکاهی به هزینه می افزایند🤷🏻‍♀️</p><p>خلاصه که ناراحت لباس عروس نپوشیدن خودم نیستم و کلا از بچگی خیلی از آرزوهام نبوده ولی باید یار رو با لباس دامادی ببینم چون دلبر میشه .. 🤭و صد در صد مثل روزای اول دل منو قنج میبره😝</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/67/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		<category>خاطره</category>
	</item>
	<item>
		<title>از سری وسایل ادایی👌🏻</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/66</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/66</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 10:58:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شاید باورتون نشه ولی یکی از کارآمدترین چیزهایی که در یک سال اخیر خریدم ، دستگاه "تخم‌مرغ پزه" 😅
قبلا هر وقت می‌دیدمش میگفتم واقعا چرااااا؟🤷🏻‍♀️
 اخه کی برای تخم‌مرغ پختن میره پول دستگاه میده اصلا چکاریه..(من) اما از اونجایی که مصرف تخم‌مرغ آب‌پز تو خونهء ما خیلی زیاده همیشه فکرم درگیرش بود تا بالاخر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاید باورتون نشه ولی یکی از کارآمدترین چیزهایی که در یک سال اخیر خریدم ، دستگاه "تخم‌مرغ پزه" 😅</p><p>قبلا هر وقت می‌دیدمش میگفتم واقعا چرااااا؟🤷🏻‍♀️</p><p> اخه کی برای تخم‌مرغ پختن میره پول دستگاه میده اصلا چکاریه..(من) اما از اونجایی که مصرف تخم‌مرغ آب‌پز تو خونهء ما خیلی زیاده همیشه فکرم درگیرش بود تا بالاخره تحقیق کردم و یکی خریدم. بعد خریدش همش میگفتم چرا همهء این سالها نخریده بودمش😁 </p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l580077_20260725_114553.mp4"><video src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/l580077_20260725_114553.mp4" width="100%" controls=""></video></div></figure><p>حالا مزایاش چیه؟ </p><p>۱. اینکه تخم مرغ رو با بخارِ آب میپزه و خیلی لطیف‌تر میشه و اصلا حالت لاستیکی نمیشه.</p><p>۲. همیشه پوستش راحت کنده میشه . </p><p>۳. خودش تایمر داره و ممکن نیست رو گاز بمونه و یادت بره.</p><p>۴. مدل تایمردارش این قابلیت رو داره که راحت تخم‌مرغ عسلی داشته باشی و همیشه یجور در میاد.</p><p>۵. جاهایی که گاز نیست میتونی با همین، راحت تخم‌مرغ بپزی و صبحانه ردیفه😅</p><p>مثلا همین گزینه ۵ خیلی تو سفر بدرد ما خورد. چون رفته بودیم اقامتگاه و اتاقکه آشپزخونه نداشت ولی با همین فسقل ما راحت صبحونه رو جور میکردیم بدون خطر و خونریزی.. 🤭</p><p>باید توجه کنید که فقط بدرد کسی میخوره که تخم‌مرغ آب‌پز دوست داره و هر روز بهش احتیاج داره وگرنه برای بقیه یه چیز ناکارآمده. (دیدم که میگم)</p><p>نکته بعدی اینکه یسری از دستگاه‌ها تایمر ندارن و فقط یه دکمه دارن ک اونو پیشنهاد نمیدم چون مزیت عسلی کردن رو از شما میگیرن. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e039071_20260726_105345.jpg" width="3000" height="4000"></figure><p>و اینکه یه سوزن داره که ته تخم مرغ رو باهاش سوراخ میکنید قبل پخت، حتما باید فلزی باشه. </p><p>دوستم خریده و سوزن پلاستیکیه و به لعنت خدا نمی‌ارزه😄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/66/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>37</slash:comments>
		<category>توصیه</category>
		<category>معرفی</category>
	</item>
	<item>
		<title>گنجو روحت شاد!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/65</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/65</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 20:04:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز ایکس (توییتر سابق) رو که باز میکنی ، ملت افتادن به "اکبری عبدی" فحش میدن! 
یسری هم میگن که اره هیچ هنری نداشت جز اینکه روسری سرش کنه آرایش کنه و ادای زن در بیاره که الان هزار نفر تو اینستاگرام اینکارو میکنن! 
بنظرم خیلی بی انصافیه! آدمها فارق از همهء اشتباهاتشون، جای بد تاریخ  ایستادنشون یا حت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز ایکس (توییتر سابق) رو که باز میکنی ، ملت افتادن به "اکبری عبدی" فحش میدن! </p><p>یسری هم میگن که اره هیچ هنری نداشت جز اینکه روسری سرش کنه آرایش کنه و ادای زن در بیاره که الان هزار نفر تو اینستاگرام اینکارو میکنن! </p><p>بنظرم خیلی بی انصافیه! آدمها فارق از همهء اشتباهاتشون، جای بد تاریخ  ایستادنشون یا حتی محدودیت عقل و دانششون نباید هنرشون و چیزی که واقعا بودن قضاوت بشه! </p><p>اوکی این آدم هر چی که بوده ، در دوران خفقان و نبودن طنز و تابو بودن هزارجور چیز .. کلی خاطره‌های زیبا برای ما ساخته! </p><p>حالا برای منفعت برای هر دلیلی هر کار دیگه‌ای هم کرده چرا هنرش باید زیر سوال بره! </p><p>کلا مردم ما ، مردم صفر و صدن!!! یا یکیو میپرستن یا زیر پا له میکنن! نمیتونن به هیچکس خاکستری نگاه کنن!</p><p>بنظر من اکبر عبدی ستاره پرفروغ آسمان سینمای ایران بود که خیلی زودتر از مرگش متاسفانه افول کرد ولی بازم چیزی از ارزشهاش کم نمی‌کنه! روحش شاد 🌱</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:554/554;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x09853_images-13.jpeg" width="554" height="554"></figure><p>+پی‌نوشت: حالا جدای همه نقش‌های اکبر عبدی من عاشق "گنجو" تو دزد عروسک‌ها بودم در حالی که بیشتر بچه ها ازش می‌ترسیدند من دلم براش میسوخت 😅 کلا من زیادی از هیچی نمیترسیدم وقتی بچه بودم😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/65/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<category>اکبر عبدی</category>
		<category>نوستالوژی</category>
	</item>
	<item>
		<title>گُوگیجه!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/64</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/64</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 14:21:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو "برق من" چند روز پیش که چک کردم زده بود امروز ۳ مرداد برق ساعت ۶ تا ۸ عصر میره! امروز صبح چک کردم دیدم تغییر کرده، زده ۲ تا ۴! 
الان منتظر بودم که برق بره ولی ۲۰ دقیقه از دو گذشته و برق نرفته🤷🏻‍♀️
حالا بنظرتون همون ۶ قبلی میره؟🔪]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تو "برق من" چند روز پیش که چک کردم زده بود امروز ۳ مرداد برق ساعت ۶ تا ۸ عصر میره! امروز صبح چک کردم دیدم تغییر کرده، زده ۲ تا ۴! </p><p>الان منتظر بودم که برق بره ولی ۲۰ دقیقه از دو گذشته و برق نرفته🤷🏻‍♀️</p><p>حالا بنظرتون همون ۶ قبلی میره؟🔪</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/64/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نمیدونم چرا؟</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/63</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/63</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 11:18:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به مقدار زیاد و متنابهی "کلافه"‌ام امروز! 
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">به مقدار زیاد و متنابهی "کلافه"‌ام امروز! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b6180_file_000000008f5481f4b2c6bde66378db22.png" width="1086" height="1448"></figure><p style="text-align:center;"> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/63/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>35</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پروژه رُزی!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/62</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/62</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 18:53:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این کتاب رو از تازه‌های کتابخونه برداشتم ازش اطلاعاتی نداشتم ولی از اسمش و متن پشتش خوشم اومد . از اون رمانهاییه که خیلی راحت باهاش همراه شدم چیزی که بیشتر از همه برام جذاب بود لحن روايتش بود، خشک، منطقی و در عین حال بامزه! باید لحنش رو درک کنی تا بتونی ارتباط برقرار کنی. انگار دنیا رو از چشم یه آدم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این کتاب رو از تازه‌های کتابخونه برداشتم ازش اطلاعاتی نداشتم ولی از اسمش و متن پشتش خوشم اومد . از اون رمانهاییه که خیلی راحت باهاش همراه شدم چیزی که بیشتر از همه برام جذاب بود لحن روايتش بود، خشک، منطقی و در عین حال بامزه! باید لحنش رو درک کنی تا بتونی ارتباط برقرار کنی. انگار دنیا رو از چشم یه آدم "نوب"  می بینی که همه چیز رو با فرمول و برنامه تحلیل میکنه و همین باعث میشه موقعیت های خیلی خنده داری رو تو روابط انسانی شکل بده.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f76565_20260603_111931.jpg" width="3000" height="4000"></figure><p>داستان درباره ی "دان" استاد ژنتیکیه که تصمیم میگیره با یک پرسشنامه ی دقیق همسر مناسبش رو پیدا کنه. اما ورود "رزی" همه ی برنامه هاش رو به هم می ریزه و کم کم بهش یاد میده که زندگی همیشه قرار نیست طبق الگوریتم پیش بره. نویسنده استرالیایی هست و داستان هم تو استرالیاست.</p><p>کتاب ۳۲۰ صفحه هست و من نسبتا سریع خوندمش چون قلمش روانه و کنجکاوت میکنه ببینی آخرش چی میشه اگر دنبال یه رمان با سبک متفاوت ،بامزه و در عین حال یجورایی عشقی و دوست داشتنی هستید به نظرم ارزش خوندن داره. </p><p>بعد این کتاب دو جلد دیگه هم در ادامه این قصه اومده که من نخوندم. </p><p>۱. تاثیر رزی (جلد دوم)</p><p>که داستان زندگی دان و رزی رو بعد از ازدواج دنبال می کنه، زمانی که با خبر بارداری رزی، دان تلاش می کنه با همون منطق و برنامه ریزی همیشگی برای پدر شدن آماده بشه و طبیعتاً ماجراهای بامزه ای پیش میاد.</p><p>۲. نتیجه رزی (جلد سوم)</p><p>که تو این جلد دان و رزی پسری به نام  هادسون دارند و داستان بیشتر حول چالش های فرزندپروری  مدرسه و تفاوت های فردی می چرخه. </p><p>شماها این کتاب رو خوندید؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/62/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>کتاب</category>
		<category>کتابخوانی</category>
		<category>معرفی کتاب</category>
		<category>کتابخانه</category>
	</item>
	<item>
		<title>I hate this!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/61</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/61</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 07:17:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تجربه خوابیدن تو مکانی که از شب، چند تا مگس تو محل بودن😒😒😒😒
 ۵ صبح : وییییییییییییییززززززززززززززززز تو گوش و چشم چالت🪰🪰🪰🪰🪰🪰🪰]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">تجربه خوابیدن تو مکانی که از شب، چند تا مگس تو محل بودن😒😒😒😒</p><p style="text-align:center;"> ۵ صبح : وییییییییییییییززززززززززززززززز تو گوش و چشم چالت🪰🪰🪰🪰🪰🪰🪰</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/61/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پا روی ابرها!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/60</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/60</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Jul 2026 12:20:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پیرو پست قبلی که گفتم دلم برای یکی تنگ شده که نمیدونم کیه! شاید براتون عجیب باشه یا شاید فکر کنید یه چیزشعری نوشته!🫢 ولی واقعیت اینه گاهی آدم دلش برای اون حالی که یه زمانهایی داشته تنگ میشه... 😌
یه زمانی که با یکی بوده که شایدم خود اون شخص هم خیلییی مهم نبوده که کی بوده برای همون اصلا خیلی تو ذهنت ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پیرو پست قبلی که گفتم دلم برای یکی تنگ شده که نمیدونم کیه! شاید براتون عجیب باشه یا شاید فکر کنید یه چیزشعری نوشته!🫢 ولی واقعیت اینه گاهی آدم دلش برای اون حالی که یه زمانهایی داشته تنگ میشه... 😌</p><p>یه زمانی که با یکی بوده که شایدم خود اون شخص هم خیلییی مهم نبوده که کی بوده برای همون اصلا خیلی تو ذهنت نیست که کی بوده!</p><p> ولی ، ولی ، ولیییی اون حال رو یادته .. اون حال خوش و سرمستی که مثلا یه روز داشتی .. از صبح تا شب انگار "های" بودی و رو ابرها بودی.. و دلت نمی‌خواسته اون روز تموم بشه!</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:721/1280;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b53559_IMG_20260723_121013_399.jpg" width="721" height="1280"></figure><p> </p><p>من ازین روزها تو زندگیم واقعا یه مقدار قابل توجهی داشتم و الان واقعا دلم تنگ شده😗مییخوواااااام😝</p><p>الانم آهنگشو 👇🏻 میذارم میرقصم تا کائنات جواب بده💃🏻😆</p><figure class="media"><div data-oembed-url="https://s4.topseda.org/94/music/9/24/Sami%20Beigi%20Feat%20Tohi%20-%20Bala%20%5b128%5d.mp3"><audio src="https://s4.topseda.org/94/music/9/24/Sami%20Beigi%20Feat%20Tohi%20-%20Bala%20%5b128%5d.mp3" controls=""></audio></div></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/60/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>روزمرگی</category>
		<category>احساس</category>
		<category>سرخوشی</category>
		<category>دلتنگی</category>
	</item>
	<item>
		<title>عجیب!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/59</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/59</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 16:20:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم برای ینفری که نمیدونم کیه ، تنگ شده!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم برای ینفری که نمیدونم کیه ، تنگ شده!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/59/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وات کَن آی دو؟</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/58</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/58</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 10:47:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میخوام‌ ها ولی نمیتونم!میخوام ها ولی نمیشه! 😒]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<h2 style="text-align:center;">میخوام‌ ها ولی نمیتونم!</h2><h2 style="text-align:center;">میخوام ها ولی نمیشه! </h2><p style="text-align:center;">😒</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/58/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فشار به چند جا!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/57</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/57</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 20:18:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قدیم میگفتن سن که رسید به پنجاه،  فشار میاد به چند جا!!! ولی الان به سن نیست!
این روزها که تهران از خونه بیرون میرم حس میکنم همه آدمهای پشت رل تو خیابون شبیه این عکسه هستن! فشار از شونصد جا داره میره توشون!!!😅 تاثیراتش هم بشدت تو رانندگیشون نمایان شده! 
انگار رفتی تو جنگل بین ساکنین جنگل (🦁🦊🐅🫎🦓🐘🦛🦒🐎)...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قدیم میگفتن سن که رسید به پنجاه،  فشار میاد به چند جا!!! ولی الان به سن نیست!</p><p>این روزها که تهران از خونه بیرون میرم حس میکنم همه آدمهای پشت رل تو خیابون شبیه این عکسه هستن! فشار از شونصد جا داره میره توشون!!!😅 تاثیراتش هم بشدت تو رانندگیشون نمایان شده! </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2563/2641;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d984247_20220804_2229491.jpg" width="2563" height="2641"></figure><p>انگار رفتی تو جنگل بین ساکنین جنگل (🦁🦊🐅🫎🦓🐘🦛🦒🐎) اکستازی پخش کردی🤯 </p><p>به همهء این فشارها یه عامل گرما هم اضافه کنی دیگه فشار از چند جا رد میکنه و بوووم 🤦🏻‍♀️😂</p><p>پی‌نوشت: اسم این بازی تو عکسم "بوم" هست! بامزست! برای دورهمیا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/57/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این سبزِ خوش‌عطر🥒</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/56</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/56</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 11:55:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خواستم یه فخری هم بفروشم با اولین محصول خیارم! یه تنه مرزهای کشاورزی رو دارم جابجا میکنم😂
همیشه اولین‌بارها یه لذت مضاعفی داره! قبول دارید؟
بقول سهراب که گفته: زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گَس تابستان است! 
من باید بگم : زندگی صدای خارتِ اولین خیار، در دهان تُرد باغچه است🤣]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خواستم یه فخری هم بفروشم با اولین محصول خیارم! یه تنه مرزهای کشاورزی رو دارم جابجا میکنم😂</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q851987_20260719_102959.jpg" width="3000" height="4000"></figure><p>همیشه اولین‌بارها یه لذت مضاعفی داره! قبول دارید؟</p><p>بقول سهراب که گفته: زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گَس تابستان است! </p><p>من باید بگم : زندگی صدای خارتِ اولین خیار، در دهان تُرد باغچه است🤣</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/56/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		<category>باغچه</category>
		<category>خیار</category>
		<category>باغبانی</category>
		<category>سهراب</category>
		<category>تابستان</category>
	</item>
	<item>
		<title>زادگاه جهنمی من!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/55</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/55</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 17:32:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با ورود به تهران تازه فهمیدم جهنم چه و چگونه است🥵 هر وقت میام ، بیش از پیش مطمئن میشم که چه تصمیم خوبی گرفتم که ازش برم.
چرا این شهر اینقد مزخرفه! هوا، زمین و تک‌تک اِلمانهاش حس بد میده😭]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با ورود به تهران تازه فهمیدم جهنم چه و چگونه است🥵 هر وقت میام ، بیش از پیش مطمئن میشم که چه تصمیم خوبی گرفتم که ازش برم.</p><p>چرا این شهر اینقد مزخرفه! هوا، زمین و تک‌تک اِلمانهاش حس بد میده😭</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/55/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خاک‌برسری در ساحل! 🍹</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/54</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/54</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 23:46:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درست خوندی شک نکن😄 این اسم یک نوشیدنی خوشمزه تابستونیه! 
"S*e.x on the beach"
سوال مهم اینه که: کی و چرا این اسم رو برای این کوکتل گذاشتن😝 احتمالاً می‌خواستن قبل از اولین جرعه، نصف کار رو با اسمش در بیارن😁. واقعیت اینه که اسمش از خود نوشیدنی جنجالی‌تره، چون مزه‌ش بیشتر شبیه یه غروب تابستونی شیرین و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درست خوندی شک نکن😄 این اسم یک نوشیدنی خوشمزه تابستونیه! </p><p style="text-align:center;">"S*e.x on the beach"</p><p>سوال مهم اینه که: کی و چرا این اسم رو برای این کوکتل گذاشتن😝 احتمالاً می‌خواستن قبل از اولین جرعه، نصف کار رو با اسمش در بیارن😁. واقعیت اینه که اسمش از خود نوشیدنی جنجالی‌تره، چون مزه‌ش بیشتر شبیه یه غروب تابستونی شیرین و میوه‌ایه و اونقد هم پرشور و حرارت نیست🤭</p><p>حالا شب جمعه‌ای من خیلی دلم هوای غربت و کوکتل و لب دریا کرده بود بعد یهو یادم افتاد یجورایی مواد اینو دارم پاشم درست کنم ، حالا لب ساحل که نه ولی دل‌هارو ببریم لب ساحل🤣</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a299602_file_0000000073e0720a9834e720172ca185.png" width="1086" height="1448"></figure><p>نسخه‌ی کلاسیک Se.. on the Beach با ودکا، شِناپس هلو (Peach Schnapps)، آب پرتقال و آب کرنبری درست میشه. ولی من پرتقال، هلو داشتم و آب آلبالو پس رفتم تو کارش... همه اینا بدون الکل هم یه اسموتی خوشمزه به ما میده.</p><p>اینجوری درست میشه؟</p><p>مواد لازم</p><p>۱ عدد هلوی رسیده</p><p>۱۰۰ میلی‌لیتر آب آلبالو</p><p>۴۵ میلی‌لیتر ودکا (استغفرالله)</p><p>آب یک پرتقال</p><p>کمی آب گازدار</p><p>یخ فراوون</p><p>هلو، آب پرتقال، ودکا (البته اینو فقط خارجیا بریزن) و یخ رو داخل مخلوط‌کن می‌ریزیم تا حالت اسلاش پیدا کنه.</p><p>ته لیوان آب آلبالو رو می‌ریزیم ، بعد خیلی آروم مخلوط هلو رو روش اضافه میشه. چون آب آلبالو چگال‌تره، پایین می‌مونه و اون افکت دو رنگ خوشگل شکل می‌گیره. آخرش هم یه کم آب گازدار اضافه میکنی و روی کاناپه دلها رو می‌بریم ساحل😆 ساحلش با نوشیدنی بقیه اش با شما😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/54/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>نوشیدنی</category>
		<category>کوکتل</category>
		<category>اسموتی</category>
		<category>بارتندر</category>
		<category>تابستانی</category>
	</item>
	<item>
		<title>کله‌ام شیری میشه!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/53</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/53</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Jul 2026 18:38:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با دیدن این چند تا کلمه تو متن: 
راجب🤬 >>>>>>>>> راجع به✅️
ماکارانی🤕>>>>>>>>> ماکارونی✅️
سری😩>>>>>>>>> سریع✅️
درس🤦🏻‍♀️>>>>>>>>> درست✅️
الان همینا یادم میاد ولی بیشترم هستن🤷🏻‍♀️🙄 از "راجب" نگم که دیگه انگار فرم صحیحش کلا فراموش شده🥲]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با دیدن این چند تا کلمه تو متن: </p><p>راجب🤬 &gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; راجع به✅️</p><p>ماکارانی🤕&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; ماکارونی✅️</p><p>سری😩&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; سریع✅️</p><p>درس🤦🏻‍♀️&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt;&gt; درست✅️</p><p>الان همینا یادم میاد ولی بیشترم هستن🤷🏻‍♀️🙄 از "راجب" نگم که دیگه انگار فرم صحیحش کلا فراموش شده🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/53/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		<category>درست بنویسیم</category>
		<category>ادبیات</category>
		<category>راجع به</category>
	</item>
	<item>
		<title>لاشی‌بازی</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/52</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/52</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 10:19:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد مدتها که کتاب نمیخرم ، مصمم شدم یه کتاب بخرم چون واقعا مرجع‌طوره و بدردم میخوره. 
رفتم تو سایتها گشتم دیدم قیمتش ۱۶۰۰ هست ولی یجاهایی تخفیف زدن ، از سایت ایده‌بوک سفارش دادم بعد دیدم من که دارم پول پست میدم بذار یه چرخی بزنم شاید یچیز دیگه هم خریدم خلاصه یه کتاب دیگه هم باز مربوط به گیاهان ایران...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد مدتها که کتاب نمیخرم ، مصمم شدم یه کتاب بخرم چون واقعا مرجع‌طوره و بدردم میخوره. </p><p>رفتم تو سایتها گشتم دیدم قیمتش ۱۶۰۰ هست ولی یجاهایی تخفیف زدن ، از سایت <a href="https://idebook.ir/" rel="nofollow">ایده‌بوک</a> سفارش دادم بعد دیدم من که دارم پول پست میدم بذار یه چرخی بزنم شاید یچیز دیگه هم خریدم خلاصه یه کتاب دیگه هم باز مربوط به گیاهان ایران انتخاب کردم و خرید رو تکمیل کردم. </p><p>دیروز بعد ۴ روز دیدم بالاخره پیامک ارسالش اومد خوشحال شدم، یه ساعت نشده بود پیامک اومد که یکی از آیتم‌های سفارش شما لغو شده !😠</p><p>رفتم تو سایت دیدم دقیقا همون کتابی رو که من میخواستم لغو کردن و اون یکی رو ارسال کردن! </p><p>بعدم پشتیبانی خیلی راحت گفت تموم کرده بودیم و شماره کارت گرفت و پول کتاب رو پس داد ! 😐</p><p>حالا سوال من اینه، شما ۴ روز وقت داشتید ب من بگید کتاب ناموجوده! بعد برداشتید یکی رو ارسال کردید بعد از ارسال زدید که یکیش رو نداریم! 🙄</p><p>آیا نباید به من حق انتخاب میدادن که کل سفارش رو لغو کنم؟ 🤷🏻‍♀️</p><p>دیروز رفتم از یه <a href="https://www.iranketab.ir/" rel="nofollow">سایت</a> دیگه دوباره کتاب رو خریدم و اتفاقا یه کتاب دیگه هم که میخواستم یه مدته داشتن و کد تخفیف تابستونی هم داشت تازه ولی اینجوری فقط پول دو بار پست تو پاچم رفت!!!🤬 کاش از اول این سایت رو پیدا کرده بودم.</p><p>بقول دوستم دیروز میگفت نه خیلی بازار کتاب‌فروشی داغه اینجوری هم رفتار میکنن که دیگه عمرا بری ازشون خرید کنی.💯</p><p>شما ازین تجربه‌های لاشی‌بازی فروشگاهای آنلاین داشتید؟</p><p>حالا کتاب چی هست،از اون گردش علمی قارچ ها ، متوجه شدم که آقای دکتر یه کتاب هم نوشته با نام "قارچ های ایران" و اومده ۹۰ درصد قارچهای جنگلهای ایران رو داخلش معرفی کرده موقع تور هم دستشون بود و هر قارچی پیدا میکردن میرفتن صفحه‌شو تو کتاب پیدا میکردن، خوشم اومد گفتم برای همیشه بدرد میخوره !🍄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/52/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		<category>خرید آنلاین</category>
		<category>کتاب فروشی</category>
		<category>قارچهای ایران</category>
		<category>دکتر محمدرضا آصف</category>
		<category>ایده‌ بوک</category>
	</item>
	<item>
		<title>از شما چه پنهون!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 12:13:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ولی اگه اینترنت قطع بشه و باعث بشه بازم مخاطب اینجا زیاد بشه و یکم وبلاگم شلوغ بشه ، من خوشحال میشم😈😄]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ولی اگه اینترنت قطع بشه و باعث بشه بازم مخاطب اینجا زیاد بشه و یکم وبلاگم شلوغ بشه ، من خوشحال میشم😈😄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دنیای جادویی قارچ‌ها!!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 12:07:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جمعه فرصتی شد که در یک گردش علمی قارچ‌شناسی شرکت کنیم، بلی قارچ😁🍄! هر بار که وارد جنگل می‌شم، بیشتر مطمئن می‌شم که چیزی که ما می‌بینیم فقط بخش کوچیکی از زندگی اونجاست، دنیای واقعی، زیر لایه‌ای از برگ‌های پوسیده و داخل خاک جریان داره🥰
برخلاف تصور خیلی‌ها، قارچ‌ها نه گیاه هستن و نه جانور. اون‌ها قلمرو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جمعه فرصتی شد که در یک گردش علمی قارچ‌شناسی شرکت کنیم، بلی قارچ😁🍄! هر بار که وارد جنگل می‌شم، بیشتر مطمئن می‌شم که چیزی که ما می‌بینیم فقط بخش کوچیکی از زندگی اونجاست، دنیای واقعی، زیر لایه‌ای از برگ‌های پوسیده و داخل خاک جریان داره🥰</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1920/2401;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b09354_InShot_20260713_114237757.jpg" width="1920" height="2401"></figure><p>برخلاف تصور خیلی‌ها، قارچ‌ها نه گیاه هستن و نه جانور. اون‌ها قلمروی مستقل خودشون رو دارن و از نظر تکاملی حتی به حیوانات نزدیک‌تر از گیاهان هستن. 😯چیزی که ما روی سطح زمین می‌بینیم، در واقع فقط اندام بارده قارچه، یعنی بزرگوار یه دسته دراز تولید کرده فقط برای پخش اسپور و ما اون دسته رو میبینیم و میگیم چه قشنگ🤣 خوراکیه؟؟؟؟  این دسته مثل سیبی که روی یک درخته فقط اندام تولید مثله.😁 بخش اصلی قارچها ، شبکه‌ای از رشته‌های بسیار ظریف به نام میسلیومه که می‌تونه مترها یا حتی کیلومترها زیر خاک گسترش پیدا کنه و هیچ محدودیتی در رشد نداره😯</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1919/3415;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/c164908_InShot_20260711_124104921.jpg" width="1919" height="3415"></figure><p>یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این گردش، پیدا کردن گونه‌هایی بود که هر کدوم نقش متفاوتی در اکوسیستم داشتن. بعضی‌ها روی چوب‌های مرده رشد می‌کردن و با تجزیه لیگنین و سلولز، چوب رو دوباره به خاک حاصلخیز تبدیل می‌کردن. اگر این تجزیه‌کننده‌های قدرتمند نبودن، جنگل‌ها به مرور زیر کوهی از چوب‌های خشک دفن می‌شدن.</p><p>از طرف دیگه، بسیاری از قارچ‌های جنگلی با ریشه درختان رابطه‌ای به نام مایکوریزا برقرار می‌کنن؛ یک همزیستی شگفت‌انگیز که در اون قارچ جذب آب و مواد معدنی مثل فسفر رو برای درخت راحت‌تر می‌کنه و در مقابل، قندهای تولیدشده در فتوسنتز رو از درخت دریافت می‌کنه.  قشنگ رابطه بده ، بستون برقراره! به همین دلیل، سلامت خیلی از جنگل‌ها به همین شبکه‌های زیرزمینی وابسته است.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h98761_file_00000000aee47246b633c626653b0c05.png" width="1086" height="1448"></figure><p>شاید جالب باشه بدونید که بعضی دانشمندها به این شبکه‌های میسلیومی لقب «وود واید وب» (Wood Wide Web) یا «اینترنت جنگل» رو دادن، چون می‌تونن بین ریشه گیاهان مختلف ارتباط برقرار کنن و در انتقال مواد غذایی و حتی برخی پیام‌های شیمیایی نقش داشته باشن. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3000/4000;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d020350_20260710_102501.jpg" width="3000" height="4000"></figure><p>این گردش برای من فقط پیدا کردن قارچ‌های جدید نبود؛ بیشتر یادآوری این بود که جنگل، یک موجود زنده و به‌هم‌پیوسته است. هر قارچی که روی یک تنه پوسیده می‌بینیم یا از میان خزه‌ها بیرون زده، بخشی از چرخه‌ای چند میلیون ساله است که بدون آن، جنگل به شکلی که امروز می‌شناسیم و حتی کره زمین وجود نداشت.</p><p>اگر به جنگل میروید، کمی آهسته‌تر قارچهامشغول کارند🥰🍄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>قارچ</category>
		<category>مجیک ماشروم</category>
		<category>جنگل</category>
		<category>قارچ شناسی</category>
	</item>
	<item>
		<title>استاد!دستمال بدم خدمتتون!</title>
		<link>https://bihefaz.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://bihefaz.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 10:33:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالاخره وقتی نیچه گریست رو تموم کردم، البته باید بگم که بیشتر جون کندم تا تموم بشه🥲 اینم ازون کتابهایی که هر طرف رو بگردونی اسمش رو می‌بینی ، اما نفهمیدم ، چرا؟؟؟؟🤷🏻‍♀️
شما این کتاب رو خوندید؟ یا در مورد اروین یالوم چه نظری دارید؟
بنظر من کتاب واقعا بی‌دلیل طولانی بود، همین حرفها رو میشد نهایتا تو ۲...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره وقتی نیچه گریست رو تموم کردم، البته باید بگم که بیشتر جون کندم تا تموم بشه🥲 اینم ازون کتابهایی که هر طرف رو بگردونی اسمش رو می‌بینی ، اما نفهمیدم ، چرا؟؟؟؟🤷🏻‍♀️</p><p>شما این کتاب رو خوندید؟ یا در مورد اروین یالوم چه نظری دارید؟</p><p>بنظر من کتاب واقعا بی‌دلیل طولانی بود، همین حرفها رو میشد نهایتا تو ۲۰۰، ۲۵۰ صفحه گفت ولی یالوم ترجیح داده بود هی کِش بده تا نزدیک ۵۰۰ صفحه و دور خودش بچرخه و یه مفهوم رو به اشکال مختلف ۶۰ بار تکرار کنه! شاید خیلیها بپسندند ولی برای من وقتی یچیزی هی تکرار بشه ، بیشتر دافعه داره تا بخواد تأثیرگذار باشه!</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:800/1184;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/x375671_81484-1.jpg" width="800" height="1184"></figure><p>کلا بنظرم دستمایهء تمام کتابهای اروین یالوم تقریبا یچیزه! یعنی هر کتابش رو که میخونی انگار داری همون حرفهای قبلی رو میخونی تو شخصیت و داستانهای متفاوت که این برای من بشدت خسته کننده است و باعث میشه دیگه پرونده "اروین یالوم" برام بسته بشه!</p><p>یه پی‌نوشت هم در مورد خود نیچه: حالا درسته فیلسوف بزرگی بوده و همه میگن نابغه بوده و فلان ولی این چیزی از نظریات زن‌ستیزانه‌اش و حتی ترسش از زن‌ها کم نمیکنه! لامصب تو هر اثری هم که اسمش میاد این حس زن ستیزانه‌اش هم کنارش میاد!  تازه جناب فیلسوف با نصف کرهء زمین مشکل شخصی داشته 😂😂 البته بهش حق میدم منم میگرن دارم و گاهی باعث میشه با همه کرهء زمین مشکل شخصی پیدا کنم!</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://bihefaz.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>آزیتا م.ز</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
		<category>معرفی کتاب</category>
		<category>وقتی نیچه گریست</category>
		<category>اروین یالوم</category>
	</item>
</channel>
</rss>